|
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
|
||
|
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان |
دوست خوبی در پست قبل برایم کامنت گذاشته اند و در مورد از پوشک گیری دخترشان که ظاهرا همسن مارتیا است سوال کرده اند . و اینکه من با مارتیا چه کرده ام
به نظرم اومد اینجا یک پست بنویسم از اگاهی های خودم و ازاینکه از بقیه هم بخواهم برای من دانسته ها و شنیده هایشان را بنویسند تا بتوانم استفاده کنم .
انچه که من می دانم و شنیده ام و د رمورد پسرم سوال کرده ام :
نظریات پزشکی می گه قبل از ۱۸ ماهگی اعصاب مثانه انقدر کامل نشده که بچه ها بتوانند کنترل ادرار را به دست بگیرند البته می دانم در قدیم خیلی ها اینکار را می کردند اما من کاری به نظریات قبل ندارم در مورد زمان حال حرف می زنم .کاری به اجداد ندارم.
نظریات روانشناسی میگه ۳ ماه بعد از کامل راه افتادن بچه ها می شه دستشویی رفتن را بهشان یاد داد .
با یک جمع بندی از این دوتا نظریه بعد از ۱۸ ماهگی می شه کار را شروع کرد .
اما من درمورد پسرم با یک متخصص نفرولوژی کودکان مشورت کردم . رفتم پیش اون خانوم و بهش گفتم می خواهم پسرم را از پوشک بگیرم می دانید که از پوشک گرفتن بچه ها در زمان و به صورت نادرست باعث ضرر به دستگاه ادراری و مشکلات شب ادراری و روانی دیگه می شه پس لازم دیدم که با پزشک مشورت کنم .
اون خانوم در ابتدا از من پرسید که مارتیا چند ساله است گفتم ۱۸ ماه خیلی صریح گفت الان خیلی زوده چرا اینقد زود ؟؟؟؟؟؟؟؟
اون دکتر عزیز گفت جریان ادرار در پسرها قطع و و صل می شه و اگه خودش را نگه داره و ادرار برگرده برایش دردسر ساز می شه .
پرسیدم اجبار نیست فقط می خواهم گاهی بنشینه روی همان لگن مخصوص یا با مبدل روی دستشویی فرنگی باز هم گفت نه حالا نه حالا زود است .
ببینید نظر این دکتر با بقیه فرق داشت و من با اینکه به هر حال پوشک کردن دردسر های خودش را داره و همانطور که اون خانوم (مامان رومینا )در کامنتش گفته بچه ها به جایی می رسند که دیگه از پوشک بدشان می اید اما همین فرار از پوشک شدن خودش نشانه های امادگی بچه ها است .مارتیا هم دوست نداره پوشک را از پایش می کشه یعنی سعی می کنه درش بیاره و می گه مامان عبض بیشور(عوضم کن بشورم ) یا اگه خودش را کثیف کنه فوری می گه مامان عبض پوش پوش موقع پوشک کردن هم دست و پا می زنه یا سعی می کنه در حین پوشک کردن پوشک را از زیر پایش بکشه من هم برای اینکه احساس ناراحتی نکنه سعی می کنم موقع پوشک کردن باهاش جوری حرف بزنم تا ذهنش در گیر فکرکردن یا جواب دادن به من بشه یا برایش چیزهای خوب تعریف کنم تا بخنده .
البته انچه که در اطرافم دیدم دوتا تجربه جدید است در بستگان یک پسر هست که حدود ۱۵ ماهی از مارتیا بزرگ تر است و در سه سالگی از پوشک گرفته شد شاید جالب نباشه برای من و شما اما مادرش اظهار کرد دو سه باری سعی کردم اما اصلا تمایل نشان نداد من هم اصرار نکردم و خودش در سه سالگی با میل خودش گفته بود تمایل به دستشویی رفتن داره .
و دیگه اینکه یکی از دوستانم دختری دارد که ۶ ماه از مارتیا بزرگ تر است . او هم چند ماه پیش شروع به باز گذاشتن و مکرر به دستشویی بردن دخترکش کرد اما مرتب خانه کثیف شده بود (به نظر من این یک نشانه است که بچه ها دوست ندارند دستشویی بروند ولی همین دختر کوچولو حالا چند روزی است که دیگه کامل می ره دستشویی و جایی از خانه را هم کثیف نکرده .
پس بهتر است بعد از ۱۸ ماهگی به نشانه ها توجه کنیم .همین ابراز ناراحتی از پوشک شدن شاید هم کنجکاوی در دستشویی رفتن پدر و مادر .شب خیس نکردن پوشک می توانه نشانه های خوبی باشه .
دوست عزیز (مامان رومینا )بهتر است تا می توانید در مورد دستشویی رفتن با دخترتان حرف بزنید بهتر است حالا که فرزندتان دختر است با خودتان گاهی به دستشویی بیاید (البته این نظر روانشناسان است ).اما اصلا و ابدا اجبار نکنید اگر یکبار این پروژه راشروع کردید و دیدید دخترتات از دستشویی اجتناب می کنه حتی با وجود بیزاری از پوشک سریع ختمش کنید
خیلی هم چیز عجیب و غریبی نیست می دانید که بچه هاکمتر از بقیه خانه داخل دستشویی را دیده اند پس مسلما با اون محیط راحت نیستند به خصوص اینکه اکثرا ممکن است از تهویه و یا سیفون هم ترس داشته باشند .
و اینکه ۲ سال درپوشک ادرار کرده اند پس برایشان غریب خواهد بود که جای دیگر اینکار را بکنند .
خوشحال می شوم شما هم دانسته ها و شنیده هایتان را برای ما بنویسید .
گاهی هم فکر میکنم بعد از پوشک گرفتن بچه ها توی خیابان مسافرت و یا مکان های عمومی با این دستشوویی های بهداشتی مدرن باید چه کرد .متاسفم بارها پیش خودم فکر کردم فرهنگ داشتن فقط چند تا اثار تاریخی است که گذشتگان برایمان به یادگار گذاشته اند ؟ایا داشتن سرویس های بهداشتی عمومی برای بچه ها و یا افراد مسن که از ضروریات زندگی شهری است نشانه داشتن فرهنگ و تمدن نیست ؟
به مارتیا می گوییم برایمان قصه می گویی؟ مارتیا کمی فکر میکند بعد می گوید :معو معو (گربه ) (فکر می کند)ماشین دیوار بازهم فکر می کند :آقا چخ (چرخ) آچار بازهم فکر می کند ...دودوست(درست )
بی انداره از کارهایش در شگفتم مثل همین داستان تعریف کردنش و گاهی هم داستانی را که قبلا شنیده وقتی اول داستان را برایش تعریف می کنم با یکی دو کلمه کل داستان را برایم بازگو می کند و به من می فهماند که داستان را بلد است !!!!!!!
شب اگر انقدر خوابش بیاید که توان باز نگه داشتن چشم ها را نداشته باشد اما برای شنیدن داستان چشم روی هم نمی گذارد وقتی داستان تمام می شود انگار جادوی خواب دیگر امانش نمی دهد چشم هایش با پایان داستان بسته می شوند نه زودتر و نه دیرتر !!!!
حدود یکماهی است نقاشی هایش هدف دار شده اند فکر کنم نوشته بود که روزی نقاشی می کرد برعکس همیشه که خطوط بلند و طولانی می کشید اینبار خطوط ریز و خط خطی های کوچک که وقتی مادرم پرسید چه می کشی جواب داد :آفتاب .
حالا هم نقاشی که می کشد من مادر بزرگ پدرش و .. البته درست است که هیچ شباهتی بین خط هایش و ادمها نیست اما از هر کس تعبیر خاص دارد .
استخرش پشت پنجره آشپزخانه است صدای قهقهه هایش را می شنوم که می گوید بابادا دنگوگ دنگوگ بابادا بسه (بابا نکن نکن بابا بسه )با پدرش آب بازی می کند بابا آب بهش می پاشه و مارتیا هم می خندد و می خندد و می خندد و من هم که صدای ریسه هایش را می شنوم قند توی دلم آب می شه .
بیشتر روزها روزی دوبار می ره استگت (استخر به روایت مارتیا ).با من و البته بیشتر با بابا .
به روشن هم میگه شوندن می آید می گوید مامان بیبی شوندن یعنی کامپیوتر (اخه مرتب عکس هایش را تو کامپیوتر می بینه ) را روشن کن .
و اینهم عکس
با جوجو که برایش بالشت است در اشپزخانه !!!
البه به قول مارتیا پاشل.

بعد از حمام با تن پوش .به غیر از استخر مارتیا عاشق حمام است هر کس بره حمام پشت در در می زنه می گه حمام حمام .

هنوز هم موقع دیدن کنسرت استاد ذوالفنون پلک نمی زنه !!!هنوز هم عاشق موسيقي سنتي است .

این هم یک موسیقیدان و البته گیتاریست اینده .

اینهم مارتیا در استخر باژست خودش بهش گفتم مامان مارتیا :یک ژست می گیری ازت عکس بگیرم ؟
اینهم حاصلش .

اینهم یک مارتیا خسته شده از بازی با آب و لم داده به استخر و داره به مامانش نگاه می کنه که مرتب قربان صداقه اش می ره .

خودش می گه استگت استگت بعد می ره مایو می آره و مي گه مایو بیپوش مایو بیپوش یعنی مایو را بپوشانم .بعد هم می ره از جاکفشی دمپایی می اره می گه دمپایی ها بیپوش .بعد هم اماده برای استخر.
و من هم دوستش دارم بی اندازه و بینهایت .
فقط نمی دانم بنویسم یا نه فقط نمی دانم اگه بنویسم سانسور نشوم فیلتر نشوم حذف نشوم .قرارم این نبود یادتان می اید قرارم نوشتن از خوبیهاو شادیها بود نه از ...
قرارم این بود :کودکی پسر من نباید خاکستری باشه .اما بی رودربایستی این روزها زیاد غصه خوردم زیاد فکر مادران فرزند باخته و کتک خورده اعصابم را به هم می ریخت .پسرم را بارها و بارها بوسیدم و اشکی که در چشمانم جمع شده بود بارها فرو خوردم.فقط من با عشق پسرم را بزرگ نکرده ام همه مادران ایران زمین اینگونه اند .
خدایا نمی دانم چرا صدایم را نشینیدی...اما گوش کن خدا گوش کن
من سیاستمدار نبودم همه وقایع را از نتیجه انتخابات و از شلوغی ها و ... پیش بینی کردم حتی نتیجه را .خدایا همه چیز را ختم به خیر کن .
با کمال تاسف می گویم شاید خیلی ها از حرفم ناراحت شوند اما من این ازادی را به قیمت ریختن خون از دماغ یک نفر و اشک های شبانه حتی یک مادر خواهان نیستم .
بگذریم امیدوارم من را فیلتر نکنند .
فرصت کمی دارم مارتیا در خواب نوشین بعد از ظهر است امده ام ا بگویم پسرم جمله می سازد درست وکامل حرف می زند درست به اندازه کودکان سه یا سه سال و نیم .نقاشی میکند .رانندگی با ماشین قصه های شبانه را دوست داره .انچنانه ایه (آره )و بیه (بله )تحویل من می دهد که بیا و ببین .
از بد غذایی اش هر چه بگویم کم است اینروزها که سرماخوردگی دارد و بد اخلاق هم هست و شبها بد می خوابد هیچ غذایی نمی خورد جز شیر .
در مسافرت با خودمان برای مارتیا دمپایی نداشتیم کنار دریا هم که با کفش نمی توان رفت مارتیا و بابا داخل ماشین بودند(جای پارک نبود ایستگاه تاکسی) مارتیا هم از فرصت استفاده کرده بود و جای مامان نشسته بود من دمپایی اورده بودم تا بپوشد و از اندازه اش مطمئن شوم گاه کلماتی که به کار می برد شگفت زده امان می کند .
درب ماشین را باز می کنم مامانم بیا بپوش ببینم خوبه این دمپایی ها .
دمپایی را پایش می کنم به بابا می گم به نظرت خوبه .
بابا :اره خوبه قشنگ هم هست .
بهش میگم مامان این را دوست داری ؟
مارتیا :اندازه اندازه
چشم های من و بابا گرد میشود ؟؟؟شهرام تو گفتی اندازه .شهرام : نه من نگفتم باور کن !!!!!!!!!!!!!
در فرصت کمی که دارم همه وبلاگهایتان را می خوانم اما فرصتی برای کامنت گذاشتم نیست بزودی زندگی را سر و سامان بیشتری می دهم و باز می گردم با عکس
راستی باز هم عکس اتلیه از مارتیا گرفتیم اگرچه اقای عکاس پارسال دیگر در ایران نیست اما اتلیه اش را به کس دیگری واگذار کرده که عکس های نه چندان دلچسبی (مثل پارسال خیلی عالی نبود ) برایمان گرفت که قول داده با توجه به سفارش بزرگ ما تعدادی از انها را به صورت سی دی به ما بدهد .انشالله پشیمان نشود !!!!
|
|