تبليغاتX
مارتیا پسر دوست داشتنی ام          
 
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
 
 
مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان
 
دورزو پیش بود داشتم با مارتیا بازی می کردم .وسط بازی بدون مقدمه گفت :

می خواهد دلم برا مامان دون تنگ بشه .

ترا به خدا حرف زدنش را ببینید .

دیشب داشتم برایش قصه می گفتم از بس قصه تولد ازم خواسته دیگه .دیشب به شهرام گفتم بیا رفتیم اصفهان یک کیک با کادو بگیریم دوباره برایش تولد بگیریم تا برای من تنوعی بشه بابا روزی سی بار دارم این قصه را می گویم .

بعد داشتم می خندیدم و به شهرام می گفتم فکرش را بکن وقتی ۵ سالش شد من باید روزی ۵۰بار قصه ۵ تا تولد را از اول تا اخر بگویم که شهرام هم از تصور این اتفاق زد زیر خنده یکباره مارتیا می گوید :

باشه داری من را اذیت می کنی ؟

حالا تا خیلی خیلی دل پسرکمان و مادربزرگ برای هم تنگ نشده امروز می رویم اصفهان و توی همین چند روز اینده هم سارا دختر برادرم به دنیا می آید .خدابه خیر بگذراند .تصمیمات جدید مارتیا حکایت از حمام بردن سارا داره  .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:20  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
مارتیا داره تو اتاق بازی (به قول خودش )بازی میکنه من پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم وبلاگ می خوانم .نمی فهمم کی اومده ولی وقتی متوجه صدایش می شوم :مامانا چرا جواب من را نمی دهی؟

انگار یک تلنگر بزرگی من را برمی گردانه به دنیای خانه  .وای خدای من مادر ببخش من را .

حالا یک مدعی دارم خوبه نه .به نظر من خوبه .درست است سهوا بود و نه عمدا اماخوبه که من را متوجه کرد که زیادی فرو رفتم تو دنیای خودم .یادتان باشه تو این سن حتی اگه دارید با کسی تلفنی حرف می زنید باید صحبتتان را قطع کنید ولو در زمان کوتاه و جواب بچه را بدهید و یا حتی باید تلفن را قطع کنید .

امروز من و مارتیا با هم نمایش بازی کردیم به درخواست خودش البته نه با اسم و رسم دیدم من را راکون بدجنس خیال کرده و داره باهام به زبان بی زبانی خودش نمایش بازی میکنه من هم ادامه دادم دیدم تمام جملات کتاب را از حفظ است حتی جملاتی که زیاد به نظر با اهمیت نمی امدند .

امروز من یک شغل خطیر هم داشتم .اون مته های حفاری را دیدید که مثل دریل است .امروز شغل من همانا مته بود تمام اتاق را به صورت فرضی سوراخ کردم و بیل مکانیکی (مارتیا )همه را ریخت تو کامیون تا ببره محل دفن زباله .

امروز فهمیدم شعر اقا خرگوشه را هم حفظه .خیلی خوشحال شدم نمی دانم چرا خودش از روی میل نمی خوانه فقط من باید با ترفند از زیر زبانش بکشم بیرون .

دیشب دوبار از روی میز عسلی پذیرایی افتاد .اینبار لبش هم خون امد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:19  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
زود گذشت نه ؟ همه دل نگرانی های بارداری همه استرس ها و دکتر رفتن ها .همه قرص خودن ها و سر ساعت بیدار شدن ها برای جلوگیری از زایمان زودرس .همه دل درد ها و کمر درد ها .

زود گذشت نه ؟ همه شب بیداری ها ؟همه شیر خوردن هایت ساعت به ساعت  که نه ۱۵ دقیقه یکبار تا خود صبح ؟

زود گذشت نه ؟ واکسن زدن ها تب کردن هایت تا صبح ناله های تو وقتی بغلم بودی ؟ بازهم واکسن دوماه بعد د.وباره تب خدایا !!!!کاش می شد کاش می شد اصلا بهت واکسن نزنم . هر بار این فکر وسوسه ام می کرد زود گذشت نه ؟

زود گذشت نه ؟ همان دو سه بار بیماری ویروسی را می گویم . اون روزئولا اینفانتوم لعنتی .همان که اشک من را در اورد .همان که سه روز تا تشخیص قطعی اش با هیچ تب بری تبت پایین نیامد .همان که شب اخر وادارم کرد در مقابل نگاه ملتمسانه ات لختت کنم و با شیر اب دستشوئی بشورمت .همان وقت که گریه می کردی و با نگاهت ازم می پرسیدی چرا ازارم می دهی مامان ؟فکر کردم دوستم داری .و من قلبم را چیزی چنگ می زد اما مجبور بودم تنها راهم بود یکربع بود که تب بر مصرف کرده بودی اما تبت  بازهم بالاتر رفته بود .وحشت داشتم از تشنج مامان .وحشت داشتم . یا اون بار اولی که سرماخوردی یادت نمی اید یادت هست ؟نه !وقتی سرفه می کردی هر بار هربار من گریه می کردم با مادرم تنها بودنم و بابات اکثر مواقع نبود هر بار گریه می کردی من اشک می ریختم یادم است چشمت قی کرده بود و من نصفه شب دیدم از قی باز نمی شد .نمی دانستم اون بار که از علائم بیماری های باکتریایی است .بعد فهمیدم . اما دیدن تو تو اون وضع باعث شد همه سرم داغ بشه .

زود گذشت نه ؟ تلاش تو برای حرف زدن .قبل از ۸ ماهگی .همان وقت که سعی می کردی اسم مامان جون را از ته حلق و بدون باز کردن دهان ادا کنی .همه خنده اشان می گرفت تو بدون اینکه دهانت راباز کنی می گفتی دون دون .

  پوشکت می کردم روزی ۱۰بار و شاید بیشتر پاهایت را می شستم در تمام مدت دوسال هیچ وقت تو را پوشک نکردیم مگر اینکه پاهایت ر ا با یک روغن و یا کرم مخصوص و یا وازلین چرب نکرده باشیم .

زود گذشت نه ؟ خودم را به یاد می آورم که قبل از یکسالگی همیشه یا توی بغلم شیر می خوردی یا داشتم می شستمت و پوشکت می کردم و چرب می کردم و داروی تقویتی می دادم .همیشه داشتم می دویم همیشه عرق به پیشانی ام نشسته بود .همیشه ضعف داشتم . همیشه به خاطر شیر دادن زیاد تشنه بودم .

  خیلی زود نه ؟ یادت می اید خدا راشکر که یادت نمی اید .همان بار که پایت شکست .خداراشکر که یادت نیست بابت شکستن پایت چقد رگریه  کردی .خداراشکر که یادت نیست برای گچ گرفتن و باز کردن گچ چقدر گریه کردی و خداراشکر که یادت نیست که با پای شکسته با سختی می دویدی !!!

زود گذشت نه ؟ خیلی زود گذشت مامان دوسال را می گویم .دوسال به مامان چسبیده بودی زود گذشت نه ؟همان ۲۲ ماه و ۲۱ روز شیر خوردن را می گویم .

زود گذشت نه ؟ خیلی زود . خوابیدن یادم رفته بود دگه این اواخر شیر خوردن تو خوابیدن یادم رفته بود .خوابم می امد اما دیگه انگا رنمی دانستم چطوری باید خوابید .وقتی تو استراحت می کردی من خوابم می امد و هر چی مامان جون اصرار می کرد می گفتم دیگه نمی توانم بخوابم .زود گذشت فکر می کردم دیگه نمی توانم بخوابم اما اینهم زود گذشت .

همه چیز زود گذشت نه ؟ دوسال دوسال پیش روز سه شنبه چقدر زود گذشت ۲۲ ابان بود یادم هست یادم می ماند برای ابد تا روزی که زنده ام ساعت ۹ صبح را یادم هست .زود گذشت اونروز و همه دردها و سختی های زایمان گذشت .زود گذشت ساعت ۶.۵ شب دوسال پیش من روی تخت بیمارستان سینا بودم و برای شیر نخوردنت غصه می خوردم .حالا امسال ساعت ۶.۵ تو از میز اشپزخانه بالا فتی و از روی میز می افتی و گریه میکنی و مامان قلبش برا ی لحظاتی می ایسته .اما اینهم گذشت .

زود گذشت .دوسال پیش در ساعت ۸ شب من به حال التماس برای شیر خوردن بودم حالا نشسته ام پشت درب حمام تا تو بیایی بیرون شیر اب که بسته می شود صدایت را می شنوم که به بابا شهرام می گویی :

به مامانا می گویم خودم را شستم   مثل گل شدم .

به این زودی دوسال شد .اگه کسی دوسال پیش به من این حرف ها را می زد می گفتم خواب و خیال است .

زود گذشت .  خیلی زود .گمان می کردم راه درازی است .بود. نبود؟ گمان میکردم راه دشواریه ؟بود. نبود مامان ؟راه سخت و دشواری بود اما پیمودنش من را به سر انجامی رساند که بالندگی تو و پیشرفت تو و رشد تو بود .رسیدن به یک مارتیای دوست داشتنی بود مهربان و خوش اخلاق باهوش و دانا و توانمند و صادق .

زود گذشت مامان نه ؟ مارتیای من دوسال زود گذشت .حالا فردا برای ما سال سوم شروع می شه سال سوم با تو بودن. خوب بود می شد تاریخ زندگی امان مبداش تولد تو باشه نه .فردا شروع سومین سال تولد تو است و برای ما شروع سومین سال عاشقی .

زود گذشت نه ؟ سخت و دشوار و اما شیرین مثل بالا رفتن از کوه نفست می گیره تا برسی اما وقتی رسیدی و هوای پاک را تنفس کردی اصلا همه اون نفس گیری ها یادت می ره .

همه از خود گذشتن ها .همه بیخوابی ها .همه خستگی ها .همه عرق ریختن ها و ... چه ارزشی داره وقتی به من می گویی مامانا خیلی دوستت دارم .یا وقتی محکم من را می بوسی .چه اهمیتی داشت نتیجه تو بودی مارتیا تو که اندازه همه داشته ها  و نداشته هایم دوستت دارم و حالا شدی یک انگیزه و یک دلیل برای بقا و تلاش و زندگی ما .

منتی نیست هیچ وقت نیست من کاری را کردم که بدون منت از دیگری دریافت کرده بودم همان کارها که مادرم شاید هم بیشتر برای من کرده بود .وظیفه ام بود وظیفه مادری می شد کمتر و بیشتر هم باشد اما ببخش اگر کم بود در حد بضاعتم بود .درحد توانم خوب انجام دادم ومابقی قضاوت باشد برای تو و خدای تو .

دوستت داریم تولدت مبارک .روزی شاید نه چندان دور نوشته هایم را بخوانی اما تا پدر نشده ای نمی دانی چه حسی داشتم وقت نوشتن این حرف ها برای تو .مثل همیشه دوستت دارم تا زمانی که زنده باشم . دعایم سلامتی تو و مادرم و شایسته خوبیهای این دو عزیز بودن است .


تو چند تا پست قبلی نوشتم که ما برای مارتیا زودتر تولد گرفتیم .عکس ها روی کامپیوتر اصفهان است رفتم می گذارم التبه یکی اش را گذاشته بودم .

امروز برایش خودم کیک درست کردم با جچند تا کتاب بهش هدیه بدهیم که تولد خشک و خالی نباشه وقتی بیدار شد شکلات کیک را داده بودم اما مگه گذاشت تزیینش کنم مرتب گفت من کیک تولد می خواهم .منم هول هولگی با خامه معمولی یک چیزکی درست کردم .فقط قاشقش را زد تو شکلات کیک و یک ذره اش را خورد اما دریغ از یک ته کیک .


مارتیای پاییزی در خانه مادر بزرگ .

این هم مارتیا به قول خودش د رخانه مامانا .بعد از باغبانی ئر حال تاب سواری .

این بابا شهرام از پسر من کار می کشه ببنید قبل از حمام رفتن داره دستشویی حمام را می شوره !!

این نقاشی را یکماهی هست چسباندم به اول تقویمم مارتیا کشیده .خودش می گوید جوجو است .درست است ایرادات زیادی داره اما فکر کنم برای سن مارتیا عالی است .

داره از دست مامانش فرار می کنه تا ازش عکس نگیره .

دختر دارها فکر نکنید اینکارها فقط مال دختر هاست پسر من هم بلده موهایش را براشینگ کنه .

باید ازش بخواهم کم کم برای من هم سشوار بکشه

می ره کفش های من را می اره و می گه می خواهم برم تردبیل !!!

هر وقت من پای کامپیوتر باشم م یخواهد با کامپیوترکار کنه می اید ماوس را از دست من می گیره و میگوید :بگذار من یک کمی کا رکنم .

این هم کیک با عجله تزیین شده

وقتی مارتیا دست کرد تویش شبیه کاراکترهای جتنایی فیلم ها شده .

اون قاشق دست گرفتنش با دست چپ خیلی باحال است .

این هم مارتیا که محو فیلم شده البته از معدود دفعاتی بود که این طوری جذب تلویزیون شده بود .فیلم جالبی هم نبود .

