|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
و یلدا ی همه مبارک .
دوستت دارم مادرم انقدر که نمی توانم بیان کنم .
پسر کوچولوی من دامنه لغاتش وسیع شده است :عینک وآینه و حمام و... گاهی شاه توت .
کماکان با شاه توت کاسکو خانه مادر بزرگ کج دار و مریض رفتار می کند .هم دوستش دارد هم می ترسد و هم گاهی به روابطش با پدر و مادرم حسادت می کند .
گاهی می روز کنار قفسش و با دست می زند روی زمین یعنی بیا پیش من .دیشب بود که شاه توت برای خودش در اتاق رژه می رفت یکی از کاعذهای نقاشی مارتیا را برداشت تا با نوکش تکه تکه کند مارتیا قلم به دست بود و سریع به طرفش رفت تا کاعذ را بگیرد و به خیال خودش خودش نقاشی کند .
خط های درهم و برهم روی کاغذ می کشد و بعد سرش را بالا می آورد و فاتحانه می گوید: ابرو .
منظورش چشم چشم دو ابرو است .وقتی به ابرو به قول خودش پیله می کند باید ۱۰۰ تا چشم چشم دو ابرو کشید تا راضی شود .
یاد گرفته چشمک بزند .سرش را هم همزمان با چشمک تکان می دهد و کلی خواستنی تر می شود .
کشف کرده ام عاشق ذرت است .ذرت پخته .پدرم یک صندلی قدیمی برایش اورده تا روی ان سر میز ناهار خوری اشپزخانه بنشیند که از بقیه صندلی ها بلند تر است .(ما هنوز خانه مادرم اصفهان هستیم و صندلی عذای مارتیا خانه خودمان است ).برای همین پسرک دیگر برای خودش مستقل روی صندلی می نشیند .
انقدر با چنگال حرفه ای غذا می خورد انگار نه انگار وروجک فقط یکسال و یکماهه است .
روی پنجه پا می ایستد و دکمه تلویزیون را فشار می دهد تا خاموش کند .
و سهم من لذت بردن و شاد بودن از لحظه های نا ب بزرگ شدن کودکم است .دلم غش می رود برای حرف زدنش برای درک بالایش برای ابراز محبتش و برای بزرگ شدنش .اگرچه دلم خیلی تنگ شده برای روزهای نوزادی پسرم اما هر دوره ای به سهم خود به گونه ای متفاوت مرا شیفته و عاشق کرده است .
سهم من همین بس که صبح ها با بوسه اش از خواب بیدار می شوم.مرا می بوسدو سر بر بالینم می گذارد .خدایا از همه عنایت و لطف و رحمتت شادمانم و به خاطرشان سپاسگذار .




پ.ن :عکس ها توضیح دارد .
انسان زائیده افکار خویش است
فردا همان است که امروز می اندیشد










پ.ن عکس ها توضیح دارد .
بگوئید هزار ماشالله به این پسر طلای من
دوستت دارم .
تازگی ها عاشق چشم چشم دوابرو است یکی دوتا ده تا بازهم کاغذش را می گیرد به طرفم و می گوید ابرو ابرو البته حرف" ر" را جا می اندازد .
به جای مامان جون به مادرم دون دون می گوید .
هنوز هم به خوابیدن می جنگد. دیروز نخوابیده بود از ۶و ۷ شب خیلی خوابش می امد اما راضی نبود بخوابد با هم بازی کردیم نیم ساعتی انقدر خندید و صدای قهقهه هایش در اتاق پیچید که حظ وافری بردم ۵. دقیقه از اتاق رفتم بیرون .امدم دیدم توی بغل مادرم خوابیده به قول مادرم از حال رفت از بس بازی کرده بود .
دوستت دارم مادر.
من می خواستم حامل خبرهای خوب باشم نه جغد شوم. خدایا صبر بده نه چه صبری برای یک مادر دل سوخته هست .چه صبری پس چی بگم چه آرزویی بکنم .خدایا بدون فرشته ها زمین رنگ و بو نداره .خدایا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گله کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگم چی ؟که بهم بگویند کفر نگو![]()
وقتی مارتیا تو بیمارستان به دنیا اومد به من گفتند باید ساعتی یکبار بهش شیر بدهی وگرنه زردی می گیره(به دلیل اینکه کبد با تغذیه خوب و پر از قند استراجت بیشتری می کنه و زودتر کامل می شه نباید قند خون بچه می اومد پایین البته این برداشت من است ) نه اینکه فواصل بین شیر دهی یکساعت باشه نه در هر یک ساعتی یکبار اگه شیر خوردنش نیم ساعت طول بکشه باید سر ساعت دوباره شیر بخوره .
مارتیا خواب بود و بیدار نمیشد تا شیر بخوره از ساعت ۱۲ تا ۹ فقط ما دوبار توانستیم بیدارش کنیم با کلی ترفند که پرستارهای بخش نوزدان به ما یاددادند .پرستار شیفت شب که اومد خیلی جدی بود و وقتی بهش گفتم دوبار شیر خورده عصبانی شد و گفت :از ۱۲ تا الان باید ۹ بار بهش شیر می دادی حالا بچه زردی می گیره !!!!!چه کار می کنی
؟
به هر حال این روند ادامه داشت من مارتیا را دوبار تو ۵ روز اول بردم دکتر برای معاینه و چکاپ تا خیالم راحت بشه هر دو دکتر هم همین عقیده را داشتند .جتی مادرم که به یکی از اون آقایون گفت مادرش ۴ روز است نخوابیده دکتر هم گفت :مادرش باید تا یک سالگی خواب را فراموش کنه !!!
به هر حال طب جدید میگه بچه هایی که از شیر مادر تغذیه می شوند زمان و تعداد دفعات شیر خوردن ومقدار ان را خودشان انتخاب می کنند و ملاک دیگری بجز میل شیر خوار وجود ندارد .
با همین علم به روز شده مارتیا بزرگ شده در ضمن از ان دسته بچه هایی بود که به هیچ عنوان پستانک یا شیشه شیر را انتخاب نکرد .و می دانیم که مک زدن در دوران کودکی از عوامل رشد عاطفی و روانی و حتی جنسی بچه ها است .
هموار در سوالاتم از دکتر طب مارتیا میزان و مقدار و تعداد دفعات شیر خوردنش را سوال می کردم اما عقیده او هم مبنی بر تایید عقاید دکتر هلاکویی بود .
اتفاقا چندی پیش با خانوم متخصصی که خودش هم دوتا بچه داره که کوچکترینشان اگه اشتباه نکنم ۷ ساله است صحبت می کردم گفت :من نظریات جدید را قبول دارم ما ان زمان بچه ها را با شیوه قدیمی تر بزرگ کردیم و راجت تر بودیم اما نظریات جدید هم کاملا درست است .
تا به حال چند باری سعی کرده ام کم کم تنها بخوابه ولی متاسفانه اصلا راضی نمی شه در ضمن مارتیا تا ۵ ماهگی تو تخت خودش می خوابید اما انقد رشبها برای شیر بیدار می شد که من برای جلوگیری از اتفاقات ناگوار هنگام بغل کردن و شیر دادن و دوباره خواباندش برای شیر خوردن اوردمش پیش خودم .چون چند باری از شدت خواب و به دلیل تلو تلو خوردن نزدیک بود بروم توی ویترین مارتیا .
در ضمن بسیار شنیده بودم که با کمک دارو می توان خواب بچه ها را تنظیم کرد اما پزشک مارتیا عقیده دارد به دلیل اینکه مغز بچه ها در حال رشد است بهتر است دارو به ان ها داده نشه . بهتر است شرایط را تحمل کرد تا بزرگ تر بشوند .
در هر حال من شرایط را پذیرفته ام می دانم الگوی خواب یکسانی نمی توان برای بچه ها تعیین کرد و از ان پیروی کرد .در مورد خواب نیمروزی هم جایی خواندم بعضی از بچه هاانقدر کنجکاوند که حتی برای چند لحظه نمی خواهند چشم روی هم بگذارند تا از دیدن و درک دنیای اطرافشان باز بمانند و مارتیا هم د رمورد خواب نیمروزی اینگونه است .نمی خواهد بخوابد باور کنید بعضی از اوقات می بینم چشمانش از خواب دارد بسته می شود اما حاضر نیست بخوابد و به بازی و شیطنت مشغول است .
درمورد گذاشتنش پیش مادرم اگر مادرم بتواند به تنهایی از پسش بربیاید اشکالی که بعدا پیش می آید این است که اگر من نیم ساعت دوش بگیرمو برگردم مارتیا بعد از آن از کول من پایین نمی آید و تازه گمان میکند که من ممکن است دوباره بروم و اوضاع کمی بدتر می شود .
و اما دوستای عزیز ممنون از توضیحات و نصایح و مشورت هایتان اما مطالبی چند هست که اینجا بهش پاسخ می دهم خواهش می کنم اگه چیزی هست بهم یادآوری کنید .
مامان ایلیا دوست خوب موضوع همان مشکلی است که گفتم مارتیا شیشیه نمی گیره پس نمی توانه پیش کس دیگه ای بخوابه و یا جدا بخوابه چون انقد ربیدار می شه که ممکن است من خواب آلوده کاری دست خودم بدهم .
خانوم "می" دوست خوب خوشحالم الگوی خواب کودک شما تنظیم شده .به هر جال بچه ها با هم تفاوت دارند .
مامان ثنا شما فکر کنم خوب من را درک می کنی!!!!!
مامان گلی عزیز ممنونم
مامان پگاه عزیز تو را باهمه وجوددرک می کنم می دونم شرایطت خیلی خیلی سخت است اما مطمئنم که ۵ سال دیگه خیلی راحت و راضی هستی از شرایط زندگیت .
مامان پرهام به پای تو نمی رسم تو خیلی ماه و صبور و فعالی خدا بهت قوت بده خانومی.
ستاره دوست خوبم از ۱۴ ماهگی به توصیه ات عمل می کنم و قبول دارم بچه ها فوق العاده زرنگ و باهوشند .
خورشید خانوم از شماهم ممنون .
و اما اقا یا خانوم .دوست عزیز که با نام نیلی کامنت گذاشتید .اگرچه از نوع دستور زبانتان احساس کردم که شما باید مرد باشید .
۱- من نگفتم دکتر هلاکویی پیامبر است اما اگر تصمیم گرفتم به توصیه های یک پزشک عمل کنم نمی توانم هر روز به دنبال نظریه های جدید باشم و به سویی بروم که کار را برایم راحت تر می کند .درست مثل اینکه شما مرجع تقلیدی داشته باشید اگر در موردی دیدید کار برایتان سخت است به دنبال دیگری و راه حل راحت تر باشید .به هر حال نظر دکتر این است که تا ۱۴ ماهگی باید به نیازهای کودک اگر اشتباه نکنم در کمتر از ۲۰ ثانیه پاسخ داد و پس از آن این زمان را به تدریج بالا برد .
در ضمن گمان نمی کنم هیچ روانشناس حاذقی با خواندن چنر سطر از نوشته ها ی من به نتیجه ای که شما رسیدید برسد من وسواسی افسرده و مضطربم؟؟؟؟شما که اینقدر آگاهید از نوشتم اینکه من دارم مبتلا به افسردگی می شوم این نتیجه را گرفتید .دوست خوب افسردگی طیف بزرگی از حالات گوناگون را شامل می شود که از بیخوابی گرفته تا خودکشی .
و مشکلاتی از این دست را نمی توان اینگون راحت و سریع و از راه دور تشخیص داد .
دوست عزی اگر متن بالا رابخوانید می فهمید لزوم خوابیدن مارتیا را کنار مادرش .من نمی توانم به یک کودک یکساله تفهیم کنم عزیزم تو تا به حال هر چقد رخواسته ای شیر خورده ای اما از این زمان به دلیل اینکه من خسته شده ام باید شیشه بگیری شبها بیدار نشوی و تنها بخوابی. ببوسمش و بگذارمش روی تختش .چراغ را خاموش کنم و بروم بخوابم .
نه دوست خوب این مراحل باید با صبر و حوصله انجام شود اگر یکسال برای عادت کردن نیاز بوده یکسال هم برای ترک عادت نیاز است .
شما تا چه حد از مسائل روانشناسی اطلاع دارید .باید بدانید تازه از این زمان به بعد کودک خود محور می شود و گمان می کند عالم و آدم برای او و به دلیل وجود او به وجود آمده اند من با کودکی که خود را بسیار دوست دارد احساس استقلال می کند نمی توانم از حق و حقوق خودم حرف بزنم درست مثل این است که یک بچه یکساله به صورت شما چنگ بیاندازد و شما به دلیل اینکه حقوق شمارا زیر پا گذاشته است با او دعوا کنید البته باید تذکرداد باید توضیح داد که عمل کار درستی نیست اما بیش از ان کاری نمی توان کرد و بیهوده است .
دوست خوب شما که برای دو سال اول قانون وضع کرده اید می دانید که من افسرده ام و در ضمن می دانید خوش رو نیستم .در سخت ترین و مشکل ترین لحظات خم به ابرو نیاورده ام و روی بر پسرم ترش نکرده ام .و همیشه خندان بوده ام حتی اگر شب در یکساعت ۱۰ بار برای شیر خوردن بیدارشده که گاه می دانسته ام حتی گرسنه نیست .
در ضمن نوشته بودید من گمان می کنم مادر نمونه ام .البته اگر به خاطر اینکه شبها ۱۰ بار بیدار می شوم و ۱۳ ماه است نخوابیده ام و هر چه روانشناسان گفته اند عمل کرده ام نه .اشتباه کردید من چنین ادعایی ندارم و بارها چه یش از به دنیا امدن مارتیا و چه پس از ان همینجا در وبلاگش آرزو کرده ام مادر توانمند و قابلی باشم برای هدیه خداوند که دوستانم شاهد هستند .
اما اگر از دیدگاه دیگری ببینیم که مارتیا در این ۱۳ ماه از لحاظ رسیدگی و توجه تغذیه بهداشت و ... همیشه در بهترین وضع بوده و اینکه همیشه روی بالاترین منحنی های رشد وزن و قد بوده و به غیر از یکی دوباری انهم بیماریهای ویروسی اجتناب ناپذیر بیماری دیگری نگرفته و اینکه حمام هر روز یا یک روز در میانش ترک نشده اینکه بچه بسیار باهوشی است و با توجه به سن کمش اطلاعات آگاهی ها و دانسته های بسیاری دارد .اینکه در این ۱۳ ماه گوش شیطان کر دچار حادثه ناگواری نشده است اینکه میتوانستم با تعویض دکترش و دارو دادن خوابش را هم تنظیم کنم و شبها ۱۰ ساعتی تخت بخوابم . بله مادر نمونه ای هستم .نه نسبت به دیگران در حد خودم و توانایی هایم برایش کم نگذاشتم و نمونه ترین مامانی بوده ام که می توانستم باشم .بهتر است با درک موقعیت و شرایط دیگران صحبت کنید و نتیجه بگیرید .
بار چندم بود وبلاگ من را می خواندید .امیدوارم با خواندن پست های قبلی مارتیا پی به رشد عالی جسمی و ذهنی مارتیا ببرید .بچه هایی که توجه کافی و بهداشت کافی نداشته باشد نمی تواند اینگونه خوب رشد کند .این دیگر نظریه روانشناسی نیست که بر سر آن با هم بحث کنیم .واقعیت مسلم است .
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
در پست قبل از مارتیا و نظرات جدید روانشناسی نوشته بودم .از سال ۸۱ که با برنامه های دکتر هلاکویی اشنا شدم بارها و بارها شنیدم که مادری کاری است تمام وقت .بارها و بارها شنیدم که دکتر در سخنرانی هایش گفته زمان پاسخگویی به نیازهای کودک باید بسیار بسیار پایین باشد و من تمام سعی ام را در این ۱۳ ماه کرده ام تا برای مارتیا همین باشم مادری تمام وقت و بسیار صبور .
اگرچه دکتر در سخنانش می گوید که کودکان از سن ۵ ماهگی و زمانی که به وزن حدود ۷-۸ کیلو می رسند باید ۵ ساعت مداوم بخوابند تا پدر و مادر استراحت کنند اما من قاطعانه می گویم که در این ۱۳ ماه یکبار هم ۳ ساعت مداوم نخوابیده ام .دکتر راه حلی برای بچه هایی که با شیشه تغذیه میشوند داده است که التبه به درد شیر مادر نمی خورد .و این واقعیت که بچه ها با هم متفاوتند .
بارها از نخوابیدن مارتیا و اینکه شبها گاهی ۱۵ دقیقه یکبار بیدار می شود به دکترش گفته ام که پاسخ شنیده ام اشکالی ندارد .یکبار هم آب پاکی را روی دستم ریخت که فرزند خود من هم تا ۲ سالگی اجازه نداد ما بخوابیم و من برایش دارو تجویز نکردم .هنگامی که از شیر گرفته شد راحت خواهد خوابید .
