



پ.ن ۱:
آقايي با نام پد رمارتيا برايم نظر خصوصي داده بودند كه من اصلا منظورشان رااز سوالاتشان نفهميدم اصلا برايم واضح نبود اگه مي شه اينبار سوالاتتان را واضح تر بنويسيد .
پ.ن ۲:
عكس ها توضيح داره .
پ.ن ۳:
بزودي مي آيم . از كارهايش مي نويسم انقدر شيطون شده اين طلا پسر كه فرصت سر خاراندن ندارم .خانه مادرم هستم و اينترنت اينجا ديال آپ است سر مي زنم به و بلاگهايتان همه را مي خوانم اما براي نظر دادن مشكل دارم به اين دليل كامنت نمي گذارم من را ببخشيد .
می دانی و می دانی و می دانم و می دانند که دوستت دارم. آنقدر که در وصف نمی گنجند .آرزویم پرورش تو است نهال و ثمره زندگی ام .
برای داشتنت و برای بودنت برای بزرگ بودنت خواهم کوشید .برای انکه کودکی خوب و به یاد ماندنی برای انکه نوجوانی پر بار و برای انکه جوانی خردمندانه ای داشته باشی خواهم کوشید تا انجا که در توان دارم .
عشق مادری قابل تحسین است .چیزی نیست که بتوان با هیچ کلمه ای ان را توصیف کرده .اما ساده می گویم بین همه نعمت هایی که خدا به من داده عشق مادری از همه برایم جذاب تر است .
خدایا دوستت دارم .مادر جان دوستت دارم .
پسرم دوستت دارم .هرآنچه خوبی است خدا در درون تو نهاده آنگاه آمیخته به مهر مادری که از مادرم آموختم واقعیتی را برایم ساخته اند که بیانش را توان ندارم .
درست یکسال پیس روز ۱۴ تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و شش من به اتفاق مادر و همسرم رفتیم سونو .اون روز درست پیش چشمم است .
یادم است داشتم می رفتم دکتر و به مادر بزرگ گفته بودم می خواهم بگم برایم سونو بنویسه تا بدانم تو بالاخره دختری یا پسر .
ماما بزرگ قول گرفته بود اگه سونو نوشت تنها نرم و سر راه بروم دنبالش .یادم است وقتی رفتم دنبالش تمام موهایش خیس بود تازه از حمام امده بود سریع کارهایش را کرد و اومد بیرون .(شرح کامل اون روز را می توانید (اینجا)را بخوانید ).
همیشه از پسر داشتن می ترسیدم می ترسیدم نتوانم با پسرم درست ارتباط برقرار کنم فکر می کردم مادر هایی که پسر های خوبی بزرگ کرده اند حتما توانایی های خارق العاده ای داشتند .
اما حالا می دانم رمز مادر خوب بودن عشق و علاقه توجه و اهمیت دادن به کودکم است می دانم باید برای کودکم شنونده خوبی باشم تا سخنران خوبی می دانم باید کودکم بداند هیچ کس حتی پدر و مادرش هم کامل نیستند و از ندانستن خودم شرمسار نباشم و به کودکم یاد بدهم همه ما ممکن است خطا داشته باشیم.باید به پسرکم یاد بدهم که باید در مقابل خطاهایش مسئولیت پذیر باشد و یاد بگیرد همیشه در مقابل اشتباهاتش عذر خواهی کند تا راهی باشد برای انکه سعی کند بیشتر و بیشتر بداند .
و اما مارتیا پسرک شیطان من :
اینروزها بازهم شگفت زده شده ام در مقابل قدرت و عظمت پروردگارم وقتی روز به روز می بینم مارتیا دارد بزرگ و بزرگ تر می شه .شاید به نظرتان مسخره بیاید ولی من گاهی اوقات شبها احساس می کنم از صبح که به مارتیا نگاه کرده ام بزرگ تر شده است .
مارتیا روی دوپا می ایستد و خوب و عالی وزنش را تحمل می کنه وقتی زیر بغلش را بگیریم قدم بر می داره .هنوز چهار دست و پا رفتنش کامل نشده بیشتر دنده عقب می ره اما گمان کنم ناگهان بلند می شه و راه می ره .
حرف زدنش هم داره کامل می شه بعضی وقت ها کلمات را بصورت نامفهوم تکرار می کنه و برای خودش حرف می زنه البته ما چیزی نمی فهمیم .اما می دونم این مقدمه حرف زدن است .
عکس های پست قبلی را دیدید انقد رتوی اتاق اینظرف و انطرف می ره که به بن بست می رسه .هنوز هم شبها برای شیر بیدار می شه .
هر جا که برویم انقدربهش توجه می کنند و قربان صدقه اش می روند ! که گاه نگران می شوم .چون می ترسم از روزی که از همین مردمی که امروز (حتی غریبه ها )بغلش می کنند و می بوسندش بی محبتی ببینه .
سخنی با پسرم مارتیا :
عزیز دل مادر پسرک کله قند من :
تقریبا دارم مطمئن می شویم که باید در شهر مادری بمانیم .نمی خواهم بروم جایی که تو مهربونم از ادمهایی که دوستت دارند دور بشوی و از امکانات هر چند اندک شهرمان دور بشی پس زنده باد شهر فیروزه ای ما .