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:27  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
فردا روز تولد تو است .خدایا به یاد دارم شب قبل تاخود صبح نخوابیدم و پلک به هم نزدم .منتظر بودم منتظر این معجزه خدا که ۹ ماه د ردرونم و با من زندگی کرده بود .بارها پرسیده بودم از خودم که تو چه شکلی هستی؟ بارها از خودم پرسیده بودم :من مادر لایقی خواهم بود ؟.بارها پرسیده بودم چه بکنم تا ازا بدنیا امدنت راضی و خشنود باشی ؟.بارها پرسیده بودم  بارها وبارها .

حالا می دانم و خوب می دانم که تو یک فرشته بودی پاک و معصوم .از وقتی دیدمت حتی لحظه  ای دچار تردید نشدم .هرگز اجازه ندام ضعف بیحالی و سستی بعد از زایمان و ان حالت افسردگی کذایی بعداز زایمان کوچکترین خللی در عشق من به تو بوجود بیاورد .

من شاید یک مادر ایده ال نباشم اما مادر بدی هم نبودم همه سعی و تلاشم را کردم تا به نحو احسن از تو نگهاداری کنم همه سعی ام را می کنم  همه دانش اندک و بضاعت ناچیزیم را به کار می گیرم تا بهترین ها را برایت بوجود بیاورم .خوشحالم که بهترین مادری هستم که می توانستم باشم و البته می خواهم بازهم همه سعی ام را بکنم تا چیزی باشم فراتر از توانم و امیدوارم .


مارتیا برای خواب همیشه مقاومت می کند امروز ساعت ۲ بعد از ظهر سعی کردم بخوابانمش در حالیکه چشم هایش را بزرو باز نگه می داشت و گاهی از زور خستگی پلک هایش روی هم می افتاد می گوید :

من خیلی قوی ام .

من :بله عزیزم

من می توانم موتور آب مکینه را روشن کنم .

من می توانم ماشین حفاری را روشن کنم .

می توام بزنم توی برق .اما با انبردست .دست نمی زنم چون خطرکانه .

و دوباره پلک هایش بسته می  شد .

از روزی که امدیم خانه برای استقبال از ما دارند کوچه هارا می کنند و البته مرتبا صدای بیل و کلنگ و اون ماشین حفاری می اید از ساعت ۷ صبح . به مدد همسایه های فهیم هم هر وقت بین روز کارگرها استراحت می کنند صدای بوق ماشین و جیغ و داد بچه های همسایه می اید دیروز مارتیا را دوبار خواباندم و هر دوبار با الطاف همسایه پشتی از خواب پرید .

کاش می شد بروم یک چیزی بگم بهشان ولی فکر میکنم اگر قرار بود بفهمند ساعت ۳ بعد ازظهر بچه اشان را تو حیاط ول نمی کردند تا جیغ بزنه و مرد محترمشان هم بوق ماشینش را به صدا در نمی اورد .

می دانید اصولا ادم های اینجا زمان را گم کردند صب ها تا ساعت ۱۲ و یک می خوابند و بعداز یک بیدارند و ساعت خوشی اشان شروع می شود ما که صبح زود بیدار می شویم و می خواهیم موقع بیداری اونها بخوابیم دچار مشکل می شویم .یا ما اشتباهیم یا اونها ؟


مارتیا امروز اصرا داشت بره حیاط یک کلاه البته از سرش بزگ بود گذاشتم سرش چون افتاب بود و رفت توی حیاط که کارگرهایی را ببینه که کوچه را می کنند .از پشت نرده های خانه .چند بار رفتم سر زدم دفعه اخر که رفتم دیدم نیست با اینکه درهای خانه قفل است وحشت برم داشت پریدم تو حیاط دیدم پشت خانه است مارتیای گل رفته دست کش های باغبانی بابادا  را دستش کرده و با بیل خودش باغچه را می کند .


بعد ازم خواست تاب سواری کنه گذاشتم روی تاب و داشتیم باهم صحبت می کردیم .در راستای شبیه سازی و خیال پردازی هایش به من می گوید : مامانا تو شتری؟؟؟؟

صدایم را عوض میکنم و با اجازه لب هایم را هم مثل شتر و می گویم بله من شترم ؟

مارتیا می گوید :نی نی ات کجاست ؟

می گویم :توی دلم .

مارتیا می گوید: چی می خوری ؟

می گویم .علف می خورم .

و مارتیا :علف بخور علف بخور .(به صورت امری )


اومدیم توی خانه .می گوید تو شتری من گاوم .

یک لحظه به فکر فرو می روم چی بگویم اگه این حرف را جایی بزنه مبادا کسی گمان کنه که ما این حرف ها را زدیم که یاد گرفته .بعد بی خیال می شوم و می گویم عشق مارتیا  این است که خودش را جای اقا پیرمرد مزرعه دار و یا راننده ماشین حفاری و یا حتی گاو جا بزنه و در موردشان با هم حرف بزنیم .پس بیخیال همه فکر ها می شوم و با هم شتر بازی گاو بازی می کنیم .


از وقتی فهمیدم مهارتهای کلامی می توانند قسمتی از هوش بالا باشند فکر می کنم که برای مارتیا با این درجه از مهارت های کلامی باید کاری بکنم . راستش خودم هم تا به حال بچه دوساله ای را ندیده بودم که شعر بخوانه از خودش داستان بگوید و تمام کلماتی که بزرگ تر ها استفاده می کنند را تکرا کنه و معانی انها را بدانه برای بچه ها در سن مارتیا دانستن معنای مکینه اب و ماشین حفاری و ... کم نیست با تعاریفی که از تعداد کلمات به کار برده در بچه ها هست مارتیا باید حدود ۵ ساله ها کلمه بلد باشه و این مهارت را نه در دوسالگی بلکه حدود ۴ ماه بیشتر است که داره . 

ممنون می شوم کتاب هایی را به من معرفی کنید و یا حتی دکترهای روانشناسی را که بتوانم با اونها در مورد مارتیا  صحبت کنم .راستش گمان می کنم باید اموزش را شروع کنم برایش اما دلم می خواست این اموزش در محل های عمومی باشه که در حال حاضر اصلا و ابدا با این شیوع انفولانزای انسانی و غیر انسانی حاضر نیستم بگذارمش مهد کودک و یا هر کلاس دیگه ای .

بارها تا حالا برنامه ریزی کردیم با بابایی برویم خرید کتاب و یک گشت سر فرصت بزنیم اما تا به حال فرصت نشده البته بدون منبع م نیستم اما دلم کتاب های بیشتری می خواهد .

در جست و جو در یک کتاب فروشی کودکانه برای مارتیا یک کتاب در مورد داستان های کودکانه پیدا کردم  که دیدم را نسبت به داستان ها عوض کرده اما باید بیشتر بدانم و بیشتر برای

مارتیا

که هدیه و نعمتی است از طرف خداوند و دنیایی را برایمان ساخته ماورای همه تصورات قبلی امان .


و در اخر بگویم امروز بعد ازظهر داشتم به مارتیا غذا می دادم بابایی که اومد سریع شروع کردیم به جمع و جور کردن وسائل نسکافه . قرار بود با یک از دوستانمان برویم باغ شهرک و ساعتی روی نیمکت ها بنشینیم و حرف بزنیم .کاسه ماست هنوز روی مبل بود و من خبر نداشتم .چند دقیقه ای بود صدای مارتیا نمی امد .صدایش زدیم تا بفهمیم کجاست امد اشپزخانه چند دقیقه بعد من رفتم نشیمن و دیدم ماست ها مالیده روی مبل که البته مشکی هم هست . خنده ام گرفته بود اما هیچ چیز نگفتم صدا زدم شهرام تو نمیدانی این مبل چرا اینجوری شده  و ماست ها ریخته روی مبل ؟

مارتیا دوان دوان می اید طرف نشیمن و می گوید :

فکر کنم من ریختم

اصلا نمی توانم در چنین مواردی باهاش برخورد تند بکنم نمی دانم تا چه حد اغماض درست است البته نمی خندم و بوسش هم نمی  کنم خودم را خیلی کنترل می کنم .اما بهش تذکر می دهم که مبل کثیف شده و خانه حالا زشت می شه  و باید مامان تمیزش کنه .

بیشتر از همه چیز روراستی و صداقت را ازش یاد می گیرم .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
صبح روز ه شنبه ساعت ۵ بیدار شدیم .تقریبا تمام وسائلمان را بسته بودیم .پروازمان به جم بود .حسن پروازهای جم این است که یکساعت پرواز است و بعد تا ۲۰ دقیقه الی ۳۰ دقیقه بعد خانه هستیم چون فرودگاه بهمان نزدیک است و این زمان تلف شده هم به خاطر این است که چمدان ها برسند .اما در پروازهای عسلویه پروازها عمدتا از شرکت های معتبر تری هستند اما تا رسیدن به خانه لااقل دوساعتی معطل می شویم .ما بیشتر از فرودگاه جم استفاده می کنیم .چون برای مارتیا راحت تر است .و البته پروازهای جم چارتر شرکت ما نیست

ترجیح دادیم تا یکربع قبل از رفتن مارتیا را بیدار نکنیم .من و مادر و شهرام نشسته بودیم لبه تخت و نگاهش می کردیم .مادرم که عاشقانه نگاهش می کرد .مادرتیا هم در خواب جواب عشقش را می داد .داشت خواب می دید و توی خواب می  گفت :مامان دون ساندویچت راخوردی ؟؟؟

وقتی بهش لباس پوشاندیم بیدار شد و از اینکه داریم می رویم فرودگاه خوشحال بود .اما دست مادرم را گرفت و گفت :مامان دون بیا برویم برای همین  به مامان خوبم گفتیم برای بدرقه ما نیاید توی حیاط .

اصولا هواپیما رادوست داره وبرایش جذاب است و مرتب از جزییات سوال می کند .

چون ممکن بود مارتیا گریه کنه .بعد از این هم که رسیده بودیم خانه خودمان تلفن را برداشته بود و به مامان دون زنگ می زد و می گفت: مامان دون زود بیاد .

امروز اومده تلفن اسباب بازی اش را داده دست من و می گوید :بیا مامان دون فریده است .بعد هم خودش با تلفن حرف زده و به من می گوید :با مامان دون فریده صحبت کردم .

مامان می ترسم همین یک هفته ده روز هم نتوانه دوری اتان را تحمل کنه .


رفته خوابیده روی تخت خواب ما دمر البته .می گوید :من ماساژ می خواهم .

البته دستورات پسرم زود اجرا می شه  با روغن بچه خوب ماساژش دادم و کلی پسرم کیف کرد .


داره برای خودش اهنگ می خواند :من و بابایی بهش می گوییم بلند بخوان ما هم بشنویم .

پشتش را می کنه به ما و می گوید :نه می خواهم برای خودم بخوانم .

قربانت که برای دل خودت می خوانی .


امروز یکباره برگشته به من می گوید :مامانا من را قورت نده .

از بس روزی هزار بار بهش می گویم می خورمت ها .


از بس چیزهای عجیب و غریب می دانه ما شاخ در می اوریم مثلا فرض کنید همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را می شناسه ماشین پلیس    ماشین حراست شهرک      ماشین شهرداری   و یا اتش نشانی

اصلا با هم هیچ کدام را قاطی نمی کنه و ا زاون دست بچه هایی نیست که همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را به نام ماشین پلیس بشناسه .


 دیشب بابادا موقع خواب داشت یک شوارک راحت خواب می پوشید که اصلا مدتها بود من هم ندیده بودمش و یادم هم نیامد که هدیه یا سوغاتی بوده یا خودمان خریدیم .از اون پارچه هایی که مثل پلنگی است و رنگش طیفی از رنگ سبز است از روشن تا تیره .

مارتیا تا دیده به بابا گفته : بابادا شمبادلباس اقای پلیس را پوشیدی ؟؟؟؟

این جور لباس ها زیادبین نیروهای ایرانی رسم نیست شاید باشه اما انقد رزیاد که پسرک من هنوز به دوسالگی نرسیده بدانه .مادرم گاهی می گوید انگار یکبار دیگه زندگی کرده که اینهمه چیز بلده و اطلاعاتش قویه .


 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:35  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
دو سال پیش درست سه روز قبل از تولدت نوشتم :وای چه حس خوبی است حس داشتن و بودن و لمس کردن و بوئیدن تو .

حالا به جرات می گویم بهترین حس دنیا را وقتی دارم که اون انگشتای جادویی ات را روی صورتم می کشی .اون گوی های نرم نازکی که زیر انگشت های دست و پای تو هستند .لطیف ترین چیزی است که تا به حال حس کرده ام .

دیدید بچه ها بعد ا به دنیا اومدن زیر لب بالایی اشان به اندازه یک عدس ورم می کنه و بعد پوسته می اندازه (به خاطر شیر خوردن )مارتیای مامان تا همین چند وقت پیش اون عدس  را روی لبش داشت  حالا دیگه خبری از اون عدس کوچولو روی لب بالایی پسرم نیست .

حالا می رود توی اشپزخانه و از ظرف میوه برای من انگور می اورد و من را غرق در خوشحالی می کنه وقتی می بینم اینقدر بهم لطف داره و مهربان است .

حالا است که می فهمم دیگه نوزاد و نوپا نیست داره برای خودش مرد می شه بزرگ می شه .خدا کمکم کنه .خدا بهم کمک کنه هیچ رفتار غیر عقلانی از من سر نزنه تامبادا در اینده تبعاتش گریبان پسرم را بگیره .

حالا است که هر روز با دیدنش می فهمم چه مسئولیت عظیمی روی دوشم است و حالا است که می فهمم مادر خوب بودن چقدر سخت است و چقدر شیرین .

مادر بودن و پدر بودن کار سختی است برای اینکه مسئولیت بزرگی است که باید هر لحظه و هر لحظه از زندگی اون را فراموش نکنی اما شیرین است خیلی شیرین.

وقتی می بینم اینقدر بزرگ شده اینقدر فهیم و دانا  تا این اندازه مهربان توی دلم قند اب می شود احساس می کنم  بزرگترین کار زندگی ام را در این دوسال انجام داده ام .

خوشحالم از مادر بودن و از داشتنش خرسندم .زیر گوشش بارها زمزمه می کنم در طول روز :دوستت دارم .

و خوشحالم بزرگترین کار زندگی ام مادر بودن است چرا ؟چون پسر من بخشی از اینده  است .امیدوارم اینده نیکویی باشه .

چقدر خودخواه همش از خودم نوشتم .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
مارتیا مامان دون (مامان جون و یا همان دون دون قدیمی ) مهربانی دارد .از ابتدای بارداری تا حالا باما بوده است  همان وقت ها را می گویم که ثانیه ها را می شمردم  تا روزهای استراحتم بگذرد تا بلکه ۴ ماه بارداری را پشت سر بگذارم و این مامان دون مهربان بود که حتی لیوان اب و قرص را به دستم می داد .همقدم و همراه تا پایان  .گاه احساس می کنم مارتیا را بیش از من دوست دارد .و همیشه در همه لحظات یاور من بوده .احساس مادر خوب نبودن و به اندازه کافی ایده ال نبودن را بارها از من دور کرده است .پا به پای من شبهایی که مارتیا  تب داشته بیدار بوده است  .

و نه تنها  در این نزدیک سه سال که از ابتدای زندگی یک تکیه گاه مطمئن و یک حامی و یاور و مشاور صمیمی بوده است .

مامان بارها از حرف زدن با تو ارامش گرفته ام .بارها به صبر و صبوری و گذشت تو غبطه خورده ام .کاش می توانستم ذره ای ا زخوبیها و بزرگواری ات را در وجودم داشته باشم تا بلکه قدردان اندکی از زحمات تو باشم .می بینی مامان همانگونه که احساس می کنم تو مارتیا را از من بشتر دوست داری احساس میکنم مارتیا هم تو را بیش از من دوست دارد .

سایه ات بر سر ما مستدام .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
فقط ۵ روز تا دوسالگی ات باقی مانده است . .باور کردنی است تو همان کوچولویی بودی که روز اول به دنیا امدنت برای شیر خوردن من را به گریه انداختی .زنگ زدم به بابادا که رفته بود مادرش را برساند و داد زدم گریه کردم که شهرام چکار کنم شیر نمی خوره و مادرم هم کلی دست پاچه شده بود  . به خیال خودم کلی برنامه چیده بودم تا روز اول کلی شیر بخوری از زردی وحشت داشتم و حالا که می دیدم همش خوابیدی ترسیده بودم .ببخش مامانی اینقدر استرس داشتم اخه بار اولم بود مادر شده بودم و کلی هم عاشق بودم مدتها بود عشقت را با تمام وجود حس کرده بودم .  و چقدر زود همه چیز عوض شد از ساعت ۹ شب همان روز که شیر خوردن را شروع کردی برای ۲۲ ماه و ۲۱ روز دیگه خواب هم از سرت پرید .


امروز برای خرید صبح رفته بودیم بیرون با مامانم دوباره یک خانم مسنی امد تو مغازه و مارتیا انگشتش را گرفت طرف خانم و گفت :ببین ننه پی زین را و من واقعا درمانده شده ام که چه بکنم .

فکر کنم ا ون کفش عصبانیت خانمها اخرش روی سر مامان بیچاره فرود می اید .

بعد از ظهر هم رفته بودیم بیرون با بابادا و مامان جون صاحب مغازه یک اقای مسنی بود رفته پیش اقاهه و بهش می گه من ننه پی زینم و تو اقا پیرمرد و اون اقاهه هم نیم ساعت غش کرده بود از خنده


ما توی خانه امان داستان های زیادی داریم .قصه اقای همسایه  قصه خیابان  و ...حتی قصه نی نی مارتیا .

اصولا هر چیزی که مورد توجهش قرار می گیره باید ما درباره اش قصه بگوییم .


گاهی هم  می گوید باید در مورد ساختمان با هم حرف بزنیم .الان که ساعت ۱۲ شب است داره با پدرش بازی می کنه و جرثقیل شده و به بابایی  می گه بیا من را نصب کن


البته الان هم کرم برداشته داره می مالد به صورتش .می گویم بسه مامان دیگه چقدر کرم می زنی

مارتیا :دارم یک  عالمه می زنم


دارم مارتیا را قلقلک می کنم .

با خنده و در حالتی که انگار واقعا از خنده عاجز شده می گوید :قلقلکم نکن  خنده ام می گیره .


و اما دو تا راهنمایی می خواهم :

باید بگم هر کاری می کنم  یک الگوی منظم خواب بگیره فقط مدتی دوام داره و دوباره به هم می خوره .نمی دانم خودش هر جور که دوست داشته باشه یک مدت ۸.۵ یا ۹ شب یک مدت ۱۰ یک مدت ۱۲ و همه اینها چند ماهی است و بعد دوباره عوض می شه .

اگر کسی راه حل قطعی سراغ داره ممنون می شوم راهنمایی کند .

و یکی دیگر از مشکلاتی که با مارتیا داریم اینه که به هیچ عنوان شب ها پتو یا لحاف رویش نمی اندازد و اگه تا صبح ۱۰۰ بار بیدار بشویم و رویش را بکشیم به دقیقه نمی رسه که دوباره رویش را پس کرده و اصلا خوابش را به هم می زنه باید چکا رکنم تا عادت کنه به هر حال در زمستان باید چیزی رویش بکشه یا نه ؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

باورم هم نمي شه من اونهمه سردرد هاي سخت را تو دوران بارداري چطوري تحمل كردم .حالا به نظرم غیر ممکن است .ولی اتفاق افتاد به خاطر عشق نه هر عشقی! عشق مادری .

سردردهايي كه حالا با وجود از شير گرفتن تو و مصرف مسكن هاي قوي بازهم شدت دارند .

مجاز به مصرف يكسري مسكن در دوران بارداري بودم اما حتي اونها را هم مصرف نكردم .تا مبادا گزندي به تو برسه .

و حالا امشب دسترنج همه سختي ها را به من دادي بهت گفتم مامان جان سرم در بوس شده مي شه خودت براي خودت كتاب بخواني تا خوابت ببره  وتو بهترينم  : باورم هم نمی شد كه راحت بدون قصه بخوابي و دركم كني .

ممنون گلم.دوستت دارم انقد رکه حتی خودم هم باورم نمی شه .
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

مارتيا در اين پاياني روزهاي  سال دوم تولدش  عطسه مي كند بعد با احترام به خودش مي گويد :شما عافيت باشي .


از صندلي رفته بود بالا تا دستش به قفسه کتاب هاي مامان و بابا برسد از صندلي كه پايين مي ايد صندلي زير پايش مي لغزد

مارتيا :نزديك بود بيوفتم  ها.


مارتيا كجا بودی :تو اتاق بابا اصف .

چکار می کردی مامان ؟؟؟

داشتم شيطوني مي كردم .

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:27  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

مارتيا كلمات بامزه هاي به كار مي بره مثل فكر كنم و يا لابد .

فكر كنم اين صداي موتو اب بود كه شنيدم .

لابد اين مال مامان دون است .

 


واقعيت اين است كه نمي خواهم ذهنش كوچك و معصومش پر از مسائل ريز و درشت بشه اما گاه ناچار مي شوم براي همين است كه حالا پسرك من علاوه بر اسم انواع اچار و ... اسم ماشين الات ساختماني را هم ياد گرفته .

توضيح اينكه :(يكي از روزهاي اول مهر با بابادا رفته بوديم خيابان وليعصر .سال برنجي شروع شده است )مثل سال مالي شما فرضش كنيد (يعني اينكه ما بنا به رسم خانواده اول مهر هر سال كه برنج نو به بازار مي ايد مي رويم برنج مي خريم .براي مصرف يكسال .)

همه اصفهاني ها مي دانند كه خيابان وليعصر منتهي به ميداني است به نام سبزه ميدان يا عاميانه ميدان كهنه و يا ميدان قيام اينها همه اسم يك ميدان است و باز مدتي است همه مي دانند كه اين ميدان در قديم ميدان عتيق نام داشته و شهرداري چند سالي است در پي ان است كه اين ميدان را كه حالا در زير زمين قرار گرفته احيا كند و من هم كه البته اصلا به اين دولت×مردان و شوراي شهر خوشبين نيستم  و البته از گوشه و كنار زياد هم شنيده ام كه همين چند سال پيش كه ميدان را حفاري كردند بسيار چيزها!!!!در زير زمين يافت شد .و البته مخارج هم با يونسكو است و گمان نكنيم كه اين عتيقه ها صرف هزينه بازسازي مي شود .تا همين سال حدود۹۵ درصد اصفهاني ها حتي نمي دانستند كه ميداني هم بوده به اسم ميدان عتيق در زير ميدان كهنه جديد .(چه شير تو شير شد)

بگذريم رفته بوديم برنج بخريم ماشين را خيلي دورتر از عمده فروشي پارك كرديم كه هر سال مشتري اش بوديم و سفارش شده .در راه برگشت مارتيا متوجه كنده شده وسط خيابان شد .يكباره گفت :ببين  مامانا ايجا (شما بخوانيدش اينجا)را با خاك انداز كنده اند .  

نه عزيز دلم  خاك انداز براي جمع كردن خاك است نه براي كندن زمين .(نمي دانم چرا ذهنش به بيل هم نرسيده بود كه كلي باهاش صميميت داره )

بعد برايش كامل توضيح دادم كه اگه بخواهند اينجا را با خاك انداز بكنند چه معايبي داره و  چقدر طول مي كشه و ... و اينكه اينجور جاها را با بيل مكانيكي مي كنند . در راه برگشت از شانس خوب ما به زير گذر تكميل نشده چهار راه عسگريه كه رسيديم  يك بيل مكانيكي ديديم و اين شد اغاز داستان بيل مكانيكي .

حالا پسر من از اوائل مهر تا حالا داره داستان ساختمان را هر شب و هر روز مي شنوه .و بيل مكانيكي .بلدوزر .ماشين حفاري .ماشين جوش .جرثقيل و اقاي جوشكار وماشين سيمان را مي شناسه و از هم تفكيك مي كنه و ارادت خاصش هم به ماشين سيمان است .

چند روز پيش به مجموعه در حال ساخت سر زديم كه از همه پارك هاي دنيا براي مارتيا جذاب تر بود چون من مرتب براي مارتيا در مورد پي و اسكلت توضيح مي دادم اما شنيدن كي بود مانند ديدن .

اونجا اقاي جوشكار ار ديده كه داشته ميل گرد  و ... جوش مي داده و كلي خوشحال شده و با ماشين سيمان هم صحبت كرده و به بابادا گفته :ازش بپرس خوبي ؟شما كمي تا قسمتي با لهجه اصفهاني بخوانيد .

و رضايت هم نمي داد تا از اين مجموعه دل بكند .

برا ي تولدش من و بابايي  يك ماشين بيل مكانيكي با كاميون گرفتيم از مارك بورودر المان كه جالب هم هست و مي شود باهاش البته به صورت دستي  اجسام را بلند كرد و ريخت داخل كاميون علاوه بر اون يك كتاب دائره المعارف  حيوانات كه  نكته جالبش اين است كه حيوانات را بر اساس رنگ هايشان طبقه بندي كرده از حشره و مهره دا رو ابزي گرفته تا گوشتخوار و درنده و  ... از انتشارات قدياني   و يك پازل 35 تكه درشت كه هر چقدر فكرش را مي كنم دلم راضي نمي شود كه بازش كنم و ذهنش را درگير اون 35 تا تكه بكنم .

ما هر شب يك كباك خوب مي خوانيم البته اين يك گاهي در زندگي ما مساوي مي شود با 10 .و من هر شب زبانم مثل چوب خشك مي شود از بس كه داستان ساختمان  و موتور اب و ... را مي گويم .وباك خوب مي خوانم .

يادتان باشد هر جا توي پارك يك پسر بچه فسقلي ديديد كه به جاي بازي با سرسره ايستاده و محو تماشاي  موتور هاي اب پارك است و مي خواهد” باغبان بشه تا بتواند موتورها را روشن كنه و به گلها اب بده تا خشك نشوند” .اون حتما مارتيا من است .

توي ترافيك امروز مرتب از من مي خواست تا به ماشين پليسي كه جلوي ما بود بگم :چراغ هايش را روشن كنه .و من چقد ردلم سوخت كه چراغ ماشين هاي پليس هميشه روشن نيست تا اين ارزوي كوچك پسرك من براورده بشه .

اصفهان امروز با اصفهان هفته پيش يك تفاوت فاحش داشت  .مردمي كه مشتاقانه به خيابان ها امده بودند تا دوباره اب شدن زاينده رود را جشن بگيرند .مردمي كه درست هفته پيش در همين ساعت ها در خانه ها مانده بودند تا ماهواره تماشا كنند .دو سه روزي است به خيابان ها مي ايند بوفق مي زنند دست مي زنند و شادي مي كنند .سي و سه پل دوباره شد همان سي و سه پل دوست داشتني اصفهان .

اگرچه اين شادي فقط بيست و اندي روز دوام دارد .

يك چيزي بگم و بروم .امروز كه رفته بوديم پارك دوتا خانوم كه خواهر بودند با سه تا بچه اومدند روي نيمكت كناري ما نشستند من مارتيا را ز بازديد موتو اب و الاكلنگ اورده بودم تا چيزي بخوره مادرم برايش انگور اورده بود .اون خانمها براي بچه هايشان پفك .و ... خريده بودند .يك دختر زير يكسال داشت كه برايش پفيلا گرفته بود .به مارتيا تعارف كرد و من تشكر كردم و گفتم مارتيا نمي خوره گفت پفيلا است .من هم گفتم ممنون از اين تنقلات شور بهش نمي دهم .گفت حالا نمی خوره بگذاريد بره مهد .

و من ديگه چيزي نگفتم مي دانيد الان معمولي ترين مهد ها هم خوردن اين جور تنقلات را ممنوع كردندو  دستورهاي غذايي اشان شامل ميوه ها و ساندويچ هاي خانگي است درست است كه شايد در اينده بچه ها ا اين تنقلات بخورند اما ايا شايسته است ما هم زير دوسال و تا وقتي با ما هستند از هر دكه اي كه رد مي شويم از اين تنقلات بخريم .اينجوري فقط ذائقه اشان را عوض مي كنيم و همين كلي برايشان در اينده ضرر داره .

مگه اماده كردن يك ساندويچ پنير و خيار و نعنا .با كمي ميوه توي خانه چقد روقت مي گيره .البته از دست كردن توي جيب و دادن يك ۵۰۰ توماني به اقاي دكه دار سخت تر است و البته به نظر من بچه داري با فست فود و پفك و چيپس بسيار اسان است .

غذاهاي امسال ما براي تولد مارتيا همه از نوع سالاد و  فست بودند .وقتي رفتيم سوسيس و كالباس بخريم مارتيا مرتب مي پرسيد اينها چي اند ؟اينها چي اند ؟

اما براي مارتيا ساندويچ كتلت درست كرديم و انقد رهم با اشتها خورد كه حد نداره و نگفت كالباس يا سوسيس مي خواهد از وقتي مارتيا به دنيا اومده ما مرتب پيتزاي سبزيجات خورديم حتي توي خانه . البته نمرديم اين بار هم از معدود دفعات و شايد هم تكرار نشدني بود كه سوسيس و كالباس خريديم و اگه وقت بيشتري داشتم براي برنامه ريزي مثل پارسال با غذاهاي ايراني و سنتي برگزار مي كردم نه با فست فود .

همين خانوم كه ذكر خيرش رفت بچه اش داشت نارامي مي كرد كه تا پفيلا خورد ارام شد .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
مادربزرگ کنار سینک ظرفشویی ایستاده .

مارتیا :مامان دون همش تو ظرف هارا می شویی .بیا من می شورم اما خسته می شوم ها .


مارتیا و مادر بزرگ دارند با هم ازپله ها می ایند بالا و من صدایشان را می شنوم .

مادر بزرگ :چرا قلک را بر می داری ؟

مارتیا : می خواهم یک عالمه پول داشته باشم .

مادربزرگ :چرا ؟می خواهی با پول هایت چکار کنی ؟

مارتیا :می خواهم برای بابادا شمباد یک شامپو بخرم .


مارتیا و مادربزرگ خانه دایی

مارتیا شارژ لپ تاپ دایی را پیدا کرده که داخل رابط بوده زیر صندلی .من می روم و شارژ را از دستش می گیرم و می گویم این مال دایی است نباید بی اجازه برش داری .

داره با رابط بازی می کنه که مادربزرگ می گه پسرم این خطرناکه مال دایی هم هست نباید دست بزنی

با اعتراض رابط برق را بر می داره و می گوید :این مال دایی را بده باید بروم بهش تحویل بدهم .


من و مامان دون تو اتاق داریم تلویزیون می بینیم.مادرم خانم برادرم را صدا می کنه .مینا بیا این برنامه را ببین .

و مارتیا که با خانم برادرم تو اشپزخانه است می گوید .بگذار این را هم بزنم الان می ایم مامان دون .البته منظورش غذای زن دایی اش بود .


گفته بودم مارتیا به تلویزیون علاقه نداره .اگه رد بشه ممکن است یک نیم نگاهی بکنه اما علاقه اش انچنان نیست که بگه برایم تلویزیون روشن کنید یا اینکه بگه فیلم می خواهم ببینم .مارتیا داره از پله ها می ره بالا پیش دایی و زن داییش .هر شب اینکار را می کنه و می ره پیششان و اونها هم کلی دل به دلش می دهند کلی سخنرانی می کنه و اونها هم کلی سرگرم می شوند و البته شاد .

چند تا پله بالا رفته که کانال تلویزیون عوض می شه و صدای یک خواننده زن سیاه پوست می اید .بدو بر می گرده پایین .خانم برادرم می گوید کجا می روی ؟

مارتیا : می خواهم خانم خواننده را ببینم

ماتیا :محو تماشای تلویزیون شده .

مارتیا به خانم برادرم :ازش بپرس چطوری تپلو تپلو را تکان می دهد ؟

تپلو تپلو در فرهنگ لغات مارتیایی به معنای :(با... سن )

اصلا مارتیا از این ازش بپرس خیلی استفاده می کنه هر موجود جاندار و غیر جانداری را که می بینه به هر کس که پیشش باشه می گوید :ازش بپرس خوبی ؟


دیروز در مطب چشم پزشکی مارتیا بغل من بود و کنار مادرم ایستاده بودیم .یک خانوم میان سال هم نشسته بود پیش مامانم .

مارتیا به من :ببین ننه پی زین را

مامانا :هیس مامانی زشته

مارتیا :اینبار با صدای کمی بلند تر و حالت جمله خبری :ببین ننه پی زین را .

و من به مامانم نگاه کردم که داشت لبش را می گزید و از سالن انتظار پریدم بیرون .

داشتم از خنده منفجر می شدم اما به به روی خودم نیاوردم .اخرش ما یک کتک بابت این ننه پی زین گفتن ها می خوریم .


چند وقت پیش هم با پدرش رفته بود یک مغازه اونجا یک اقای مسن دیده بود .مرتب به پدرش گفته بود :ازش بپرس راکون بدجنس را چکار کردی ؟

ازش بپرس ترب هایت کو؟

و ...