نمی دانم اعتراضی ندارم کاری که انجام می دهم برای یگانه فرزندی است که جانم را در راهش خواهم داد چه برسد به خوابم اما موضوعی اینجا مانده است و ان اینکه عدم خواب کافی بیماری های مختلفی را به دنبال دارد که گمان میکنم کم کم دارم به بعضی از انها مبتلا می شوم .
از جمله افسردگی و ناراحتی قلبی .راستش را بخواهید به هیچ وجه حاضر نیستم از شیر بگیرمش چرا که هنوز هم بعد از ۱۳ ماه احساس رضایتی که در صورتش پس از شیر خوردن موج می زند برای من بهترین هدیه و پاداش است .هنوش هم صدای نفس هایش در زمان شیر خوردن برایم زیباترین سمفونی است .
اما در این ۱۳ ماه حتی یکبار فقط ۳ ساعت برای خودم نبوده ام یعنی حتی دلم نیامده ۳ ساعت تنهایش بگذارم و بروم .اینطرف و انطرف سراغ پرستا رمی گیرم تا در حضور خودم از مارتیا مراقبت کند تا دستم بازتر باشد تا کسی سراغ دارد دلم می لرزد .می ترسم دلبندم را به کسی بسپارم هیچ کس مادر نمی شود .درست من خانه هستم مادرم هم که هست (الان اصفهان هستم )اما یاد خاطرات مادرم می افتم که از زمان بچگی اش می گوید که خانومی که از او و خواهرش مراقبت می کرده وقتی بچه ها می گفته اند می خواهیم دستشویی برویم نیشگون از کنار ران پایشان می گرفته .ماد ر می گوید برای همین تا جایی که می توانستیم نمی گفتیم می خواهیم دستشویی برویم .اینهم پرستار در حضور مادر .
نمی دانم می ترسم مبادا به پسرم ترشرویی کند مبادا خم به ابرو بیاورد مبادا نیشگونش بگیرد و من نفهمم .خوب بچه است شیطان است پسر بچه مدام اینطرف و انطرف می رود روزی هزار بار ا زاجاق گاز و ساعت و میز و تلویزیون بالا می رود باید گرفتش باید هر بار توضیح داد که پسرکم مراقب باش .
اما خودم هم :یک کیسه قرص و دارو و کرم برای قلب و پوست و ناخن و تقویتی که دکتر گفته تا پایان شیر دهی باید بخورم و من هنوز شروعشان نکرده ام .تنها زمانی که دارم زمانی است شبها در تاریکی با نور لپ تاپ .هر لحظه منتظرم تا پسرکم شیر بخواهد و من بدوم .چطور می توان دستانم را پمادهای حاوی کورتون اغشته کنم مبادا به صورت پسرکم بمالد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این زمان را با اطو کردن گاه مرتب کردم اتاق و گاه با وبلاگ نویسی می گذرانم . شب که می آییم بالا و می خوابیم نمی تونم تنهایش بگذارم مثلا همین امشب مادرم امد من رفتم پایین یک لیوان شیر و نخ دندان و مسواک البته با دور تند .دوان دوان از پله ها امدم بالا پسرک بیدار شده و بود و اگر دقیقه ای دیر رسیده بودم گریه ها سر می داد .
گاه دلم می خواهد روزها ساعتی برای خودم باشم مثل ان زمانها ناخن هایم بلند بود و شبیه ناخن مصنوعی دوستانم می گفتند دستان هیچ کس به زیبایی دستان من نیست .عاشق آرایش کردن بودم .خرید کردن را دوست داشتم. به خودم می رسیدم ناخن ها و پوست دستم را تقویت می کردم .حالا ناخن های مریض حتی !!!! دستانم با اینکه در این ۱۳ ماه کار نکرده ام اما بسیار زست شده .پزشک می گوید به دلیل بارداری و شیر دهی است باید تقویت کنی .پوستم از همه بدتر .موهایم از مردها کوتاه تر است این طوری راحت تر بودم هر بار جمام می رفتم و می آمدم مارتیا گریه می کرد .هنوز هم از جمام که می آیم حتی فرصتی برای لوسیون و کرم ندارم سریع گاهی با تن پوش حمام باید شیر بدهم .با موهای خیس که در انتها خشک شده اند و من شبیه خانوم هابیشام .کوتاهشان کرده ام از بابای مارتیا کوتاه تر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!از خرید رفتن می ترسم مارتیا خیلی کالسکه را دوست ندارد از مغازه ها خوشش نمی آید از فضاهای بسته دلش می گیرد نباید در داخل مغازه ها توقف کنیم ویترین ها را دوست دارد اما داخل مغازه را نه .و من برای اینکه پسرکم اذیت نشود نمی روم قیدش را می زنم .گاه که می خواهیم برای گردش برویم و من دلم راضی می شود مارتیا بهانه گیر می شود .دیروز صبح مادرم می خواست ببردش گردش اصلا راضی نشد توی کالسکه بنشیند دیگر مستقل شده و هر کاری را که نخواهد انجام نمی دهد .با اینکه لباس پوشانده بودم برگشتیم توی خانه .
مادرم خیلی کمک می کند با اینکه خیلی هم مارتیا را دوست دارد اما گاهی انقدر شیطنت می کند که مادرم صدا می کند دیگر از پسش بر نمی آیم مامان .امروز داشتم جارو می کشیدم به امید اینکه کمی با جارو سرگرم می شود و می گذارد به مادرم کمک کنم .سیم برق را زدم پشت مبل تا مرتب از توی پریز بیرون نکشد اینبار یاد گرفته دکمه جارو برقی را خاموش و روشن کند و من جارو به دست جارو خاموش روشن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ... .
دلم لک زده برای اینکه یک فیلم ببینم از اول تا آخر دلم لک زده دوباره کتاب های حمید مصدق را بگیرم دستم یا فریدون مشیری .دلم لک زده بروم سینما دلم می خواهد بخوابم توی سرما توی اتاق خنک و بعد لحاف را بکشم زیر چانه ام و ندانم کی می خواهم بیدار بشوم دلم می خواهد با مامان بروم خرید بروم لوازم آرایش و یکساعتی اونجا خرید کنم .دلم می خواهد بروم کتاب فروشی و هر چی دلم می خواهد کتاب بخرم و بیایم خانه و بخوانمشان خیلی وقت داسته باشم مثل اونروزها وقتی بابا گوریو را ۳ ساعته خواندم .چقدر دوستش داشتم همه نوشته های بالزاک را شاید اگه وقت داشتم بازهم چرم ساغری را می خواندم با اون همه توصیفات و توضیحاتش.شاید هم دون آرام نه شاید اول همه جان شیفته را می خواندم .
شاید می رفتم و اون نیمچه دانسته هایم را در مورد عکاسی تمام می گردم .دلم لک زده برای کارگاه سفالگری دلم لک زده برای چرخ سفال .با اون ناخن های بلند که استاد می گفت من نمی دانم تو با اینها چطوری کار می کنی؟؟؟؟؟
نمی دانم شاید هم می رفتم میدان شاه تو بازار مسگرها وای چقدر خوب است .یکبار به بابات گفتم اگه ساعت ۱۰ من را ببری میدان شاه و ۱۲ بیایی دنبالم و ۵۰۰ میلیون تومان بهم پول بدهی تا ۱۲ خرجش می کنم .باور نکرد بهش گفتم تو بده کاری ات نباشه .!!!!!!!!!!!!!!!!
شاید می رفتم مسجد جمعه تو اون شبستان قشنگش وای چقدر خاطره م از اونجا دارم .!!!!!
البته دلم برای کتاب های ریاضی تنگ شده برای حدو مشتق و انتگرال برای حجم های دورا برای انتگرال های دوگانه سه گانه .برای دستگاه اعداد مختلط برای مدارهای التریکی نیلسون با اون مساله های قشنگش .
نمی دانم انقدر برای وقت های نداشته ام برنامه دارم که خودم مانده ام اگه ۲۴ ساعتم بشه ۷۲ ساعت خوبه یا نه .
شاید برای این آرزو ها دیگه دیر باشه .یا من خیلی پر توقع هستم که می خواهم همه تجربه های گذشته را دوباره تجربه کنم .یا اون دوره ها برای من مادر دیگه تمام شده .
نمی دانم واقعا نمی دانم هنوز هم میان نظریه های روانشناسی مانده ام .فقط می دانم که اگه ۲۴ ساعتم ۷۲ ساعت باشه بازهم اون ۷۲ ساعت را کامل برای تو خواهم بود .
دیدید چی شد : قدیمی ها می گفتند کرم از خود درخت است .![]()
پسر نازنین مامان این روزها کلی دلبری و شیطانی و شیرین زبانی می کند .کلمات بسیاری را دست و پا شکسته ادا می کند .و گاه انچنان کارهایی انجام می دهد که شگفت زده امان می کند .
بابا. مامان. دد. اب. در (به سه معنا هم درب و هم در بیار و هم در بیارم ؟؟؟)کفش .شهرام (بابا).جیز.
اینه .اون (وقتی چیزی را بخواهد مرتب می گه این یا اونه ) .گل گل (با فتحه برای گ به معنای چراغ).
ام(با فتحه برای الف به معنای بخور یا بخورم ). به به .بع بع(یعنب گوسفند ) یک صدای مثل فپفپفوووو یعنی پیتیکو یعنی اسب . انار و به جای هاپو (اپو) شایان ذکر است این پسر شیرین یکبار اسب همسایه مارد بزرگ را دیده و اسب شیهه کشیده و پایش را به زمین زده و مارتیا را کلی ترسانده و کلی کلمات دیگر که ذهنم یاری نمی کند .
در بوسیدن بسیار ماهر شده گاه احساساتش فوران می کند و به طرف کسی می رود و می بوسدش .برای سلام کردن هم دست تکان می دهد به شیوه بزرگ تر ها که از دور به کسی سلام می کنند .بای بای کردن را هم مدت زیادی است فرا گرفته است .
دست می دهد .می خندد با خودش بازی میکند .فرار می کند و کافی است صدای من یا بابا را بشنود و به سویش پرواز کند .
شبها که به خیابان برویم بسیار خوشحال است فواره ها را نشان می دهد و می گوید: آبوا .چراغ ها و بیلبوردهای تبلیغاتی شگفت زده اش میکند همینطور تلویزیون های شهری.
برایش همه چیز تازه است و تازگی دارد من و پدر هم برایش دست می زنیم با او می خندیم و شادی می کنیم از شادی اش بی اندازه شادمان می شویم می خندیم خوشحال می شویم اشک به چشممان می آید و .. و خدارا شکر می کنیم از اینکه موهبت پدر و مادر بودن را به ما عطا کرده است .
کاسکو خانه مادر بزرگ را بسیار دوست دارد قبلا تخمه های آفتابگردان را مشت می کرد و به کاسکو می داد فقط کافی بود کاسکو بیچاره از روی قفس به زمین بیاید و آنوقت مارتیا بدو کاسکو فرار کن .یکی دوبار کاسکو شیطنت کرده و دستش را گاز گرفته البته نه محکم و دردناک چون بسیار دستی است اما مارتیا انگار با همان دوبار نا ملایمتی فهمیده کاسکو زیاد مایل به دوستی با او نیست دیگر خودش اقدام به دادن تخمه نمی کند بلکه به ما پیشنهاد می دهد تا تخمه به کاسکو بدهیم .انقدر اسمش تکرار شده که کاسکو مرتب تکرار میکند مارتیا بیا مارتیا بیا .
خلاصه که بساطی داریم با این مارتیا .پسر مهربانی است بی اندازه .رفتارش گویای این خصلت است بصورت اشکار . هر زمان بخواهد چیزی بخورد اگر کسی کنارش باشد باید اول تعارف کند و به زور تکه ای از میوه یا غذا را به من .پدر یا کس دیگری بدهد و امان از زمانی که آن میوه یا عذا باب طبعش نباشد باید تا آخرین لقمه اش را به دهان طرف مقابل فرو کند تا خیالش جمع شود.
هنوز هم شبها گاه یبیش از ده بار بیدار می شود و من نمی دانم باید چه کنم اگر ثانیه ای فقط ثانیه ای دیر اقدام کنم انچنان گریه های راه انداخته است که انگار سالهاست برای خواسته اش زجر کشیده است .که البته اینها همه به دلیل این است که مطابق با نظریات جدید روانشناسی عمل کرده ام و اجازه نداده ام ۵ ثانیه بیشتر برای خواسته های اصلی زندگی اش معطل بماند .!!!!!!
دوستش دارم بسیار زیاد .بسیار شیطان شده است هر جایی می رود و کم کم معنای کلمه خود مختاری را پیدا کرده است .
برایش همیشه آرزوی سلامتی و خوشبخت ی دارم به عنوان یک مادر آرزو دارم هیچگاه رنگ غم بر لبانش ننشیند .
برای من عزیزترینی .گل وجود من .بزرگ مرد زندگی مامان


و کجاست نردبام بلندی
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن
و نعره بر آری
هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت
فکر کن فکر کن کوچولوی متفکر من
|
|