تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
بعدا نوشتم :

مارتیا برای چکاپ هفت ماهگی رفته دکتر و قدش ۷۴ سانت و وزنش ۱۰ کیلو بوده الهی مامان قربانش بره که بالاتر از منحنی های قد و وزن ۹۷ درصدی رشداست .

دوستت دارم پسرک گلم  .

تبلیغ نکنم اما اون سرهمی که مارتیا پوشیده خیلی نازه پسر دارها بروید و از رو*لان بخرید برای دختر دارها هم قرمز و زردش هست . به مارتیا که خیلی اومد .

خوردنی و خوشمزه مامان

عشق مامان

عمرو هستی ام

مارتیا ۲۲ اردیبهشت شش ماهه شد و با زدن واکسن شش ماهگی همه چیز رسمیت پیدا کرد .اما چه شب بدی بر ما گذشت مارتیا تب کرد تا ۳۹.۵ درجه ناله می کرد و مقداری هم گریه .اصلا نمی گذاشت حتی با هوله سرد کمی پیشانی اش را خنک کنیم .گریه هایش دل ادم را اب می کرد بی حالی بدنش که توی بغل من بود  را کلافه ام کرده بود .گریه ام گرفته بودو طاقت دیدن ناله هایش را نداشتم حالا که بزرگتر شده حتی به زور استامینوفن می خوره و گاهی همه را به عمد و یا غیر عمد بر می گردانه خلاصه که شب بدی بود خیلی بد .هر بار واکسن می زنه آرزو می کنم که چه خوب بود بچه ها واکسن نمی زدند .

خیلی گرفتار بودم و فرصت نداشتم بیایم می دونم به هیچکدوم از دوست های خوبم هم سر نزدم در اولین فرصت می آیم  و به همه سر می زنم .

توی روورئک می گذارمش.دوست داره .

فقط بگم خیلی بلا شده همش شست پاهایش تو دهنش است مامان را هم که گاه گاه تلفظ می کنه .

انقدر با لیوان قشنگ اب و چایی می خوره که حد نداره .کمی اب و چایی می ریزم تو لیوان تا می دهم دستش همه را یکضرب می ریزه تو حلقش و من دوباره یک کمی دیگه می ریزم .و اون هم کلی خوشحال می شه که داره مثل ما چایی رابا لیوان می خوره .

مثکیسیچیئV یف   ف حلقثبز

 

ژطرحطسییش۸ئد۴ ۵۴

این نوشته ها ی مارتیا است که با دستهایش محکم می زنه روی کیبورد بعد هم نتایج کارهایش را روی مانیتور نگاه میکنه انقدر بامزه است داره می شه یک آیینه کوچولو از کارهای ما .

دوستت دارم مامانی عاشقتم دیوانه وار .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:1  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
من مارتیا هستم دارم شش ماهه می شوم .انقدر شیرین و خوردنی هستم که حد نداره روزی هزار بار مامانم قربان صدقه ام می ره و من را می بوسه .

غذا می خورم اما نه انقدر که باید علاقه داشته باشم هنوز هم شیر اصلی ترین غذای روزانه من است و هنوز هم مامانم نمی توانه برا ی یکساعت من را بگذاره و بره دنبال کارهایش.

دارم کم کم حرف می زنم کلماتی مثل گل (هورا) مامان و بابا را می توانم ادا کنم اما هر موقع که بخواهم حرف می زنم  و هر چقدر بهم اصرار کنند وقتی نخواهم هیچس نمی گویم .

هنوز هم عاشق گل و درخت و فضای باز هستم .امروز هم مامان و بابا و مامان بزرگ و بابا بزرگ من را بردند باغ گلها .وای چقدر من کیف کرده بودم .تازه انقدر خسته شدم که بعد از ظهر دو سه ساعتی خوابیدم .

باغ گلها

تازه این هم دوستم است باهاش نشستم روی بخاری خانه مامان بزرگ

انقدر شیطونی می کنم که مامانم تختم را اورده توی هال و من را می گذاره اونجا تا با اسباب بازی هایم بازی کنم اما من خیلی هم دوام نمی اورم هنوز هم ژست خوب می گیرم .

می دونید حالا موراد متنوعی توی غذا هایم می خورم گوشت بره یا مرغ .کدو .هویج.سیب زمینی.نخود فرنگی .سبزی(گشنیز.هویج.جعفری.شنبلیله)

خوبه چون دکترم اینجا را نمی خوانه باید بگم کباب هم خوردم دوبار یکبار هم جوجه کباب آی خوشمزه بود

وقتتان بخیر تا بعد که مامانم بیاید و بنویسه

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا