تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
دورزو پیش بود داشتم با مارتیا بازی می کردم .وسط بازی بدون مقدمه گفت :

می خواهد دلم برا مامان دون تنگ بشه .

ترا به خدا حرف زدنش را ببینید .

دیشب داشتم برایش قصه می گفتم از بس قصه تولد ازم خواسته دیگه .دیشب به شهرام گفتم بیا رفتیم اصفهان یک کیک با کادو بگیریم دوباره برایش تولد بگیریم تا برای من تنوعی بشه بابا روزی سی بار دارم این قصه را می گویم .

بعد داشتم می خندیدم و به شهرام می گفتم فکرش را بکن وقتی ۵ سالش شد من باید روزی ۵۰بار قصه ۵ تا تولد را از اول تا اخر بگویم که شهرام هم از تصور این اتفاق زد زیر خنده یکباره مارتیا می گوید :

باشه داری من را اذیت می کنی ؟

حالا تا خیلی خیلی دل پسرکمان و مادربزرگ برای هم تنگ نشده امروز می رویم اصفهان و توی همین چند روز اینده هم سارا دختر برادرم به دنیا می آید .خدابه خیر بگذراند .تصمیمات جدید مارتیا حکایت از حمام بردن سارا داره  .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:20  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
مارتیا داره تو اتاق بازی (به قول خودش )بازی میکنه من پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم وبلاگ می خوانم .نمی فهمم کی اومده ولی وقتی متوجه صدایش می شوم :مامانا چرا جواب من را نمی دهی؟

انگار یک تلنگر بزرگی من را برمی گردانه به دنیای خانه  .وای خدای من مادر ببخش من را .

حالا یک مدعی دارم خوبه نه .به نظر من خوبه .درست است سهوا بود و نه عمدا اماخوبه که من را متوجه کرد که زیادی فرو رفتم تو دنیای خودم .یادتان باشه تو این سن حتی اگه دارید با کسی تلفنی حرف می زنید باید صحبتتان را قطع کنید ولو در زمان کوتاه و جواب بچه را بدهید و یا حتی باید تلفن را قطع کنید .

امروز من و مارتیا با هم نمایش بازی کردیم به درخواست خودش البته نه با اسم و رسم دیدم من را راکون بدجنس خیال کرده و داره باهام به زبان بی زبانی خودش نمایش بازی میکنه من هم ادامه دادم دیدم تمام جملات کتاب را از حفظ است حتی جملاتی که زیاد به نظر با اهمیت نمی امدند .

امروز من یک شغل خطیر هم داشتم .اون مته های حفاری را دیدید که مثل دریل است .امروز شغل من همانا مته بود تمام اتاق را به صورت فرضی سوراخ کردم و بیل مکانیکی (مارتیا )همه را ریخت تو کامیون تا ببره محل دفن زباله .

امروز فهمیدم شعر اقا خرگوشه را هم حفظه .خیلی خوشحال شدم نمی دانم چرا خودش از روی میل نمی خوانه فقط من باید با ترفند از زیر زبانش بکشم بیرون .

دیشب دوبار از روی میز عسلی پذیرایی افتاد .اینبار لبش هم خون امد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:19  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
زود گذشت نه ؟ همه دل نگرانی های بارداری همه استرس ها و دکتر رفتن ها .همه قرص خودن ها و سر ساعت بیدار شدن ها برای جلوگیری از زایمان زودرس .همه دل درد ها و کمر درد ها .

زود گذشت نه ؟ همه شب بیداری ها ؟همه شیر خوردن هایت ساعت به ساعت  که نه ۱۵ دقیقه یکبار تا خود صبح ؟

زود گذشت نه ؟ واکسن زدن ها تب کردن هایت تا صبح ناله های تو وقتی بغلم بودی ؟ بازهم واکسن دوماه بعد د.وباره تب خدایا !!!!کاش می شد کاش می شد اصلا بهت واکسن نزنم . هر بار این فکر وسوسه ام می کرد زود گذشت نه ؟

