تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
به مناسبت تولد ۱۷ ماهگی اش یک کیک پختم عکس خوبی نیست اما برایتان می گذارم .

17 month

برای گل پسر هم یک بشقاب دسر درست کردم حتی لب نزد .

بشقاب دسر

فكر مي كنيد چكار كرد دستش را كرد توي بشقاب و بعد هم ... .

خراب كاري با بشقاب عصرانه

تازگي ها نا ناي كردن با سر انجام مي شه سرش را تكان مي ده و بعد اون موهاي لختش پرتاب مي شه به چپ و راست و دل من را با خودش مي بره .

نا ناي ناي

و اين مدلي

راستي از وقتي پايش شكسته ديگه جوراب تعطيل است تا پايش كنيم مي گه در و خودش در مي آره و خيال ما را راحت مي كنه .

اينهم ژست با  كلاه مامان

ژست با كلاه مامان

گفتم سوار اون ماشين شارژي نشد .يك ماشين دفعه قبل عسلويه ديده بوديم كه بابايي مي خواست بخره و اينبار هم مغازه داشت و مامانم تا ديد مارتيا چقدر دوستش داره گفت من برايش مي خرم و من هم ديدم اگه نخرم اينبار هم مامانم مي خره و از اينهمه وسيله نقليه كه داره يكيش را مامان و بابا نخريدند اخه يك سه چرخه داره مادر بزرگش خريد اون ماشين شارژي هم پدر بزرگ و مادر بزرگش خريده اند و يك چرخ هم داره كه دائي اش خريده و اين يكي را هم مامان بزرگش بخره زشته پس ما اين وسط چكاره ايم رضايت دادم بابايي بخره .انقدر دوستش داره .ترا خدا بگذاريد كنار اون ماشين پست قبلي ببينيد بي كلاس نيست ايقدر بچه عاشقش است .

هر روز بعدازظهر با بابيي مي ره توي حياط و كوچه با ماشين گردش .جالبه هيچ كاري مياشين نمي كنه فقط اهنگ مي زنه و كلي هم پولش شده .حتي پدال هم نداره چند ماه ديگه بايد بگذاريمش تو انباري.

ماشين جديد

پايش را مي بينيد ؟

نگاه كنيد ببينيد پايش را كجا گذاشته الهي من بميرم كه پايش اينجوري شد .

برايش دعا كنيد هميشه سلامت باشه .

ممنون سر مي زنيد .گفتم تا مادرم اينجاست چند  تا پست بگذارم .

يكسري عكس هم از اتاقش گرفتم تا بزودي تختش را بياورم توي اتاق خودمان تا ديگه اينهمه شبها بيدار نشه براي شير خوردن نمي دانم مفيد است يا نه ؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:0  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
اين عشق كوچولي منه.

شما بوديد با اين موها چه مي كرديد ؟؟؟.ببينيد چقدر ناز و لخت هستند .البته من هم در دوران بچگي موهايم هميجور بود ولي با دخالتهاي بيجا ي خودم حالا ديگه اينطوري نيست .

من بخورم اون چشمهايت را مامان .

اين عكس بالا بگ گراند كامپيوتر من است اون بيني سر بالا اون چشمهاي مثل تيله و اون لبهايش دنياي عشق است .

نگاهت را دوست دارم

ببينيد چقد رقشنگ نگاه مي كنه .دلم را مي بره به هر جايي كه خودش مي خواهد .

ماشين همه فن حريف

شما به من بگوييد اين ماشين خوشگل را كه از پدر بزرگ و مادر بزرگ پدري عيدي گرفته چه عيبي داره كه حتي حاضر نيست تويش بشينه .ازش مي ترسه .

بعد ار اون حادثه بد

بابيي يكي از تشك هاي مارتيا را مي آره و مي اندازه بين مبل ها مي دانيد كه بچه ها از جاهاي كوچك خوششان مي ايد .در ضمن گچ پاهايش هم معلوم است .

پس شيطنت ها كجا رفت ؟

دلم مي شكنه مي بينم كه پسر شيطون من مجبور است فقط بشينه و بازي كنه البته الان راه مي ره اما چطوري؟؟؟

اولين روز سال نو

عكس بالا اول فروردين ۸۸ است .پسرم رفته زيارت اهل قبور.

پسر ديگه كامل قوانين را مي دانه كه بايد بشينه تو صندلي مگر خسته باشه و بخواهد شير بخوره و بعدش هم لالا توي ماشين .

پسرم مرد شده

گل مامان نهم فروردين رفته عروسي با اين لباس ها كلي آقا شده .

گاري سواري

گاري سواري هم حالي داره البته گاري اش اسب نداشت .

ممنون از تلفن هايتان دوستاي خوب ممنون از اس ام اس ها و كامنت هايتان .ممنون براي مارتياي من دعا كرديد .

متاسفانه هنوز تا باز شدن پاهايش خيلي مانده .۱۴ ارديبهشت .مادرم دوروزي است پيش ما است و مارتيا خوشحال تر است .

مامان نورا عزيز وبلاگت براي من فيلتر است نمي دانم چرا؟؟؟حالم از اين فيلترينگ مسخره بهم مي خوره

مامان نسيبه صفحه نظرات شما هم برايم باز نمي شه .مي شه دليلش را جستجو كني .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 15:26  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
بیشتر از بیست سال پیش یک روز نه چندان دل انگیز تابستانی دخترک قصه ما تازه از خواب بیدار شد و از پشه بند تابستانی اش در ایوان خانه بیرون امد هفت ساله بود و تازه کلاس اول را تمام کرده بود .مدرسه ها تعطیل شده .پدر و مادر روی تخت تابستانی که به ایوان چسبیده بود خوابیده بودند . به دخترک قصه گفتند تا به یکی از بستگان زنگ بزنه تا برای رفتن به خانه عمه مادری با هم هماهنگ کنند .دخترک رفت و برگشت .پدر و مادر چشم ها را بسته بودند و چرت می زدند .دخترک قصه ما خواست خیلی هیجان زده بشوند .پرید روی تختی که شاید کمتر از ۵۰ سانت با ایوان خانه اختلاف ارتفاع داشت .اما به جای صدای خنده و شادی فقط درد بود که تو دل دخترک اومد .دیگه دست چپش تکان نخورد .تعطیلی ها از اون تعطیلی های چند روزه اعیاد مذهبی و پنجشنبه و جمعه بود .بعد از تعطیلی ها با عکس که رفتند سراغ ارتوپد خانواده بعد از دیدن عکس گفت که شکستگی مورد نادری است که در اصفهان فقط اقای دکتر "ر" از پسش بر می اید و دخترك  را به اون ارجاع داد .یک روز سه شنبه عمل  جراحی صورت گرفت  .عمل انجام شد. مدتي بعد از ناحيه ارنج مقداري گچ را بريدند و پلاتين دست دختر را بيرون اوردند .بعدازا عمل فيزيوتراپي پشت فيزيوتراپي .دكتر ناراضي كه اين دختر كار نمي كنه با دستش .مدرسه شروع شده بود .كلاس دوم .دخترك نوبت هاي بعدازظهر خيلي ناراحت بود .همه بچه ها به خانه مي رفتند و دخترك بايد مي رفت فيزيوتراپي .۸۰جلسه فيزيوتراپي .

وقتي دوباره رفتند دكتر .دكتر با عصبانيت گفت ۲۰ جلسه ديگه فيزيوتراپي مي نويسم .مادر اعتراض كرد  نه !!!! ديگه نه مي برمش دكتر ديگه. لااقل عكس بگيره تا بگه چه عيبي داره ما خودمان شاهديم كه تمام ورزش هار ا توي خانه انجام مي ده .و دكتر عكس نوشت و با كمال تعجب ديده شد كه يك پلاتين تو دست دخترك هست .

دوباره عمل جراحي و باز هم اتاق عمل و گچ و ...   . دكتر عذر خواهي كرد و تقصير را به گردن رزيدنتي انداخت كه پلاتين را دراورده .اما مسلما تقصير با اقاي دكتر”ر” معروف بود كه با رزيدنت هماهنگ نكرده بود .كه دست دوتا پلاتين داره .

حالا سالها از اون ماجرا مي گذره حالا اون دختر كوچولو مامان شده مامان افشان .

اون ماجرا توضيح و حاشيه هاي زيادي داره كه مجالي برايش اينجا نيست .

روز سيزده بدر با بابايي برگشتيم خانه بليطمان براي عسلويه بود مارتيا توي پرواز خيلي خوب بود يا مدام كمربندش را باز و بسته كرد و يا خوابيد و ابرها را تماشا كرد و يا راه رفت و با خانومهاي مهماندار دوست شده بود و رفت بغل يكيشان !!!!!!!!!!!!!

توي راه خانه تا جم هم خوابيد و همه چيز به خوبي پيش رفت .رسيديم خانه بساط چايي و ساندويچ الويه هم به راه بود )مامانم الويه داده بود برای اینکه وقتی رسیدیم خانه گرسنه نباشیم.

مارتيا و بابا رفتند حياط تاب بازي و من هم چايي و ساندويچ رابردم حياط و خورديم و به قول شوهرم سيزده را در كرديم بالاخره .

برگشتيم توي اتاق بابا پشت كامپيوتر بود و مارتيا هم هنوز از ديدن اتاقش شگفت زده .من داشتم با چشم ها خودم نگاهش می كردم از اپن اشپزخانه. از بابا جدا شده كه از نشيمن بره تو اتاق خودش درست اول راهرو خورد زمين مثل هميشه با صورت .گريه كرد انقدر شديد كه من و بابايي مانديم مگه چي شد ؟؟؟؟بابا بردش بيرون ساكت نشد .حاضر نشد شير بخوره !!!با اچار و پيچ گوشتي هم ساكت نشد و غر مي زد .فكر كرديم دلتنگي مامان جونش را مي كنه .پايش كمي خيلي كم باد كرد زنگ زديم عمه اش و شرح ماجرا را گفتيم .اونهم از راه دور حدس زد كه بايد كوفتگي باشه .باز هم من و بابايي كه با چشم زمين خوردنش را ديده بوديم باورمان نشد به اين راحتي اتفاقي افتاده باشه .شب هم خيلي نا آرومي كرد .فردا برديمش دكتر ۱۴ بود و همه متخصص ها در تعطيلي به سر مي بردند عكس از پايش گرفتيم بماند كه چقدرگريه كرد .دكتر عمومي عكس را ديد و گفت شكستگي نداره پماد و باند كشي داد .امديم خانه و پا را بستيم .مارتيا تب داشت .!!!

فردا صبح رفتيم ارتوپد تا عكس را ديد گفت شكسته پرونده تشكيل بدهيد و بياييد كه شوهرم پريد توي دلش كه ما فردا مي رويم اصفهان اونجا گچ مي گيريم .

اومديم خانه شهرام زنگ زد به شركت و خواست ببينند پرواز جا هست يا نه .ساعت ۱۲:۴۵ پرواز بود ما جم بوديم و تا فرودگاه  عسلويه لااقل ۱.۵ ساعت راه ساعت از ۱۰ گذشته بود .نفهميديم چطوري چمدان بستيم . و راه افتاديم .

بعداز ظهر زنگ زدم به دكتر مارتيا و جريان را گفتم  .اون هم دايي اش را كه فلوشيپ ارتوپدي اطفال داره معرفي كرد .رفتيم اونجا و اونهم شكستگي را تاييد كرد به همين سادگي دلمان مي خواست تشخيص چيز ديگه باشه ولي ؟؟؟؟؟.دلم خونه .

پايش را خود اقاي دكتر گچ گرفت . فكر كنيد بايد مارتياي من تا يكماه پايش توي گچ باشه .

دست خودم نیست اما روزی هزار بار برایش می میرم و زنده می شوم .انقدر این اتفاق راحت افتاد که باورکردنی نبود .گاهی خودم را مقصر می دانم !!اما مگه می شه که قدم به قدم هر جایی بره باهاش بروم ؟آخه من خودم تجربه گچ دارم می دانم تحمل گچ برای یک بچه سخته اون هم برای یک بچه که فقط ۱۶ ماه داره !!!!!!

اما مارتیا عجیب پسر صبور و فهمیده ای است گچ را به پاهاش پذیرفته و بهش اشاره می کنه و می گه آقا .یعنی آقا بسته .

برای همین نیومدم .ممنون از دوستایی که با کامنت .اس ام اس و ...   بهم عید را تبریک گفتید .

بزودی عکس هم می گذارم .

یک فکری چند روزه ذهنم را مشغول کرده به چشم زخم اعتقاد دارید ؟؟؟؟بهم نخندید ولی من دارم باور می کنم .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 22:15  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
بهار برای من هر روز تکرار شدنی است با دیدن پسرم  .

سفره هفت سین ساده با ظرف های عروسکی .

مقایسه کنید با پارسال در همین لحظه.پارسال به سختی می نشست و امسال از لحظه ای که نشست سر سفره یک دست داخل ظرف سوهان و یکی هم به تخم مرغ ها .

از داخل ایینه هفت سین .

قبل از سال تحویل

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:38  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا