تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام                       Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
صبح روز ه شنبه ساعت ۵ بیدار شدیم .تقریبا تمام وسائلمان را بسته بودیم .پروازمان به جم بود .حسن پروازهای جم این است که یکساعت پرواز است و بعد تا ۲۰ دقیقه الی ۳۰ دقیقه بعد خانه هستیم چون فرودگاه بهمان نزدیک است و این زمان تلف شده هم به خاطر این است که چمدان ها برسند .اما در پروازهای عسلویه پروازها عمدتا از شرکت های معتبر تری هستند اما تا رسیدن به خانه لااقل دوساعتی معطل می شویم .ما بیشتر از فرودگاه جم استفاده می کنیم .چون برای مارتیا راحت تر است .و البته پروازهای جم چارتر شرکت ما نیست

ترجیح دادیم تا یکربع قبل از رفتن مارتیا را بیدار نکنیم .من و مادر و شهرام نشسته بودیم لبه تخت و نگاهش می کردیم .مادرم که عاشقانه نگاهش م یکرد .مادرتیا هم در خواب جواب عشقش را می داد .داشت خواب می دید و توی خواب می  گفت :مامان دون ساندویچت راخوردی ؟؟؟

وقتی بهش لباس پوشاندیم بیدار شد و از اینکه داریم می رویم فرودگاه خوشحال بود .اما دست مادرم را گرفت و گفت :مامان دون بیا برویم برای همین  به مامان خوبم گفتیم برای بدرقه ما نیاید توی حیاط .

اصولا هواپیما رادوست داره وبرایش جذاب است و مرتب از

چون ممکن بود مارتیا گریه کنه .بعد از این هم که رسیده بودیم خانه خودمان تلفن را برداشته بود و به ماماندون زنگ می زد و می گفت: مامان دون زود بیاد .

امروز اومده تلفن اسباب بازی اش را داده دست من و می گوید :بیا مامان دون فریده است .بعد هم خودش با تلفن حرف زده و به من می گوید :با مامان دون فریده صحبت کردم .

مامان می ترسم همین یکهفته ده روز هم نتوانه دوری اتان را تحمل کنه .


رفته خوابیده روی تخت خواب ما دمر البته .می گوید :من ماساژ می خواهم .

البته دستوارات پسرم زود اجرا می شه  با روغن بچه خوب ماساژش دادم و کلی پسرم کیف کرد .


داره برای خودش اهنگ می خواند :من و بابایی بهش می گوییم بلند بخوان ما هم بشنویم .

پشتش را می کنه به ما و می گوید :نه می خواهم برای خودم بخوانم .

قربانت که برای دل خودت می خوانی .


امروز یکباره برگشته به من می گوید :مامانا من را قورت نده .

از بس روزی هزار بار بهش می گویم می خورمت ها .


از بس چیزهای عجیب و غریب می دانه ما شاخ در می اوریم مثلا فرض کنید همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را می شناسه ماشین پلیس    ماشین حراست شهرک      ماشین شهرداری   و یا اتش نشانی

اصلا با هم هیچ کدام را قاطی نمی کنه و ا زاون دست بچه هایی نیست که همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را به نام ماشین پلیس بشناسه .


 دیشب بابادا موقع خواب داشت یک شوارک راحت خواب می پوشید که اصلا مدتها بود من هم ندیده بودمش و یادم هم نیامد که هدیه یا سوغاتی بوده یا خودمان خریدیم .از اون پارچه هایی که مثل پلنگی است و رنگش طیفی از رنگ سبز است از روشن تا تیره .

مارتیا تا دیده به بابا گفته : بابادا شمبادلباس اقای پلیس را پوشیدی ؟؟؟؟

این جور لباس ها زیادبین نیروهای ایرانی رسم نیست شاید باشه اما انقد رزیاد که پسرک من هنوز به دوسالگی نرسیده بدانه .مادرم گاهی می گوید انگار یکبار دیگه زندگی کرده که اینهمه چیز بلده و اطلاعاتش قویه .


 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:35  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
دو سال پیش درست سه روز قبل از تولدت نوشتم :وای چه حس خوبی است حس داشتن و بودن و لمس کردن و بوئیدن تو .

حالا به جرات می گویم بهترین حس دنیا را وقتی دارم که اون انگشتای جادویی ات را روی صورتم می کشی .اون گوی های نرم نازکی که زیر انگشت های دست و پای تو هستند .لطیف ترین چیزی است که تا به حال حس کرده ام .

دیدید بچه ها بعد ا به دنیا اومدن زیر لب بالایی اشان به اندازه یک عدس ورم می کنه و بعد پوسته می اندازه (به خاطر شیر خوردن )مارتیای مامان تا همین چند وقت پیش اون عدس  را روی لبش داشت  حالا دیگه خبری از اون عدس کوچولو روی لب بالایی پسرم نیست .

حالا می رود توی اشپزخانه و از ظرف میوه برای من انگور می اورد و من را غرق در خوشحالی می کنه وقتی می بینم اینقدر بهم لطف داره و مهربان است .

حالا است که می فهمم دیگه نوزاد و نوپا نیست داره برای خودش مرد می شه بزرگ می شه .خدا کمکم کنه .خدا بهم کمک کنه هیچ رفتار غیر عقلانی از من سر نزنه تامبادا در اینده تبعاتش گریبان پسرم را بگیره .

حالا است که هر روز با دیدنش می فهمم چه مسئولیت عظیمی روی دوشم است و حالا است که می فهمم مادر خوب بودن چقدر سخت است و چقدر شیرین .

مادر بودن و پدر بودن کار سختی است برای اینکه مسئولیت بزرگی است که باید هر لحظه و هر لحظه از زندگی اون را فراموش نکنی اما شیرین است خیلی شیرین.

وقتی می بینم اینقدر بزرگ شده اینقدر فهیم و دانا  تا این اندازه مهربان توی دلم قند اب می شود احساس می کنم  بزرگترین کار زندگی ام را در این دوسال انجام داده ام .

خوشحالم از مادر بودن و از داشتنش خرسندم .زیر گوشش بارها زمزمه می کنم در طول روز :دوستت دارم .

و خوشحالم بزرگترین کار زندگی ام مادر بودن است چرا ؟چون پسر من بخشی از اینده  است .امیدوارم اینده نیکویی باشه .

چقدر خودخواه همش از خودم نوشتم .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
مارتیا مامان دون (مامان جون و یا همان دون دون قدیمی ) مهربانی دارد .از ابتدای بارداری تا حالا باما بوده است  همان وقت ها را می گویم که ثانیه ها را می شمردم  تا روزهای استراحتم بگذرد تا بلکه ۴ ماه بارداری را پشت سر بگذارم و این مامان دون مهربان بود که حتی لیوان اب و قرص را به دستم می داد .همقدم و همراه تا پایان  .گاه احساس می کنم مارتیا را بیش از من دوست دارد .و همیشه در همه لحظات یاور من بوده .احساس مادر خوب نبودن و به اندازه کافی ایده ال نبودن را بارها از من دور کرده است .پا به پای من شبهایی که مارتیا  تب داشته بیدار بوده است  .

و نه تنها  در این نزدیک سه سال که از ابتدای زندگی یک تکیه گاه مطمئن و یک حامی و یاور و مشاور صمیمی بوده است .

مامان بارها از حرف زدن با تو ارامش گرفته ام .بارها به صبر و صبوری و گذشت تو غبطه خورده ام .کاش می توانستم ذره ای ا زخوبیها و بزرگواری ات را در وجودم داشته باشم تا بلکه قدردان اندکی از زحمات تو باشم .می بینی مامان همانگونه که احساس می کنم تو مارتیا را از من بشتر دوست داری احساس میکنم مارتیا هم تو را بیش از من دوست دارد .

سایه ات بر سر ما مستدام .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
فقط ۵ روز تا دوسالگی ات باقی مانده است . .باور کردنی است تو همان کوچولویی بودی که روز اول به دنیا امدنت برای شیر خوردن من را به گریه انداختی .زنگ زدم به بابادا که رفته بود مادرش را برساند و داد زدم گریه کردم که شهرام چکار کنم شیر نمی خوره و مادرم هم کلی دست پاچه شده بود  . به خیال خودم کلی برنامه چیده بودم تا روز اول کلی شیر بخوری از زردی وحشت داشتم و حالا که می دیدم همش خوابیدی ترسیده بودم .ببخش مامانی اینقدر استرس داشتم اخه بار اولم بود مادر شده بودم و کلی هم عاشق بودم مدتها بود عشقت را با تمام وجود حس کرده بودم .  و چقدر زود همه چیز عوض شد از ساعت ۹ شب همان روز که شیر خوردن را شروع کردی برای ۲۲ ماه و ۲۱ روز دیگه خواب هم از سرت پرید .


امروز برای خرید صبح رفته بودیم بیرون با مامانم دوباره یک خانم مسنی امد تو مغازه و مارتیا انگشتش را گرفت طرف خانم و گفت :ببین ننه پی زین را و من واقعا درمانده شده ام که چه بکنم .

فکر کنم ا ون کفش عصبانیت خانمها اخرش روی سر مامان بیچاره فرود می اید .

بعد از ظهر هم رفته بودیم بیرون با بابادا و مامان جون صاحب مغازه یک اقای مسنی بود رفته پیش اقاهه و بهش می گه من ننه پی زینم و تو اقا پیرمرد و اون اقاهه هم نیم ساعت غش کرده بود از خنده


ما توی خانه امان داستان های زیادی داریم .قصه اقای همسایه  قصه خیابان  و ...حتی قصه نی نی مارتیا .

اصولا هر چیزی که مورد توجهش قرار می گیره باید ما درباره اش قصه بگوییم .


گاهی هم  می گوید باید در مورد ساختمان با هم حرف بزنیم .الان که ساعت ۱۲ شب است داره با پدرش بازی می کنه و جرثقیل شده و به بابایی  می گه بیا من را نصب کن


البته الان هم کرم برداشته داره می مالد به صورتش .می گویم بسه مامان دیگه چقدر کرم می زنی

مارتیا :دارم یک  عالمه می زنم


دارم مارتیا را قلقلک می کنم .

با خنده و در حالتی که انگار واقعا از خنده عاجز شده می گوید :قلقلکم نکن  خنده ام می گیره .


و اما دو تا راهنمایی می خواهم :

باید بگم هر کاری می کنم  یک الگوی منظم خواب بگیره فقط مدتی دوام داره و دوباره به هم می خوره .نمی دانم خودش هر جور که دوست داشته باشه یک مدت ۸.۵ یا ۹ شب یک مدت ۱۰ یک مدت ۱۲ و همه اینها چند ماهی است و بعد دوباره عوض می شه .

اگر کسی راه حل قطعی سراغ داره ممنون می شوم راهنمایی کند .

و یکی دیگر از مشکلاتی که با مارتیا داریم اینه که به هیچ عنوان شب ها پتو یا لحاف رویش نمی اندازد و اگه تا صبح ۱۰۰ بار بیدار بشویم و رویش را بکشیم به دقیقه نمی رسه که دوباره رویش را پس کرده و اصلا خوابش را به هم می زنه باید چکا رکنم تا عادت کنه به هر حال در زمستان باید چیزی رویش بکشه یا نه ؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

باورم هم نمي شه من اونهمه سردرد هاي سخت را تو دوران بارداري چطوري تحمل كردم .حالا به نظرم غیر ممکن است .ولی اتفاق افتاد به خاطر عشق نه هر عشقی! عشق مادری .

سردردهايي كه حالا با وجود از شير گرفتن تو و مصرف مسكن هاي قوي بازهم شدت دارند .

مجاز به مصرف يكسري مسكن در دوران بارداري بودم اما حتي اونها را هم مصرف نكردم .تا مبادا گزندي به تو برسه .

و حالا امشب دسترنج همه سختي ها را به من دادي بهت گفتم مامان جان سرم در بوس شده مي شه خودت براي خودت كتاب بخواني تا خوابت ببره  وتو بهترينم  : باورم هم نمی شد كه راحت بدون قصه بخوابي و دركم كني .

ممنون گلم.دوستت دارم انقد رکه حتی خودم هم باورم نمی شه .
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا