|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
خدایا اصلا به هیچ زبان و بیانی نمی توانم بگویم که چگونه از تو سپاسگذارم .هر روز صبح که چشمهایم را باز می کنم در حالیکه که می دونم پسرک نازم پیشم خوابیده تو را شکر می کنم .
اگرچه می دونم کافی نیست اما بازهم ازت می خواهم از همان سر لطف و کرم به من و فرزندم و خانواده ام نگاه کنی و همیشه مارا در پناه خودت قرار بدهی .
پ.ن:۲۴-۱۱-۱۳۸۶مارتیا مامان داره سعی می کنه بشینه وقتی که می گذارمیمش روی مبل بدنش را می ده جلو و چند ثانیه ای به حالت نشسته می شینه و وزنش را تحمل می کنه .یادتان می آید گفتم باید بیشتر بغلش می کردم حالا دارم افسوس می خورم احساس می کنم که سعی می کنه خودش را از تو بغل در بیاره و بره اما چطوری نمی دونم .ولی داره برای خودش مستقل می شه .
می دانم به محض اینکه چهار دست و پا رفتن را آموخت دیگر حاضر نیست بغل من باشه .
چند روز پیش در مهمانی خانم پیری به شدت از بغلی بودن نی نی ها بد گفت ما من فقط توی دلم به او که نمی دانست این موجودات کوچولو چقدر به آدم نیرو و عشق می دهند خندیدم .
او که خودش دوتا بچه بزرگ کرده البته با کمک خدمتکار حتما این اجازه و فرصت را به خودش نداده تا کوچولو هایش را در بغل بگیره و عاشقانه اونها را ببوسه و نفس گرمشان را روی صورتش احساس کنه
بابا زور که نیست من نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم .نمی خواهم بعدها افسوس بخورم و چون تصمیم دارم فقط یکدونه فرزند داشته باشم پس چرا باید ثانیه ها را از دست بدهم .
البته از حق نگذریم اگه کمک مامانم نبود من نمی توانستم مدام بچه به بغل تو خانه راه بروم .ازش ممنونم و می دونم چقدر مهر مادری که نثار من و مارتیا می کنه ارزشمند است خدا بهش سلامتی بده و طول عمر امروز ازش پرسیدم مامان تو مراسم خواستگاری مارتیا می خواهی چی بگویی؟؟؟؟
راستی چقدر عمر زود می گذره مارتیا جدیدا خنده های قهقه ای می کنه وقتی باهاش بازی می کنیم .
داره بزرگ می شه امروز مادرم می گفت یادت می آید قبل از بدنیا اومدنش چقدر در مورد قیافه اش فکر می کردیم .یادم می آیئ مامانم هم صبرش مثل من تمام شده بود و می گفت کی می شه پسرم به دنیا بیاید من باهاش بازی کنم و الحق حالا هم ازش کم نمی گذاره .مارتیا هم خیلی مامانم را دوست داره .سعی می کنه همه چیز را با دست هایش بگیره البته خیلی کم موفق می شه .
(بخش جدید )
سخنی با مارتیا
پسرم روزهای انتظار اگرچه طولانی بودند و کند گذشتند اما حالا که نزدیک به سه ماه شده تو را کنار خودم دارم می بینم چه ارزشی داشتند اون روزها اگرچه بارداری من با اظطراب های بی وقفه و گاه بسیار بی مورد همراه بود اما طعم عشق تو داره اون ناراحتی ها را کم کم از ضمیرم پاک می کنه .دوستت دارم عزیزم
یادم رفت به یک عزیزی پیام بدهم خدا جون ممنون
مارتیا خوشگل مامان
![]() |
بعد از حمام و بعد از شیر خوردن
![]() |
بعد از شیر خوردن خواب و مامانم هم مثل همیشه خیال کرده من خوابیدم و من را گذاشته توی تخت

اما من بعد از چند دقیقه بیدار می شوم و مامانم مجبور می شه من را بلند کنه و ببره توی هال

امروز ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ حدود ساعت ۱۸:۳۰ پسر گل من مارتیا توانست وقتی روی شکم خوابیده بود بغلتد دوبار و هر بار هم از یک طرف یکبار از طرف راست یکبار از طرف چپ.دوستت دارم مامانی
ذوق می کردم و مدام تو را نوازش می کردم .مامان بزرک می گه برای همین است که الان توهمش دوست داری تو بغل من باشی .کماکان شبها عالی نمی خوابی اما هر چی باشه از روزهای اول و ماه اول بهتر شدی البته می دونم که بهتر هم می شی.
شبها وقتی بیدار می شوی و من تو تاریکی بهت زل می زنم و شیر خوردت را تماشا می کنم غرق در عشق می شوم و به خودم می بالم و از خداوند بابت داشتنت تشکر می کنم و از خدا می خواهم که سلامت باشی و همیشه در پناه خدا باشی.
چند تا عکس از مارتیا می گذارم :
یک روز سرد زمستانی خانه مادر بزرگ خوب و مهربون به همراه پدر اومدم توی حیاط هواخوری
جمعه۵ بهمن ماه ۱۳۸۶

می خواستم بروم یک مجلسی از بس بهم لباس پوشانده اند کلافه شده ام و باد کردم
یکشنبه شب هفتم بهمن ۱۳۸۶
اینهم عکس های امروز تازه و داغ در حال ذوق کردن و دست و پا زدن قبل از خواب تا مامانم بتوانه بیاید و وبلاگ بنویسه
پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶




روزهاي سرد زمستاني امسال با هر سال تفاوت داره و اون گرماي نفس پسرك من است كه سرماي زمستان را مطبوع كرده است .
روزهاي سردي است كه گاه با خود به خانواده هايي فكر مي كنم كه در سرماي زمستان وسيله گرمايي ندارند يا بد تر از ان كارتن خواب هايي كه حتي سقفي بالاي سرشان نيست .
خدارا بابت همه نعمت هايي كه به من داده هر روز و هرروز شكر مي كنم و بابت پسرم روزي هزار بار.اصلا نمي دانم روزهاييكه مارتيا به دنيا نيامده بود چه احساسي داشتم و چگونه زندگي مي كردم اما حالا با اين عشق عظيم من توانايي و قدرت عاشق بودن را پيدا كرده ام .
كوچولوي دوست داشتني من حالا توانايي هاي زيادي داره دايره لغاتش به آغون و آقا و آبو رسيده و اطرافيان از جمله من و بابا و مادر بزرگش رابه خوبي مي شناسه. تو جمع خيلي خوشحال است و با همه ارتباط برقرار مي كنه انقدر به كتاب و اسباب بازي ها علاقه نشان مي ده كه براي خودم هم عجيب است .كتاب هاي تقويت هوش نوزاد را خيلي دوست داره .با فوم هاي رنگي كه دور و بر اتاقش چسبانده شده كلي حرف مي زنه و شبها درست بين ساعات 2و3 كه از خواب بيدار مي شه انقدر سرحال است و سعي مي كنه با دلبري و خنديدن و آغون گفتن من را وادار كنه باهاش حرف بزنم اما من سعي مي كنم هيچ عكس العملي نشان ندهم تا بخوابه. وقتي شير مي خوره و مي گذارمش توي تختخوابش انقدر توي تاريكي حرف مي زنه و ذوق مي كنه البته با صداي بلند شبيه جيغ كشيدن كه من نمي فهمم تو تاريكي عروسك هاي تختش را مي بينه يا فوم هاي را كه اينقدر ذوق مي كنه البته يك سرگرمي ديگه اي كه شب ها داره نور كليدهاي برق است كه مدتي طولاني به اونها خيره مي شه و برايش دستاويزي مي شه براي نخوابيدن .
به عكس بچه ها خيلي علاقه نشان مي ده حالا خواه عكس خودش باشه خواه پوستر هايي كه عكس بچه دارند . داره تمام سعي ا ش زا مي كنه كه دستش را جلو بياره و اشيا را بگيره اگرچه ضربه زدن را بلد است و اكثر اين كارها را با دست چپش انجام مي ده .براي همين گمان مي كنم چپ دست باشه .كار جديد ديگه اي هم كه ياد گرفته درست كردن حباب با اب دهانش است .و وقتي عروسك دلخواهش را بگيريم جلويش سعي مي كنه خودش را بكشه جلو تا بگيردش.
خلاصه كه روزگاري با اين پسرم دارم كه وصف ناكردني است .وقتي با اون چشمهاي به غايت مشكي و مژه هاي بلندش به من نگاه مي كنه دنيا برايم تو يك كلمه تعبير و ترجمه مي شه :عشق مادري .
هر كاري كردم با هيچ ترفندي حاضر به گرفتن شيشه و پستانك نيست براي اينكه من بتوانم لااقل بتوانم وقتي مريض مي شوم يك ساعتي با خيال راحت بروم دكتر يا بتوانم شبهايي كه نمي خوابه لا اقل دو سا عتي بسپارمش دست مادرم و از شر سردرد هاي بيخوابي خلاص بشوم .
دلم مي خواهد بروم سر كار وقتي شش ماهه شد لااقل يك كار نيم روز. اما بااين اوصاف تا دوسالگي نمي توانم .بعضي وقت ها 10 روز مي شه كه از خانه بيرون نمي روم چون وقتي بخواهم از خانه بيرون بروم وسط رانندگي من شير مي خواهد و من مجبورمي شوم در اسرع وقت يك كوچه خلوت پيدا كنم و بهش شير بدهم تازه اين طوري تا نيم ساعتي وقتم گرفته مي شه .به همين خاطر وقتي آقاي پدرنباشه من نمي توانم از خانه بيرون بروم .تازه اگه برف بيايد و كوچه يخ زده باشه و هوا هم بيرحمانه سرد كه وضعيت اون طوري مي شه كه روزهاي پيش بود يعني من 10 روزي توي خانه بودم و حتي پسرم هم ديگه حوصله اش سررفته بود .
اين روزها توي خانه فرصت بيشتري دارم كه به گذشته فكر كنم .نمي دوانم چرا روزهاي گذشته بيشتر مي آيد پيش چشمم.و سعي مي كنم تا روزهاي آينده پسركم عاري از روزهاي روزهاي بد باشه و آينده و كودكي به ياد ماندني داشته باشه .
براي همه خانواده هايي كه آرزوي داشتن فرزند دارند از خدا مي خواهم تا اين نعمت الهي و بزرگ را به اونها عطا كنه و همه كوچولوهاي اين سرزمين را از نعمت سلامتي و خوشبختي لبريز كنه .و به اونها نعمت انسان بودن و پاك زيستن را عطا كنه .
براي پسرك خودم هم آرزو مي كنم كه هميشه سلامت باشه و شاد و انسان مانند زندگي كنه و هميشه به ياد همنوع خودش باشه و تا جايي كه در توان داره با اونهايي كه نياز دارند كمك كنه . وهميشه يك چيز را به ياد داشته باشه كه خدا تواناي مطلق است و هميشه از خدا و فقط از خدا كمك بخواهد و به او توكل كنه .
|
|