زود گذشت نه ؟ همان دو سه بار بیماری ویروسی را می گویم . اون روزئولا اینفانتوم لعنتی .همان که اشک من را در اورد .همان که سه روز تا تشخیص قطعی اش با هیچ تب بری تبت پایین نیامد .همان که شب اخر وادارم کرد در مقابل نگاه ملتمسانه ات لختت کنم و با شیر اب دستشوئی بشورمت .همان وقت که گریه می کردی و با نگاهت ازم می پرسیدی چرا ازارم می دهی مامان ؟فکر کردم دوستم داری .و من قلبم را چیزی چنگ می زد اما مجبور بودم تنها راهم بود یکربع بود که تب بر مصرف کرده بودی اما تبت  بازهم بالاتر رفته بود .وحشت داشتم از تشنج مامان .وحشت داشتم . یا اون بار اولی که سرماخوردی یادت نمی اید یادت هست ؟نه !وقتی سرفه می کردی هر بار هربار من گریه می کردم با مادرم تنها بودنم و بابات اکثر مواقع نبود هر بار گریه می کردی من اشک می ریختم یادم است چشمت قی کرده بود و من نصفه شب دیدم از قی باز نمی شد .نمی دانستم اون بار که از علائم بیماری های باکتریایی است .بعد فهمیدم . اما دیدن تو تو اون وضع باعث شد همه سرم داغ بشه .

زود گذشت نه ؟ تلاش تو برای حرف زدن .قبل از ۸ ماهگی .همان وقت که سعی می کردی اسم مامان جون را از ته حلق و بدون باز کردن دهان ادا کنی .همه خنده اشان می گرفت تو بدون اینکه دهانت راباز کنی می گفتی دون دون .

  پوشکت می کردم روزی ۱۰بار و شاید بیشتر پاهایت را می شستم در تمام مدت دوسال هیچ وقت تو را پوشک نکردیم مگر اینکه پاهایت ر ا با یک روغن و یا کرم مخصوص و یا وازلین چرب نکرده باشیم .

زود گذشت نه ؟ خودم را به یاد می آورم که قبل از یکسالگی همیشه یا توی بغلم شیر می خوردی یا داشتم می شستمت و پوشکت می کردم و چرب می کردم و داروی تقویتی می دادم .همیشه داشتم می دویم همیشه عرق به پیشانی ام نشسته بود .همیشه ضعف داشتم . همیشه به خاطر شیر دادن زیاد تشنه بودم .

  خیلی زود نه ؟ یادت می اید خدا راشکر که یادت نمی اید .همان بار که پایت شکست .خداراشکر که یادت نیست بابت شکستن پایت چقد رگریه  کردی .خداراشکر که یادت نیست برای گچ گرفتن و باز کردن گچ چقدر گریه کردی و خداراشکر که یادت نیست که با پای شکسته با سختی می دویدی !!!

زود گذشت نه ؟ خیلی زود گذشت مامان دوسال را می گویم .دوسال به مامان چسبیده بودی زود گذشت نه ؟همان ۲۲ ماه و ۲۱ روز شیر خوردن را می گویم .

زود گذشت نه ؟ خیلی زود . خوابیدن یادم رفته بود دگه این اواخر شیر خوردن تو خوابیدن یادم رفته بود .خوابم می امد اما دیگه انگا رنمی دانستم چطوری باید خوابید .وقتی تو استراحت می کردی من خوابم می امد و هر چی مامان جون اصرار می کرد می گفتم دیگه نمی توانم بخوابم .زود گذشت فکر می کردم دیگه نمی توانم بخوابم اما اینهم زود گذشت .

همه چیز زود گذشت نه ؟ دوسال دوسال پیش روز سه شنبه چقدر زود گذشت ۲۲ ابان بود یادم هست یادم می ماند برای ابد تا روزی که زنده ام ساعت ۹ صبح را یادم هست .زود گذشت اونروز و همه دردها و سختی های زایمان گذشت .زود گذشت ساعت ۶.۵ شب دوسال پیش من روی تخت بیمارستان سینا بودم و برای شیر نخوردنت غصه می خوردم .حالا امسال ساعت ۶.۵ تو از میز اشپزخانه بالا فتی و از روی میز می افتی و گریه میکنی و مامان قلبش برا ی لحظاتی می ایسته .اما اینهم گذشت .

زود گذشت .دوسال پیش در ساعت ۸ شب من به حال التماس برای شیر خوردن بودم حالا نشسته ام پشت درب حمام تا تو بیایی بیرون شیر اب که بسته می شود صدایت را می شنوم که به بابا شهرام می گویی :

به مامانا می گویم خودم را شستم   مثل گل شدم .

به این زودی دوسال شد .اگه کسی دوسال پیش به من این حرف ها را می زد می گفتم خواب و خیال است .

زود گذشت .  خیلی زود .گمان می کردم راه درازی است .بود. نبود؟ گمان میکردم راه دشواریه ؟بود. نبود مامان ؟راه سخت و دشواری بود اما پیمودنش من را به سر انجامی رساند که بالندگی تو و پیشرفت تو و رشد تو بود .رسیدن به یک مارتیای دوست داشتنی بود مهربان و خوش اخلاق باهوش و دانا و توانمند و صادق .

زود گذشت مامان نه ؟ مارتیای من دوسال زود گذشت .حالا فردا برای ما سال سوم شروع می شه سال سوم با تو بودن. خوب بود می شد تاریخ زندگی امان مبداش تولد تو باشه نه .فردا شروع سومین سال تولد تو است و برای ما شروع سومین سال عاشقی .

زود گذشت نه ؟ سخت و دشوار و اما شیرین مثل بالا رفتن از کوه نفست می گیره تا برسی اما وقتی رسیدی و هوای پاک را تنفس کردی اصلا همه اون نفس گیری ها یادت می ره .

همه از خود گذشتن ها .همه بیخوابی ها .همه خستگی ها .همه عرق ریختن ها و ... چه ارزشی داره وقتی به من می گویی مامانا خیلی دوستت دارم .یا وقتی محکم من را می بوسی .چه اهمیتی داشت نتیجه تو بودی مارتیا تو که اندازه همه داشته ها  و نداشته هایم دوستت دارم و حالا شدی یک انگیزه و یک دلیل برای بقا و تلاش و زندگی ما .

منتی نیست هیچ وقت نیست من کاری را کردم که بدون منت از دیگری دریافت کرده بودم همان کارها که مادرم شاید هم بیشتر برای من کرده بود .وظیفه ام بود وظیفه مادری می شد کمتر و بیشتر هم باشد اما ببخش اگر کم بود در حد بضاعتم بود .درحد توانم خوب انجام دادم ومابقی قضاوت باشد برای تو و خدای تو .

دوستت داریم تولدت مبارک .روزی شاید نه چندان دور نوشته هایم را بخوانی اما تا پدر نشده ای نمی دانی چه حسی داشتم وقت نوشتن این حرف ها برای تو .مثل همیشه دوستت دارم تا زمانی که زنده باشم . دعایم سلامتی تو و مادرم و شایسته خوبیهای این دو عزیز بودن است .


تو چند تا پست قبلی نوشتم که ما برای مارتیا زودتر تولد گرفتیم .عکس ها روی کامپیوتر اصفهان است رفتم می گذارم التبه یکی اش را گذاشته بودم .

امروز برایش خودم کیک درست کردم با جچند تا کتاب بهش هدیه بدهیم که تولد خشک و خالی نباشه وقتی بیدار شد شکلات کیک را داده بودم اما مگه گذاشت تزیینش کنم مرتب گفت من کیک تولد می خواهم .منم هول هولگی با خامه معمولی یک چیزکی درست کردم .فقط قاشقش را زد تو شکلات کیک و یک ذره اش را خورد اما دریغ از یک ته کیک .


مارتیای پاییزی در خانه مادر بزرگ .

این هم مارتیا به قول خودش د رخانه مامانا .بعد از باغبانی ئر حال تاب سواری .

این بابا شهرام از پسر من کار می کشه ببنید قبل از حمام رفتن داره دستشویی حمام را می شوره !!

این نقاشی را یکماهی هست چسباندم به اول تقویمم مارتیا کشیده .خودش می گوید جوجو است .درست است ایرادات زیادی داره اما فکر کنم برای سن مارتیا عالی است .

داره از دست مامانش فرار می کنه تا ازش عکس نگیره .

دختر دارها فکر نکنید اینکارها فقط مال دختر هاست پسر من هم بلده موهایش را براشینگ کنه .

باید ازش بخواهم کم کم برای من هم سشوار بکشه

می ره کفش های من را می اره و می گه می خواهم برم تردبیل !!!

هر وقت من پای کامپیوتر باشم م یخواهد با کامپیوترکار کنه می اید ماوس را از دست من می گیره و میگوید :بگذار من یک کمی کا رکنم .

این هم کیک با عجله تزیین شده

وقتی مارتیا دست کرد تویش شبیه کاراکترهای جتنایی فیلم ها شده .

اون قاشق دست گرفتنش با دست چپ خیلی باحال است .

این هم مارتیا که محو فیلم شده البته از معدود دفعاتی بود که این طوری جذب تلویزیون شده بود .فیلم جالبی هم نبود .

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:27  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
فردا روز تولد تو است .خدایا به یاد دارم شب قبل تاخود صبح نخوابیدم و پلک به هم نزدم .منتظر بودم منتظر این معجزه خدا که ۹ ماه د ردرونم و با من زندگی کرده بود .بارها پرسیده بودم از خودم که تو چه شکلی هستی؟ بارها از خودم پرسیده بودم :من مادر لایقی خواهم بود ؟.بارها پرسیده بودم چه بکنم تا ازا بدنیا امدنت راضی و خشنود باشی ؟.بارها پرسیده بودم  بارها وبارها .

حالا می دانم و خوب می دانم که تو یک فرشته بودی پاک و معصوم .از وقتی دیدمت حتی لحظه  ای دچار تردید نشدم .هرگز اجازه ندام ضعف بیحالی و سستی بعد از زایمان و ان حالت افسردگی کذایی بعداز زایمان کوچکترین خللی در عشق من به تو بوجود بیاورد .

من شاید یک مادر ایده ال نباشم اما مادر بدی هم نبودم همه سعی و تلاشم را کردم تا به نحو احسن از تو نگهاداری کنم همه سعی ام را می کنم  همه دانش اندک و بضاعت ناچیزیم را به کار می گیرم تا بهترین ها را برایت بوجود بیاورم .خوشحالم که بهترین مادری هستم که می توانستم باشم و البته می خواهم بازهم همه سعی ام را بکنم تا چیزی باشم فراتر از توانم و امیدوارم .


مارتیا برای خواب همیشه مقاومت می کند امروز ساعت ۲ بعد از ظهر سعی کردم بخوابانمش در حالیکه چشم هایش را بزرو باز نگه می داشت و گاهی از زور خستگی پلک هایش روی هم می افتاد می گوید :

من خیلی قوی ام .

من :بله عزیزم

من می توانم موتور آب مکینه را روشن کنم .

من می توانم ماشین حفاری را روشن کنم .

می توام بزنم توی برق .اما با انبردست .دست نمی زنم چون خطرکانه .

و دوباره پلک هایش بسته می  شد .

از روزی که امدیم خانه برای استقبال از ما دارند کوچه هارا می کنند و البته مرتبا صدای بیل و کلنگ و اون ماشین حفاری می اید از ساعت ۷ صبح . به مدد همسایه های فهیم هم هر وقت بین روز کارگرها استراحت می کنند صدای بوق ماشین و جیغ و داد بچه های همسایه می اید دیروز مارتیا را دوبار خواباندم و هر دوبار با الطاف همسایه پشتی از خواب پرید .

کاش می شد بروم یک چیزی بگم بهشان ولی فکر میکنم اگر قرار بود بفهمند ساعت ۳ بعد ازظهر بچه اشان را تو حیاط ول نمی کردند تا جیغ بزنه و مرد محترمشان هم بوق ماشینش را به صدا در نمی اورد .

می دانید اصولا ادم های اینجا زمان را گم کردند صب ها تا ساعت ۱۲ و یک می خوابند و بعداز یک بیدارند و ساعت خوشی اشان شروع می شود ما که صبح زود بیدار می شویم و می خواهیم موقع بیداری اونها بخوابیم دچار مشکل می شویم .یا ما اشتباهیم یا اونها ؟


مارتیا امروز اصرا داشت بره حیاط یک کلاه البته از سرش بزگ بود گذاشتم سرش چون افتاب بود و رفت توی حیاط که کارگرهایی را ببینه که کوچه را می کنند .از پشت نرده های خانه .چند بار رفتم سر زدم دفعه اخر که رفتم دیدم نیست با اینکه درهای خانه قفل است وحشت برم داشت پریدم تو حیاط دیدم پشت خانه است مارتیای گل رفته دست کش های باغبانی بابادا  را دستش کرده و با بیل خودش باغچه را می کند .


بعد ازم خواست تاب سواری کنه گذاشتم روی تاب و داشتیم باهم صحبت می کردیم .در راستای شبیه سازی و خیال پردازی هایش به من می گوید : مامانا تو شتری؟؟؟؟

صدایم را عوض میکنم و با اجازه لب هایم را هم مثل شتر و می گویم بله من شترم ؟

مارتیا می گوید :نی نی ات کجاست ؟

می گویم :توی دلم .

مارتیا می گوید: چی می خوری ؟

می گویم .علف می خورم .

و مارتیا :علف بخور علف بخور .(به صورت امری )


اومدیم توی خانه .می گوید تو شتری من گاوم .

یک لحظه به فکر فرو می روم چی بگویم اگه این حرف را جایی بزنه مبادا کسی گمان کنه که ما این حرف ها را زدیم که یاد گرفته .بعد بی خیال می شوم و می گویم عشق مارتیا  این است که خودش را جای اقا پیرمرد مزرعه دار و یا راننده ماشین حفاری و یا حتی گاو جا بزنه و در موردشان با هم حرف بزنیم .پس بیخیال همه فکر ها می شوم و با هم شتر بازی گاو بازی می کنیم .


از وقتی فهمیدم مهارتهای کلامی می توانند قسمتی از هوش بالا باشند فکر می کنم که برای مارتیا با این درجه از مهارت های کلامی باید کاری بکنم . راستش خودم هم تا به حال بچه دوساله ای را ندیده بودم که شعر بخوانه از خودش داستان بگوید و تمام کلماتی که بزرگ تر ها استفاده می کنند را تکرا کنه و معانی انها را بدانه برای بچه ها در سن مارتیا دانستن معنای مکینه اب و ماشین حفاری و ... کم نیست با تعاریفی که از تعداد کلمات به کار برده در بچه ها هست مارتیا باید حدود ۵ ساله ها کلمه بلد باشه و این مهارت را نه در دوسالگی بلکه حدود ۴ ماه بیشتر است که داره . 

ممنون می شوم کتاب هایی را به من معرفی کنید و یا حتی دکترهای روانشناسی را که بتوانم با اونها در مورد مارتیا  صحبت کنم .راستش گمان می کنم باید اموزش را شروع کنم برایش اما دلم می خواست این اموزش در محل های عمومی باشه که در حال حاضر اصلا و ابدا با این شیوع انفولانزای انسانی و غیر انسانی حاضر نیستم بگذارمش مهد کودک و یا هر کلاس دیگه ای .

بارها تا حالا برنامه ریزی کردیم با بابایی برویم خرید کتاب و یک گشت سر فرصت بزنیم اما تا به حال فرصت نشده البته بدون منبع م نیستم اما دلم کتاب های بیشتری می خواهد .

در جست و جو در یک کتاب فروشی کودکانه برای مارتیا یک کتاب در مورد داستان های کودکانه پیدا کردم  که دیدم را نسبت به داستان ها عوض کرده اما باید بیشتر بدانم و بیشتر برای

مارتیا

که هدیه و نعمتی است از طرف خداوند و دنیایی را برایمان ساخته ماورای همه تصورات قبلی امان .


و در اخر بگویم امروز بعد ازظهر داشتم به مارتیا غذا می دادم بابایی که اومد سریع شروع کردیم به جمع و جور کردن وسائل نسکافه . قرار بود با یک از دوستانمان برویم باغ شهرک و ساعتی روی نیمکت ها بنشینیم و حرف بزنیم .کاسه ماست هنوز روی مبل بود و من خبر نداشتم .چند دقیقه ای بود صدای مارتیا نمی امد .صدایش زدیم تا بفهمیم کجاست امد اشپزخانه چند دقیقه بعد من رفتم نشیمن و دیدم ماست ها مالیده روی مبل که البته مشکی هم هست . خنده ام گرفته بود اما هیچ چیز نگفتم صدا زدم شهرام تو نمیدانی این مبل چرا اینجوری شده  و ماست ها ریخته روی مبل ؟

مارتیا دوان دوان می اید طرف نشیمن و می گوید :

فکر کنم من ریختم

اصلا نمی توانم در چنین مواردی باهاش برخورد تند بکنم نمی دانم تا چه حد اغماض درست است البته نمی خندم و بوسش هم نمی  کنم خودم را خیلی کنترل می کنم .اما بهش تذکر می دهم که مبل کثیف شده و خانه حالا زشت می شه  و باید مامان تمیزش کنه .

بیشتر از همه چیز روراستی و صداقت را ازش یاد می گیرم .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
صبح روز ه شنبه ساعت ۵ بیدار شدیم .تقریبا تمام وسائلمان را بسته بودیم .پروازمان به جم بود .حسن پروازهای جم این است که یکساعت پرواز است و بعد تا ۲۰ دقیقه الی ۳۰ دقیقه بعد خانه هستیم چون فرودگاه بهمان نزدیک است و این زمان تلف شده هم به خاطر این است که چمدان ها برسند .اما در پروازهای عسلویه پروازها عمدتا از شرکت های معتبر تری هستند اما تا رسیدن به خانه لااقل دوساعتی معطل می شویم .ما بیشتر از فرودگاه جم استفاده می کنیم .چون برای مارتیا راحت تر است .و البته پروازهای جم چارتر شرکت ما نیست

ترجیح دادیم تا یکربع قبل از رفتن مارتیا را بیدار نکنیم .من و مادر و شهرام نشسته بودیم لبه تخت و نگاهش می کردیم .مادرم که عاشقانه نگاهش می کرد .مادرتیا هم در خواب جواب عشقش را می داد .داشت خواب می دید و توی خواب می  گفت :مامان دون ساندویچت راخوردی ؟؟؟

وقتی بهش لباس پوشاندیم بیدار شد و از اینکه داریم می رویم فرودگاه خوشحال بود .اما دست مادرم را گرفت و گفت :مامان دون بیا برویم برای همین  به مامان خوبم گفتیم برای بدرقه ما نیاید توی حیاط .

اصولا هواپیما رادوست داره وبرایش جذاب است و مرتب از جزییات سوال می کند .

چون ممکن بود مارتیا گریه کنه .بعد از این هم که رسیده بودیم خانه خودمان تلفن را برداشته بود و به مامان دون زنگ می زد و می گفت: مامان دون زود بیاد .

امروز اومده تلفن اسباب بازی اش را داده دست من و می گوید :بیا مامان دون فریده است .بعد هم خودش با تلفن حرف زده و به من می گوید :با مامان دون فریده صحبت کردم .

مامان می ترسم همین یک هفته ده روز هم نتوانه دوری اتان را تحمل کنه .


رفته خوابیده روی تخت خواب ما دمر البته .می گوید :من ماساژ می خواهم .

البته دستورات پسرم زود اجرا می شه  با روغن بچه خوب ماساژش دادم و کلی پسرم کیف کرد .


داره برای خودش اهنگ می خواند :من و بابایی بهش می گوییم بلند بخوان ما هم بشنویم .

پشتش را می کنه به ما و می گوید :نه می خواهم برای خودم بخوانم .

قربانت که برای دل خودت می خوانی .


امروز یکباره برگشته به من می گوید :مامانا من را قورت نده .

از بس روزی هزار بار بهش می گویم می خورمت ها .


از بس چیزهای عجیب و غریب می دانه ما شاخ در می اوریم مثلا فرض کنید همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را می شناسه ماشین پلیس    ماشین حراست شهرک      ماشین شهرداری   و یا اتش نشانی

اصلا با هم هیچ کدام را قاطی نمی کنه و ا زاون دست بچه هایی نیست که همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را به نام ماشین پلیس بشناسه .


 دیشب بابادا موقع خواب داشت یک شوارک راحت خواب می پوشید که اصلا مدتها بود من هم ندیده بودمش و یادم هم نیامد که هدیه یا سوغاتی بوده یا خودمان خریدیم .از اون پارچه هایی که مثل پلنگی است و رنگش طیفی از رنگ سبز است از روشن تا تیره .

مارتیا تا دیده به بابا گفته : بابادا شمبادلباس اقای پلیس را پوشیدی ؟؟؟؟

این جور لباس ها زیادبین نیروهای ایرانی رسم نیست شاید باشه اما انقد رزیاد که پسرک من هنوز به دوسالگی نرسیده بدانه .مادرم گاهی می گوید انگار یکبار دیگه زندگی کرده که اینهمه چیز بلده و اطلاعاتش قویه .


 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:35  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا