|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
و امسال اولین سالی است که مارتیا هم با ما است ولی افسوس که من پیش آنها نیستم و باید تا ۵ شنبه صبر کنم امیدوارم که این روزهای دوری هرچه زودتر تمام شوند و ما بتوانیم همیشه در کنار هم باشیم.
دیروز مارتیا یکم تب کرده بود و دلش می خواست که همش توی بغل باشه
مامان مارتیا میگه از بس من بغلش کردم بغلی شده
آخه مگه می شه یک فرشته کوچولو را بغل نکرد
خیلی خوشحالم که با همسر به این مهربونی و یک فرشته کوچولوی دوست داشتنی یک خانواده هستیم امیدوارم این جمع همیشه با هم باشیم .
حتی داشتن مهر مادری هم جای شکر داره از اینکه سرشار از مهر مادری هستم و مارتیا رادوست دارم از خدا ممنوم .از اینکه مهر مادرم را هم برای خودم و هم برای مارتیا دارم خدا را شکر می کنم .
امروز مارتیا را با مادرم بردیم درمانگاه برا ی واکسن زدن.برف اومده بود و نتوانستیم با ماشین خومان برویم چون ترسیدم توی کوچه لیز بخورم .با آژانس رفتیم .راستش خیلی دلهره داشتم برای اینکه می دانستم درد داره و ناراحت می شه .به توصیه دکترش ۱۵ قطره استامینوفن قبل از رفتن بهش دادم .تا هم دردش کمتر بشه و هم تب نکنه البته باید استامینوفن را ۴ ساعت یکبار ۱۲ قطره ادامه بدهم وگرنه تب می کنه .
بعد از اومدن به خانه خیلی بی تابی کرد و گریه های بی دلیل که فقط توی بغل مادر بزرگش اروم می شد .حالا بهتر شده و بعد از ظهر بالاخره خندید و آغون گفت که یعنی بهتر شده . حالا هم خوابیده روی پای مادر بزرگ .
خدا مادرم را حفظ کنه .خدا به من هم تواین شهر شلوغ تنها از پس مشکلات بر بیایم .
کوچولوی من در آستانه دو ماهگی است بزرگ شده باورم نمی شه این همان کوچولویی است که وقتی روز تخت بیمارستان دیدمش مدام تکرار می کردم خوشگل است نه مامان؟؟؟؟خوشجال بودم و نگران از اینکه همه روز خواب بود و شیر نمی خورد و نگران زردی گرفتنش بودم .حالا انقدر بزرگ شده که من را می شناسه و می دونه من تامین کننده غذای اون هستم از این بابت خوشحالم .
می خنده ذوق می کنه با صدای بلند. تا حدی گردن می گیره بساط سخنرانی اش و آغون و اقا گفتنش به راه است و بازار دلبری هایش گرم .
تا چند روز دیگه باید برم واکسن دو ماهگی اش را بزنم .دارم احساس می کنم لحظه های ناب زندگی دارند می گذرند و من دارم تعلل می کنم .
حسابی مادر شده ام عاشق به تنها چیزی که فکر نمی کنم خودم هستم همه چیز مارتبا شده .البته پای چشمهایم که سیاه شدند به من م یگویند که دوماه است خواب راحت نداشتم و شاید تا یکسال دیگه هم نداشته باشم .
بیخوابی های شبانه کلافه ام کرده اما به عشق پسرم شبها موقعی که گرسنه می شه به محض اینکه شروع به غرغر می کنه من از جا می پرم و توی بغل می گیرمش .
خلاصه مارتیا داره بزرگ و بزرگ تر می شه و من ... .
اولین سرما خوردگی عمرش را اوایل دیماه تجربه کرد سرفه می کرد و بینی هایش کیپ شده بود . با سرفه هایش دلم را هری می ریخت پایین .هیچ وقت اون رورزها یادم نمی ره . چشم هایم پر اشک بود و مادرم دلداری ام می داد .
چه احساسات نابی را در مادر شدن می شه تجربه کرد روزی هزار بار خدا را شکر می کنم
هنوز هم پستنک نمی گیره البته اعتراف می کنم انقدر پسر خوبی شده که دیگه احتباج به پستونک نیست .حالا می شه روزها نیم ساعتی توی تختش تنها باشه و با مکعب های رنگی و جغحغه هایش حرف بزنه .
گاهی هم توی تختخوابش خوابش می بره .البته طبق معمول خواب خرگوشی .می ترسم این روزها بگذرند و من تنوانم انقدر که دلم می خواهد از این روزها استفاده کنم . دلم برای روزهای اول به دنیا اومدنش تنگ شده .
راستی مارتیا از دوش حمام بدش می آید اما وان را خیلی دوست داره و گاهی توی وان خوابش می بره .فکر می کنم از احساس بی وزنی در وان لذت می بره .
بعد ار حمام هم توی تختش سخنرانی مبسوطی ایراد می کنه و آغون و آقا برای خودش را می اندازه و انقدر لب هایش را قشنگ حرکت می ده و اووووووه ه ه ه ه ه ه ه ه ه که حد نداره .
خلاصه روزهای خوشی دارم با پسرم طبق معمول هم با مادرم خیلی جور است و با هم کلی بازی می کنند .
خدا به مارتیای من و مادرم سلامتی بده این آرزوی بزرگ من است .
خواب خرگوشی






|
|