این روزها چیزی که من را سخت شیفته کرده این عشق مادری است چیزی که نمی دانم با کلمه ای می توان کامل آن را توصیف کرد یا نه .
پسرم هنگامی که نوشتن این وبلاگ را برای از تو گفتن و برای ثبت لحظات با تو بودن آغاز کردم درک دیگری از تو و مفهوم زندگی با تو داشتم اکنون می بینم انهمه عشق در ان روزها در مقام مقایسه با عشق واقعی و ملموس امروزم به تو هیچ بوده و شاید بازیچه ای بوده از تصورات من .
عشق مادری بسیار بزرگ و بی انتهاست .بسیار بی شائبه و بی چشمداشت و بسیار زیبا .آنقدر که باید گفت قابل قیاس با هیچ چیز در نیا نیست .
تمام سعی و تلاشم را خواهم کرد تا این عشق را انچنان به تو بنمایم که روزی وقتی اینجا را خواندی با تمام وجود معنای حرف هایم را درک کنی .
حالا که دارم این پست را ویرایش می کنم روز مادر گذشته و من امسال برای اولین بار در این روز به معنای واقعی مادر بودم . من مادر یک پسر کوچک هستم اما به معنای واقعی بزرگ که برای من همه هستی و نعمت هایش را معنی کرده و دوباره جان داده است .
مادر جان دوستت دارم .امسال به معنای کامل کلمه فهمیدم چقدر مرا دوست داری.مادرخوبم روز تو هم مبارک .شاید روزی آدرس اینجارا به مادرم بدهم .اگرچه بارها به مادرم تاکید کرده ام که زندگی من بدون او معنایی ندارد اما بازهم اینجا به مادرم می گویم عزیز دل دوستت دارم .
مارتیا پسر نازنیم
روزهای سختی در پی خواهد بود برای من و پدرت .چون اینبار باهم تصمیم گرفته ایم که کاری را که مدتها و قبل از ازدواج هر دو به ان مصر بودیم انجام دهیم .
در ضمن برای انتخاب شهر محل سکونتمان هم باید تا یکی دو هفته دیگر تصمیم جدی بگیریم .کاری که بسیار سخت است .
پ.ن:از همه دوستهای خوبی که برایم کامنت گذاشتند اس ام اس دادند و تلفن زدند ممنونم عزیزای من روز زن و روز مادر همگی مبارک. بیایید با هم و همگی دست به آسمان بلند کنیم و از خداوند بخواهیم که این نعمت مادر شدن را به همه زنان ایرانی که آرزویش را دارند عطا کنه و هیچ زنی درانتظار فرزند نباشد .آمین
این بهترین تشکر از قادر متعال است بابت داشتن این غنچه های زندگی
دوستتان دارم
مارتیا عشقم عمرم همه وجودم زندگی ام " پسر خوبم "
دارم می بینم که روز به روز پیشرفت می کنی حالا در آستانه پایان هفت ماهگی اتاق پذیرایی را با غلت زدن های پی در پی طی می کنی .من خوشحالم و حیران از اینکه کی و چگونه تو این همه بزرگ شدی که من تا ین حد گیج شده ام .
همه تلاشت را برای چهار دست و پا رفتن آغاز کرده ای می بینم که دستهایت هماهنگ شده اند . پسر نازنیم تو در حال کشف پاها و هماهنگی بین آنها هستی ‚ موفق باشی .
خانه مادر بزرگ حالا جزء علایق تو است .چند روز پیش در حیاط هنگامی که با زبان تو و کودکانه با هم صحبت می کردم و کلاغها را نشانت می دادم (قار قاری اصطلاحی است که برای نشان دادن کلاغها برایت برگذیده ام )ناگهان در کمال ناباوری من کلمه "قار" را به زبان اوردی .و من غرق در شادی شدم و صورت تو غرق در بوسه های من .
گاهی از تو می خواهم من را ببوسی که کاملا آگاهانه و عالی اینکار را می کنی آن هنگام است که شاد می شوم می خندم و فریاد می زنم "من را بوسید"" من را بوسید "و تو را به هوا می اندازم و با هم شادی های وصف ناپذیری را حس می کنیم .
درست مثل زمانی که از تو می خواهم من را صدا بزنی و هنگامی که مامان را به زبان می آوری نمی دانم چگونه خدا را سپاس گویم زبانم قاصر است .کوتاه است ناتوانم اما باز هم هر روز و هر بار خدا را به زبان خودم و با همه ناتوانی و کوتاهی هایم شاکر هستم .
سخنی با دوستان عزیزم ری را:
نوشته بودی دلم تنگ می شود برای ان روزها البته که تنگ می شود و هرگز هم فراموش نمی کنم که روزها و ساعتها خیره به شکم بزرگم نگاه می کردم تا جرکات دلبندم را که بسان موج دریاها بود تماشا کنم .گاه احساس می کردم تن من دریای بیکرانی است برای ماهی کوچولوی دلم .که درآن شنا میکند زیر آبی می رود و گاه هم آسمانی است آبی که پسرک می تواند در آن شبیه پروانه هاپرواز کند .
مادری زیبا است زیبا تر از هر زیبایی
مامان نورای عزیز:
تو که خود فرشته ات را هم اکنون در بغل می گیری می دانی که مادر شدن چقدر زیبا است قبل از بارداری شنیده بودم همه سختی ها برای زن ها است بارداری زایمان و ... .
اما خودم که باردار شدم احساس دیگری داشتم دلم به حال مردها سوخت .حس زیبایی که هیچ مردی قادر به درک آن نیست (مانند همین لگد زدن ها )در دوران بارداری فهمیدم خدا زنان را بیش از مردان دوست دارد بزرگترین نعمت عالم برای زنان است و بس.
و سخنی با پسرم مارتیا :بیش تر از روز پیش و فردا بیش از امروز دوستت دارم . پیشرفت های روز به روز تو مرا غافگیر می کند و مامان گفتن هایت از خود بیخودم می کند خدایا این همان نی نی کوچولوی من است که پارسال (اینجا را بخوانید ) در همین روزها اولین ضربه ها را با پاهای کوچولویش به من زد .حالا حرف می زند و مرا با اسم مادر می خواند .خدایا سپاسگذارم . خدایا برای اشک های پارسال در این روزها و برای خنده های امروز ممنونم .


این تصویر از بالای سر گرفته شده برعکس نیست .![]()


گاهی هنگام خوابیدن پتو را از روی خودش می کشه روی سرش و می خوابه من هم فرصت را غنیمت دانستم و عکس گرفتم از حریم خصوصی خوابش!

(باید بگویم این پست و پست های دیگر در طی چندین مرحله و گاه در طی دوهفته نوشته می شوند و بعد ویرایش می کنم گاه حرف ها و تاریخ ها مطابقت ندارد این از دلایل گرفتاری و مشغله است می دانید بچه نوپا چه معنی دارد
).
امروز که روز ارسال پست است مارتیا هفت ماه را تمام کرده و هفت ماه و دو روزه است.
تا جایی که ذهنم یاری می کرد دوستای خوبم را لینک کردم لطفا همه دوستایی که من را لینک کردند و من به علت فراموشکاری لینکشان را نیاوردم در همین پست برایم کامنت بگذارید تا دوباره لینک هایم را به روز کنم ممنونم .




همین روزها بود منظورم پارسال است .دوم خرداد بود انگار دیروز بود مامانت با اونهم دلهره و اضطراب رفته بود سونو سه بعدی .
خدایا چه دلهره ای داشتم اصلا نمی توانستم نفس بکشم تا اینکه نوبت من شد .وقتی روی تخت دراز کشیده بودم و دکتر داشت تو را نشان می داد دلم می خواست قهقهه بزنم بخصوص وقتی گفت که کوچولوی من سالم است در مورد جنسیتت هیچی نگفت اما من یک مادرم .احساس یک مادر پسرم هیچ وقت بهش دروغ نمی گه. بااینکه همه به مامانت می گفتند دختر داری اما مامانت می گفت احساسش بهش می گه که تو پسری و همین هم شد پسرم .قند و عسلم مهربونم .تو شدی همدم مامان عشق مامان عمر مامان و امید مامان و همه زندگی مامانت .
روزی هزار بار وقتی تو را در آغوش می گیرم و می بوسم می گم خدایا شکرت حدایا شکرت که مارتیا را به ما دادی این با زبان ساده اما بی ریا تشکر از خدایی است که تو را به ما داده و کلی هم لطف کرده .
اینجا هم می گویم خدایا شکرت که مارتیا را به ما دادی و مارتیا امروز پیش ما است .
خیلی پسرم ناز شده هر جا می ره همه دلشان برایش غش می ره از بس ناز است و قشنگ حرف می زنه و همه جا را با کارهایش می گذاره روی سرش دختر های جوان رد می شوند می گویند الهی خدایا این را ببین و لپش را می کشند و اسمش را می پرسند .
پسر های جوان که خجالتی تر هستند برایش دست تکان می دهند و می خندند و گاهی برایش ادا در می اورند .
مامانهای بچه دار هم گاهی می آیند و اسمش را می پرسند و قربان صدقه اش می روند .و می گویند که دیدن مارتیا دهنش را آب انداخته است .
با همه خوش اخلاق است این پسر من امروز رفته بودم دکتر رفته تو بغل منشی دکتر که خانوم پیری است و اون هم عینکش را داده به مارتیا که باهاش بازی کنه ![]()
خلاصه که محبوب شهر شده این مارتیای ما داره مامانش ار هم به هوس یکی دیگه می اندازه .![]()
شوخی کردم جدی نگیرید.
از وقتی بچه بود یک عادت جالبی داشت اون هم این بود که موقع شیر خوردن غرغر می کرد .و عادت داشت که بلوز من یا دستم را بگیره هنوز هم این عادت را داره که موقع شیر خوردن می خواهد دست من را بگیره .از موقعی که خیلی کوچک بود بلوز من برایش خیلی سوژه جالبی بود یعنی اگه من بلوزی می پوشیدم که کمی بیشتر رنگی بود انقدر جلب توجه می کرد که جریان شیر خوردنش را مختل می کرد و هواسش به بلوز بود تا بتواند نقش هایش را توی دست بگیره .بعضی وقت ها خیلی شیطونی میکرد و هنوز هم این طوری است .
کارهایش خیلی بامزه است خیلی زیاد با سایه اش خیلی ذوق می کنه .با همه خوش اخلاق است .
اصلا غریبی نمی کنه .تا به حال نشده که الکی و از سر بد اخلاقی گریه کنه .حتی وقتی از خواب بیدار می شه به محض اینکه بهش سلام کنیم می خنده .خیلی ماه است پر از خوبیهایی که قابل وصف نیست .


حالا می گم این عشق مادری را با هیچ چیز در دنیا عوض نمی کنم نه عشق به فرزندم را که خودم مادر هستم نه عشق به مادرم را که او ن برای من بهترین مادر است .
خدایا باز هم ممنونم ![]()
مارتیا برای چکاپ هفت ماهگی رفته دکتر و قدش ۷۴ سانت و وزنش ۱۰ کیلو بوده الهی مامان قربانش بره که بالاتر از منحنی های قد و وزن ۹۷ درصدی رشداست .
دوستت دارم پسرک گلم .
تبلیغ نکنم اما اون سرهمی که مارتیا پوشیده خیلی نازه پسر دارها بروید و از رو*لان بخرید برای دختر دارها هم قرمز و زردش هست . به مارتیا که خیلی اومد .



مارتیا ۲۲ اردیبهشت شش ماهه شد و با زدن واکسن شش ماهگی همه چیز رسمیت پیدا کرد .اما چه شب بدی بر ما گذشت مارتیا تب کرد تا ۳۹.۵ درجه ناله می کرد و مقداری هم گریه .اصلا نمی گذاشت حتی با هوله سرد کمی پیشانی اش را خنک کنیم .گریه هایش دل ادم را اب می کرد بی حالی بدنش که توی بغل من بود را کلافه ام کرده بود .گریه ام گرفته بودو طاقت دیدن ناله هایش را نداشتم حالا که بزرگتر شده حتی به زور استامینوفن می خوره و گاهی همه را به عمد و یا غیر عمد بر می گردانه خلاصه که شب بدی بود خیلی بد .هر بار واکسن می زنه آرزو می کنم که چه خوب بود بچه ها واکسن نمی زدند .
خیلی گرفتار بودم و فرصت نداشتم بیایم می دونم به هیچکدوم از دوست های خوبم هم سر نزدم در اولین فرصت می آیم و به همه سر می زنم .
توی روورئک می گذارمش.دوست داره .
فقط بگم خیلی بلا شده همش شست پاهایش تو دهنش است مامان را هم که گاه گاه تلفظ می کنه .
انقدر با لیوان قشنگ اب و چایی می خوره که حد نداره .کمی اب و چایی می ریزم تو لیوان تا می دهم دستش همه را یکضرب می ریزه تو حلقش و من دوباره یک کمی دیگه می ریزم .و اون هم کلی خوشحال می شه که داره مثل ما چایی رابا لیوان می خوره .
مثکیسیچیئV یف ف حلقثبز
ژطرحطسییش۸ئد۴ ۵۴
این نوشته ها ی مارتیا است که با دستهایش محکم می زنه روی کیبورد بعد هم نتایج کارهایش را روی مانیتور نگاه میکنه انقدر بامزه است داره می شه یک آیینه کوچولو از کارهای ما .
دوستت دارم مامانی عاشقتم دیوانه وار .
غذا می خورم اما نه انقدر که باید علاقه داشته باشم هنوز هم شیر اصلی ترین غذای روزانه من است و هنوز هم مامانم نمی توانه برا ی یکساعت من را بگذاره و بره دنبال کارهایش.
دارم کم کم حرف می زنم کلماتی مثل گل (هورا) مامان و بابا را می توانم ادا کنم اما هر موقع که بخواهم حرف می زنم و هر چقدر بهم اصرار کنند وقتی نخواهم هیچس نمی گویم .
هنوز هم عاشق گل و درخت و فضای باز هستم .امروز هم مامان و بابا و مامان بزرگ و بابا بزرگ من را بردند باغ گلها .وای چقدر من کیف کرده بودم .تازه انقدر خسته شدم که بعد از ظهر دو سه ساعتی خوابیدم .

تازه این هم دوستم است باهاش نشستم روی بخاری خانه مامان بزرگ

انقدر شیطونی می کنم که مامانم تختم را اورده توی هال و من را می گذاره اونجا تا با اسباب بازی هایم بازی کنم اما من خیلی هم دوام نمی اورم هنوز هم ژست خوب می گیرم .

می دونید حالا موراد متنوعی توی غذا هایم می خورم گوشت بره یا مرغ .کدو .هویج.سیب زمینی.نخود فرنگی .سبزی(گشنیز.هویج.جعفری.شنبلیله)
خوبه چون دکترم اینجا را نمی خوانه باید بگم کباب هم خوردم دوبار یکبار هم جوجه کباب آی خوشمزه بود
وقتتان بخیر تا بعد که مامانم بیاید و بنویسه
امروز یک غذای ساده برای مارتیا پختم .گوشت تازه ماهیچه با هویج و مقدار کمی هم آرد برنج در آخر بعد از پخت هم چند قطره لیمو ترش اضافه کردم .
با مادرم رفتیم برایش گوشت تازه و هویج و گوجه و کدو سبز خریدیم تا برایش غذا درست کنیم البته امروز از هویج شروع کردیم تا روزهای آینده مواد متنوع تری بهش اضافه کنیم .
اصلا نمی تونم توصیف کنم چقدر ناز و خوردنی شده خنده هایش کارهایش قدرت درک و فهمش انقدر دوست داشتنی است که حد نداره .
نشستنش روی مبل خیلی بامزه است درست شبیه آدم بزرگ ها انگار سالهاست داره می شینه .
سخنی با مارتیا :
مامان عزیزم پسر خوبم این روزها سال پیش روزهای انتظار و امید بود . فروردین داره تمام می شه فقط خدا می دونه سال پیش این موقع چقدر از گذشتن این روزها خوش حال بودم و امروز دلم نمی خواهد که این روزها بگذره .
روزهای شیرینی پسرک خوبم 6 ماهگی تو برای من روزهای شیرین است خنده ها قهقهه ها و ناز کردن ها یت برایم شیرین و دوست داشتنی است بیشتر از حد تصور.صبح که چشمهایم را باز میکنم تو را کنار خودم می بینم چشمهای به غایت مشکی ات را باز می کنی و لبخند شیرین و ملوسی به من تحویل می دهی و من غرق در همه زیبایی های عالم می شوم .
تا به حال نشده که از خواب بیدار بشی و گریه کنی .همیشه با خنده .وقتی سلامت می کنم باز هم با خنده به من تحویل می دهی و من همیشه بازهم سلام می کنم سلام مامان سلام عزیزم صبحت به خیر روز خوبی داشته باشی .و تو بازهم می خندی و حرف می زنی .
با اعتماد به نفس کامل که انچه را که میگویی من درک می کنم و می فهمم .می دونم حتما داری از خدا بابت نعمت هایش تشکر می کنی .

سلام من اومدم با یک دنیا حرف که نمی دونم چقدر می توانم همه را توضیح بدهم .
پسر ناز من چند روزی که 5 ماهه شده مدت خیلی زیادی که نیومدم و نتوانستم از کارهایش بنویسم
حالا تا اونجایی که حافظه یاری بده می نویسم
اول اینکه چیزی که خیلی برای خودم و اطرافیان جالب است این است که به شدت به طبیعت و گل و درخت و آب های روان علاقه نشان می ده از محیط های باز خوشش می آید به شدت علاقه به طبیعت نشان می ده و از محیط های بسته بدش می آید به نظر من و همه اطرافیان به نظر می اید که روح لطیفی داره مثلا ماشین را اصلا دوست نداره و به محض اینکه مدت زیادی توی ماشین بنشینه ناراحت می شه اما تا بیرون می آید از ماشین شاد و خوشحال می شه .
موسیقی را هم خیلی دوست داره کلی برای سی دی های آواز ذوق می کنه .
شاید این بستگی به دوران بارداری من داره که کل دوره بارداری را در خانه مادرم که کلی درخت داره و گل داره و البته به خاطر استراحتم کمتر سوار ماشین شدم .
مارتیا چند روزی است که می توانه بدون کمک مدتی بنشیند (هورا)
حرف زدنش کلی جالب شده فکر می کنم فهمیده با گردوندن زبان توی دهان آدمها حرف می زنند اون هم کلی زبانش را تو دهانش می گردونه و انقدر بامزه حرف می زنه و گاهی هم کلمات بامزه ای هم این بین از دهانش خارج می شه
می توانه بابا را تلفظ کنه البته به نظرم می آید که شاید گاهی ارادی نیست اما بابا را می توانه تلفظ کنه
مثل همیشه خوابش خیلی کم است بخصوص در روز وقتی هم می خواهد بخوابه خودش یک صداهای معینی در می آره که ما اسمش را گذاشتیم مارش خواب و اونقدر این کارش بامزه است که حد نداره صدایش را ضبط کردم اگه بتوانم یک روز می گذارم روی سایت تا بشنوید .
کلی به اسباب بازی هایش علاقه نشان می ده بخصوص توپ بازی را دوست داره . یک توپ بزرگ بادی داره که یاد گرفته باید با دوتا دست و پا نگهش داره .
مارتیای مامان روز 24 فروردین رفته دکتر و غذای کمکی را شروع کرده . با لعاب برنج و حریره بادام .و خدا را شکر خیلی راحت غذا می خوره .
پزشکش یک جزوه داده و طبق اون برنامه پیش می رویم .
عاشق چایی است اصلا وقتی چایی ببینه از خود بیخود می شه دکترش نشنوه گاهی با لیوان بهش چایی می دهم انقدر با مزه از لیوان چایی می خوره انگار هزار سال است چایی خور است .و کلی وارد است .
غذا خوردنش هم خیلی بامزه است اصلا مثل بچه هایی نیست که غذا را فوری قورت می دهند . کلی غذا را با لثه هایش می جود .و مثل آدم بزرگ ها رفتار می کنه .
البته من از حدود 15 روز پیش گاهی میوه ها را دستش می دادم تا بمکه مثل سیب سفت .و موز البته کلی هم کیف می کنه و موز را انقدر قشنگ توی دست نگه می داره .
روز 22 هم مهمان داشتیم من برای تولد 5 ماهگی اش کیک درست کردم . و البته توی حیاط بودیم که کیکش را با مهمانانمان خوردیم . انقدر برای کیک هیجان زده بود که حد نداره البته کمی هم از کیک چشید و کلی خوشحال شد.
پاهایش را با دوتا دستش می گیره و کلی خوشحال می شه .
امروز 27 فروردین هم با مارتیا و مادر بزرگ رفتیم ابیانه و مارتیا البته طبق معمول در محیط بیرون بسیار شاد و در ماشین غرغرو و بد اخلاق .اما توی کالسکه کلی خوشحال بود و توی طبیعت با درخت ها هم بسیار شاد .









از بالا سمت راست آراد و علیرضا و پایین مارتیا و پرهام که در خواب ناز است .

مارتیا ۵ ماهه شد .تولدت مبارک مادر
با عکس و خبر های تازه می آیم ببخشید فعلا خیلی گرفتارم
*******************
امروز ۹/۱/۸۷ وبلاگ مارتيا يك ساله شد
بهار با تمام زيبايي هايش در راه است
(اولین نشانه های بهار )


تو شهر فيروزه اي ما :مامان جون‚ بهار فقط جلوه ظاهري نداره درست است بهار با گل كردن به ژاپني و ياس ها و باديدن ماهي هاي قرمز توي تنگ هاي بلوري و ديدين سمنو تو يخچال مغازه ها راحت به چشم مي آيد اما نظر مامان اين است كه بهار را توي اصفهان مي شه بو كشيد .وقتي اسفند داره بساطش را جمع مي كنه كه بره تا پسر كوچولوي من اولين عيد را كنار خانواده بگذراند وقتي بروي توي خيابان ها و نفس عميق بكشي خودت مي فهمي كه بهار يك بوي خوب داره بوي نو شدن همه چيز بوي نو شدن طبيعت و زندگي بوي تميزي و پاكي بوي يك آغاز بوي آغاز زندگي در سال جديد يك زندگي جديد در سال جديد كنار يك پسر كوچولو كه داره روز به روز بزرگ تر مي شه و دوست داشتني تر .
امسال تو كنار من كنار سفره هفت سين مي نشيني و من مثل پارسال برايت آرزوي سلامتي مي كنم .
(مارتیا کنار سفره هفت سین خانه مادر بزرگ)

بهار تو خانه مادر بزرگ مثل هميشه قشنگ است اولين نشانه ها با در امدن شكوفه ها و گل كردن ياس هاي زرد و به ژاپني ظاهر مي شود .من با تمام كاستي هايم عكس هايي گرفتم . اميد دارم تو روزي دوربين مادر را به دست بگيري و عكس هاي زيباتري از خانه مادر بزرگ بگيري و با شوق اونها را به من نشان بدهي .
بايد بزرگ تر كه شدي با هم برويم و در اسفند ماه بهار را با هم بو كنيم .دوست دارم بهت ياد بدهم چقدر طبيعت زيبا است و با هم از اين زيبايي ها لذت ببريم .دوست دارم كنار رودخانه هميشه زاينده زاينده رود قدم بزنيم به پرواز مرغان دريايي و صدايشان گوش بدهيم فواره هاي بلند را به تو نشان بدهم و حتي با هم سوار قايق ها ي رودخانه بشويم .
(مارتیا در آغوش پدر: عید دیدنی در خانه مادر بزرگ)

شايد كنار همان رودخانه من و تو بهترين عكس هارا با هم بگيريم .
چه آرزوهاي شيريني .
خدایا آمین
۲۶ اسفندماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی.
سلام سلام زندگی.سلام ثمره عشق و سلام هدیه .سلام هدیه خدای پاک و بزرگ .که اینبار وجودش را و قدرتش را چنان با شگفتی بر من در پایانی روزهای سال و روزهایی که سخت برآشفته بودم نشان داد که بتوانم اینجا بر تو سلام کنم و سلامتی را برایت طلب کنم .
سلام بر تو نقطه ای هستی دردل من که زندگی از تو شکل می گیرد .همه کائنات دست به دست هم دادهاند تا این نقطه یک زندگی شود .من هم به تو سلام می کنم و بر تو سلام می دهم و زندگی را برایت شیرین و پر برکت طلب می کنم .سلامتی تو آرزوی دیرین من است .تو کوچکترین ذره وجود من و بزرگترین انگیزه وجودم برای ادامه حیات هستی .
من تصمیم گرفته ام که تو بمانی و از تو همین را می خواهم .من خواسته ام تو بمانی و خواهی ماند تا من را در این امر خطیر یاری کنی برایت بهترین ها را آرزو می کنم و خواهانم تا جان در بدن دارم برایت خواهم کوشید .
من برایت مادر خواهم بود به معنای واقعی کلمه .تو را دردرون خود می پرورانم بزرگ می کنم و به تو خواهم اموخت چگونه بنده ای باشی در در برابر پروردگارهستی بخش و آنچه در جان دارم تقدیم حضورت خواهم کرد .دوستت دارم می خواهم و تصمیم دارم که تو بمانی
دوستت دارم مامان

مارتیا شاید پارسال توی یکی از همین روزها بود که توی دلم لانه کردی .وای خدایا چقدر من این نی نی کوچولو را دوست داشتم و خوشحال بودم خدایا ممنون از اینکه این گل کوچولو را به من دادی ممنونم .
۱۲ اسفند رفتیم و چند تا عکس خوشگل ار مارتیا توی یک آتلیه معروف شهر گرفتیم که البته کلی هم هزینه کردیم .
. البته بازهم اون آتلیه سی دی عکس هارا به ما نمی ده .و من نمی توانم عکس هارا بگذارم اینجا .شاید اسکن کنم و بگذارم که کیفیت خوبی نخواهد داشت .برابر اصل نمی شه اما اینقدر پسرم خوردنی و ناز شده که نگو .
مدتها بود می خواستم از مارتیا و کارهایش بنویسم .
آب دهانش مدتهاست راه افتاده و به نظر می آید لثه هایش می خاره چون هر چیزی را با غیظ به دهان می بره و به دندانهایش می کشه .
موقع شیر خوردن اگه خیلی گرسنه نباشه با هر صدا بخصوص اگه صدا از دورتر بیاید بر می کرده و با تعجب به من نگاه می کنه و منتظر جواب من می شه تا من باهایش حرف بزنم بعد هم خودش چند کلمه ای حرف می زنه و دوباره شیر خوردن را شروع می کنه .(یکی از کلمات اختراعی اش :آگی گوآ) که خیلی هم دوستش داره و وقتی ما تکرارش کنیم می خنده .وگرنه اگه گرسنه باشه هر کی باهایش حرف بزنه اصلا برنمی گرده نگاه کنه .
حالا می توانه دو تا دست هایش را با هم هماهنگ کنه و جلو بیاره و اسباب بازی هایش را بگیره
کماکان نه پستونک می گیره نه شیشه .
اصلا و ابدا به خواب روز علاقه نداره و نمی خواهد بخوابه .بد خواب می شه و خوابش می گیره اما کلی گریه می کنه و غر می زنه که چرا من را می خوابانید .
مدتهاست قهقه می زنه خدا قسمت همه خانومها بکنه که این صدا را بشنوند .
وقتی شیر می خوره دوتا دست هایش را قفل می کنه توی هم و انقدر با مزه می شه .
کماکان به غلت زدن ادامه داده و می خواهد بر عکس هم غلت بزنه . یعنی اگه به پشت باشه می خوهد برود به روی شکم و داره کاملا تلاش می کنه .
راستش را بخواهید مسئولیت مادری بسیار سخت است نه به خاطر مسئولیت کاری بگم به دلیل نگرانی ها و استرس هایش می گویم .
خدا کوچولوی من و همه کوچولوها را حفظ کنه و به همه پد رو مادرها توانایی و دانایی بزرگ کردن بجه ها را بده .دوستش دارم ببخشید فرصت نیست بیشتر بنویسم ببخشید چند روزی است کمتر می نویسم .
باید روز ۲۲ که تولد ۴ ماهگی مارتیا است واکسن بزنه خدا کمک کنه تا راحت بگذره .



چرا وقتی بچه ها مریض می شوند مامانها تا سر حد جنون پیش می روند .؟؟
دلم می خواهد از کارهایش بنویسم اما متاسفانه فرصت کافی ندارم .
چند تا عکس می گذارم به امید اینکه بزودی بتوانم از کارهایش اینجا بنویسم تا گذر زمان این لحظه های خاص را از یادم نبرند .
خوردنی تر!! اگه به من می داد امانش نمی دادم این دست ها را قورت می دادم

خوش تیپ مامان

پسرم هر موقع که بخواهیم عکس بگیریم تو دوربین نگاه می کنه و کلی ژست می گیره

یک آقای با شخصیت با یک خنده دلبری
خدای من :ممنون بابت این نعمت بزرگ
ترا به خدا ژست را ببینید چقدر این پسرک من خوردنی است .


نمی دانم چی بگم انقدر عکس های خوشگل داره که حد نداره دوستش دارم بی نهایت بابت این فرشته بهشت که به خانه ما اومده روزی هزاران بار خدارا شکر می کنم .
خدایا اصلا به هیچ زبان و بیانی نمی توانم بگویم که چگونه از تو سپاسگذارم .هر روز صبح که چشمهایم را باز می کنم در حالیکه که می دونم پسرک نازم پیشم خوابیده تو را شکر می کنم .
اگرچه می دونم کافی نیست اما بازهم ازت می خواهم از همان سر لطف و کرم به من و فرزندم و خانواده ام نگاه کنی و همیشه مارا در پناه خودت قرار بدهی .
پ.ن:۲۴-۱۱-۱۳۸۶مارتیا مامان داره سعی می کنه بشینه وقتی که می گذارمیمش روی مبل بدنش را می ده جلو و چند ثانیه ای به حالت نشسته می شینه و وزنش را تحمل می کنه .یادتان می آید گفتم باید بیشتر بغلش می کردم حالا دارم افسوس می خورم احساس می کنم که سعی می کنه خودش را از تو بغل در بیاره و بره اما چطوری نمی دونم .ولی داره برای خودش مستقل می شه .
می دانم به محض اینکه چهار دست و پا رفتن را آموخت دیگر حاضر نیست بغل من باشه .
چند روز پیش در مهمانی خانم پیری به شدت از بغلی بودن نی نی ها بد گفت ما من فقط توی دلم به او که نمی دانست این موجودات کوچولو چقدر به آدم نیرو و عشق می دهند خندیدم .
او که خودش دوتا بچه بزرگ کرده البته با کمک خدمتکار حتما این اجازه و فرصت را به خودش نداده تا کوچولو هایش را در بغل بگیره و عاشقانه اونها را ببوسه و نفس گرمشان را روی صورتش احساس کنه
بابا زور که نیست من نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم .نمی خواهم بعدها افسوس بخورم و چون تصمیم دارم فقط یکدونه فرزند داشته باشم پس چرا باید ثانیه ها را از دست بدهم .
البته از حق نگذریم اگه کمک مامانم نبود من نمی توانستم مدام بچه به بغل تو خانه راه بروم .ازش ممنونم و می دونم چقدر مهر مادری که نثار من و مارتیا می کنه ارزشمند است خدا بهش سلامتی بده و طول عمر امروز ازش پرسیدم مامان تو مراسم خواستگاری مارتیا می خواهی چی بگویی؟؟؟؟
راستی چقدر عمر زود می گذره مارتیا جدیدا خنده های قهقه ای می کنه وقتی باهاش بازی می کنیم .
داره بزرگ می شه امروز مادرم می گفت یادت می آید قبل از بدنیا اومدنش چقدر در مورد قیافه اش فکر می کردیم .یادم می آیئ مامانم هم صبرش مثل من تمام شده بود و می گفت کی می شه پسرم به دنیا بیاید من باهاش بازی کنم و الحق حالا هم ازش کم نمی گذاره .مارتیا هم خیلی مامانم را دوست داره .سعی می کنه همه چیز را با دست هایش بگیره البته خیلی کم موفق می شه .
(بخش جدید )
سخنی با مارتیا
پسرم روزهای انتظار اگرچه طولانی بودند و کند گذشتند اما حالا که نزدیک به سه ماه شده تو را کنار خودم دارم می بینم چه ارزشی داشتند اون روزها اگرچه بارداری من با اظطراب های بی وقفه و گاه بسیار بی مورد همراه بود اما طعم عشق تو داره اون ناراحتی ها را کم کم از ضمیرم پاک می کنه .دوستت دارم عزیزم
یادم رفت به یک عزیزی پیام بدهم خدا جون ممنون
مارتیا خوشگل مامان
![]() |
بعد از حمام و بعد از شیر خوردن
![]() |
بعد از شیر خوردن خواب و مامانم هم مثل همیشه خیال کرده من خوابیدم و من را گذاشته توی تخت

اما من بعد از چند دقیقه بیدار می شوم و مامانم مجبور می شه من را بلند کنه و ببره توی هال

امروز ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ حدود ساعت ۱۸:۳۰ پسر گل من مارتیا توانست وقتی روی شکم خوابیده بود بغلتد دوبار و هر بار هم از یک طرف یکبار از طرف راست یکبار از طرف چپ.دوستت دارم مامانی
ذوق می کردم و مدام تو را نوازش می کردم .مامان بزرک می گه برای همین است که الان توهمش دوست داری تو بغل من باشی .کماکان شبها عالی نمی خوابی اما هر چی باشه از روزهای اول و ماه اول بهتر شدی البته می دونم که بهتر هم می شی.
شبها وقتی بیدار می شوی و من تو تاریکی بهت زل می زنم و شیر خوردت را تماشا می کنم غرق در عشق می شوم و به خودم می بالم و از خداوند بابت داشتنت تشکر می کنم و از خدا می خواهم که سلامت باشی و همیشه در پناه خدا باشی.
چند تا عکس از مارتیا می گذارم :
یک روز سرد زمستانی خانه مادر بزرگ خوب و مهربون به همراه پدر اومدم توی حیاط هواخوری
جمعه۵ بهمن ماه ۱۳۸۶

می خواستم بروم یک مجلسی از بس بهم لباس پوشانده اند کلافه شده ام و باد کردم
یکشنبه شب هفتم بهمن ۱۳۸۶
اینهم عکس های امروز تازه و داغ در حال ذوق کردن و دست و پا زدن قبل از خواب تا مامانم بتوانه بیاید و وبلاگ بنویسه
پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶




روزهاي سرد زمستاني امسال با هر سال تفاوت داره و اون گرماي نفس پسرك من است كه سرماي زمستان را مطبوع كرده است .
روزهاي سردي است كه گاه با خود به خانواده هايي فكر مي كنم كه در سرماي زمستان وسيله گرمايي ندارند يا بد تر از ان كارتن خواب هايي كه حتي سقفي بالاي سرشان نيست .
خدارا بابت همه نعمت هايي كه به من داده هر روز و هرروز شكر مي كنم و بابت پسرم روزي هزار بار.اصلا نمي دانم روزهاييكه مارتيا به دنيا نيامده بود چه احساسي داشتم و چگونه زندگي مي كردم اما حالا با اين عشق عظيم من توانايي و قدرت عاشق بودن را پيدا كرده ام .
كوچولوي دوست داشتني من حالا توانايي هاي زيادي داره دايره لغاتش به آغون و آقا و آبو رسيده و اطرافيان از جمله من و بابا و مادر بزرگش رابه خوبي مي شناسه. تو جمع خيلي خوشحال است و با همه ارتباط برقرار مي كنه انقدر به كتاب و اسباب بازي ها علاقه نشان مي ده كه براي خودم هم عجيب است .كتاب هاي تقويت هوش نوزاد را خيلي دوست داره .با فوم هاي رنگي كه دور و بر اتاقش چسبانده شده كلي حرف مي زنه و شبها درست بين ساعات 2و3 كه از خواب بيدار مي شه انقدر سرحال است و سعي مي كنه با دلبري و خنديدن و آغون گفتن من را وادار كنه باهاش حرف بزنم اما من سعي مي كنم هيچ عكس العملي نشان ندهم تا بخوابه. وقتي شير مي خوره و مي گذارمش توي تختخوابش انقدر توي تاريكي حرف مي زنه و ذوق مي كنه البته با صداي بلند شبيه جيغ كشيدن كه من نمي فهمم تو تاريكي عروسك هاي تختش را مي بينه يا فوم هاي را كه اينقدر ذوق مي كنه البته يك سرگرمي ديگه اي كه شب ها داره نور كليدهاي برق است كه مدتي طولاني به اونها خيره مي شه و برايش دستاويزي مي شه براي نخوابيدن .
به عكس بچه ها خيلي علاقه نشان مي ده حالا خواه عكس خودش باشه خواه پوستر هايي كه عكس بچه دارند . داره تمام سعي ا ش زا مي كنه كه دستش را جلو بياره و اشيا را بگيره اگرچه ضربه زدن را بلد است و اكثر اين كارها را با دست چپش انجام مي ده .براي همين گمان مي كنم چپ دست باشه .كار جديد ديگه اي هم كه ياد گرفته درست كردن حباب با اب دهانش است .و وقتي عروسك دلخواهش را بگيريم جلويش سعي مي كنه خودش را بكشه جلو تا بگيردش.
خلاصه كه روزگاري با اين پسرم دارم كه وصف ناكردني است .وقتي با اون چشمهاي به غايت مشكي و مژه هاي بلندش به من نگاه مي كنه دنيا برايم تو يك كلمه تعبير و ترجمه مي شه :عشق مادري .
هر كاري كردم با هيچ ترفندي حاضر به گرفتن شيشه و پستانك نيست براي اينكه من بتوانم لااقل بتوانم وقتي مريض مي شوم يك ساعتي با خيال راحت بروم دكتر يا بتوانم شبهايي كه نمي خوابه لا اقل دو سا عتي بسپارمش دست مادرم و از شر سردرد هاي بيخوابي خلاص بشوم .
دلم مي خواهد بروم سر كار وقتي شش ماهه شد لااقل يك كار نيم روز. اما بااين اوصاف تا دوسالگي نمي توانم .بعضي وقت ها 10 روز مي شه كه از خانه بيرون نمي روم چون وقتي بخواهم از خانه بيرون بروم وسط رانندگي من شير مي خواهد و من مجبورمي شوم در اسرع وقت يك كوچه خلوت پيدا كنم و بهش شير بدهم تازه اين طوري تا نيم ساعتي وقتم گرفته مي شه .به همين خاطر وقتي آقاي پدرنباشه من نمي توانم از خانه بيرون بروم .تازه اگه برف بيايد و كوچه يخ زده باشه و هوا هم بيرحمانه سرد كه وضعيت اون طوري مي شه كه روزهاي پيش بود يعني من 10 روزي توي خانه بودم و حتي پسرم هم ديگه حوصله اش سررفته بود .
اين روزها توي خانه فرصت بيشتري دارم كه به گذشته فكر كنم .نمي دوانم چرا روزهاي گذشته بيشتر مي آيد پيش چشمم.و سعي مي كنم تا روزهاي آينده پسركم عاري از روزهاي روزهاي بد باشه و آينده و كودكي به ياد ماندني داشته باشه .
براي همه خانواده هايي كه آرزوي داشتن فرزند دارند از خدا مي خواهم تا اين نعمت الهي و بزرگ را به اونها عطا كنه و همه كوچولوهاي اين سرزمين را از نعمت سلامتي و خوشبختي لبريز كنه .و به اونها نعمت انسان بودن و پاك زيستن را عطا كنه .
براي پسرك خودم هم آرزو مي كنم كه هميشه سلامت باشه و شاد و انسان مانند زندگي كنه و هميشه به ياد همنوع خودش باشه و تا جايي كه در توان داره با اونهايي كه نياز دارند كمك كنه . وهميشه يك چيز را به ياد داشته باشه كه خدا تواناي مطلق است و هميشه از خدا و فقط از خدا كمك بخواهد و به او توكل كنه .
و امسال اولین سالی است که مارتیا هم با ما است ولی افسوس که من پیش آنها نیستم و باید تا ۵ شنبه صبر کنم امیدوارم که این روزهای دوری هرچه زودتر تمام شوند و ما بتوانیم همیشه در کنار هم باشیم.
دیروز مارتیا یکم تب کرده بود و دلش می خواست که همش توی بغل باشه
مامان مارتیا میگه از بس من بغلش کردم بغلی شده
آخه مگه می شه یک فرشته کوچولو را بغل نکرد
خیلی خوشحالم که با همسر به این مهربونی و یک فرشته کوچولوی دوست داشتنی یک خانواده هستیم امیدوارم این جمع همیشه با هم باشیم .