مارتیا از کلماتی که یکبار شنیده باد انقدر به دقت استفاده می کند جای تعجب داره .کافی است کسی یکبار از کلمه های استفاده کند .مثلا امروز داشت با دوتا از ماشین هایش  روی میز بازی می کرد .یکی از ماشین هاروی میز افتاد پایین .

مارتیا :وای ماشینم درب و گاغون شد (درب و داغان )

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
یادتان هست عناوین پارسال را ده روز مانده به یکسال عاشقی و ...   .

یکی دوروز پیش مارتیا داشت توی اتاق کند و کاو می کرد .یک دفترچه تلفن جیبی پیدا کرد من دیدم قدیمی است .گفت بردارم گفتم مال تو دفترچه را برده پایین و با یک مداد شمعی رفته ایستاده پهلوی خانم برادرم گفته : من اقای رستوارنم چی بنویسم

داریم از پله ها می اییم بالا تا بخوابیم رسم این است که بغلش کنم درخواست نمی کند .فقط همان دفترچه را با یک مداد شمعی می دهد دستم و  می گه :مامانا بگیر اگرنه خسته می شوم ها .

خوابش که می گیره شب ها می اید دستم را می گیره می گوید مامانا برویم مسکاک (مسواک )بزنیم بخوابیم بعد چراغهای نشیمن را خاموش می کنه می گه :ببین شب شده (خودش هم به بیرون نگاه می کنه )ببین شب شده برو بخواب.بعد به همه  have a gook night البته با لحن مارتيا نوشتم .مي گه همه را مي بوسه و مي گه مامانا برويم مسكاك بزنيم و ... .

پارسال  ساق شلواري برايش خريده بودم .براي بچه هاي كه بغل مي شود خيلي مفيد است چون زمستان ها خيلي به كار مي ايد مرتب شلوار بالا مي ره و ساق پاي بچه يخ مي كند .امسال هم برايش گرفتم امروز مي خواستيم برويم معاينه چشم پزشكي براي معاينات دوره اي اون ساق رابا يك سرهمي  هوله اي (هوله با ه درست است دوباره نياييد بنويسيد حوله درست است ) پوشاندم چون باران مي امد اومديم خانه مي گه :من از اينها مثل نگين (دختر دايي پدرش ) پوشيدم .

رفته بوديم چشم پزشكي در مطب دكتر اصلا و ابدا گريه نكرد .خيلي هم با دكتر همكاري كرد .اومديم بيرون و بهش گفتم براي اين خوبي اش جايزه مي خرم يك خوراكي مي خواهد يا يك كتاب .

مي گه :يك كباب خوب(كتاب خوب )خوب هميشه صفت كتاب است .رفتيم نشر نوشته و يك كتاب برايش خريدم از ترانه هاي عاميانه كودكانه .مثل عمو زنجير باف كه خيلي با اوني كه مي خوانيم تفاوت داره وقت كردم اينجا مي نويسم .

خدايا انقدر خوشحال مي شوم و قبلم مي لرزه وقتي اون تصنيف گلهاي خندان صحرايي را مي خواند .ازت ممنونم خدا جون .

راستي مارتيا خيلي هم طبع شعر داره مادرم توي ماشين داشت برايش اون كتاب تازه را مي خواند .يك سري شعرهايي داره با عنوان دويدم و دويدم .

رسيديم خانه مي گويد :دويدم و دويدم پشت خانه مامان دون رسيدم .منم كه خود شيفته جيغ بنفش كشيدم مامان مي بيني چه طبع شعري داره.

چند شب پيش داشتم با كامپيوتر كار مي كردم بيدار شد پرسيد :مامانا صداي چيه ؟چون سر شب صداي ماشين ها توي خيابان مي امد گفتم شايد صداي ماشين هااست مامان شب ها با سرعت توي خيابان مي روند .با حالت خواب و بيداري گفت :نه صداي وسيله است .گفتم اهان صداي كامپيوتر است مي خواهي خاموشش كنم گفت :بيه (هنوز هم بله را همان جور تلفظ مي كنه )

داره با پدرش حرف مي زنه با تلفن البته مي گه بابادا شمباد (انقدر قشنگ مي گويد كه حد نداره )بسه برو ديگه برو سركار .

اهان وقتي خانه خودمان هستيم محال است روزي بابايش از سر كار بيايد خانه و نگويد :بابادا شمباد تو از سر كا راومدي ؟؟؟؟؟

تازگي ها پسرم اب نارنگي مي گيره با اين اب پرتقال گيري هاي دستي .  خودش هم مي خوره .

بهش مي گويم: تو شكلاتي  نباتي   اب نباتي    عسلي    من بايد تو را بخورم .خودش را لوس مي  كنه و با صداي اعتراض اميزي مي گويد من شكلات نيستم من ني ني مارتيا هستم من را نخور

امروز باران خوبي مي امد كاپشن بهش پوشاندم و ساعتي را با پدر و برادرم زير باران ايستاده بود البته اونها زير سقف پاركينگ اما مارتيا مستقيما زير باران .

ماندم بين دوراهي بچه برادرم تا پايان ماه به دنيا مي ايد و من از طرفي  مي خواهم برگردم خانه  .اگر سر وقت معين به دنيا بيايد كه هيچ اما من مي ترسم بروم و زودتر به دنيا بيايد  و من اخرين نفري باشم كه مي بينمش (چه خودخواه ).

خوشحالم بازهم اب به زاينده رود برگشت اگرچه براي مدت كوتاهي !!!!!!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:39  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 

شگفتي هاي مارتيایی

اول چيزي را مي گويم كه خودم هم هنوز نمي توانم باور كنم .حدود يكسال پيش همين اوائل فصل سرما ، ادرس يك مغازه را در يكي از بازار هاي قديمي اصفهان به ما دادند كه پوتين هاي بچه گانه قشنگي دارد .ما چند سال يكبار ممكن است گذرمان به اونجا بيوفته .با مارتيا و همسرم و مادرم رفتيم انجا تا براي مارتيا پوتين بخريم. درست است كه ان مغازه را پيدا نكرديم، ولي از حال و هواي اون بازار كلي تجديد خاطره كرديم  .مارتيا سوار بر كالسكه بود .حالا دست بر قضا همين هفته دو روز پيش دوشنبه براي كاري رفتيم همان بازار.  در ابتداي بازار مارتيا كه بغل بابادا بود گفت :يادت است اومدم اينجا با كالسكه .!!!!!!

 حتي مادرم هم باور نمي كرد مارتيا خاطري اي را از حدود يكسال پيش به ياد داشته باشد شايد اگر به كالسكه اشاره نمي كرد ما هم باور نمي كرديم كه واقعا يادش اومده فكر مي كرديم كه  داره خيال پردازي مي كنه اما خيلي جدي اين حرف را زد و اون با كالسكه اخرش ما را مطمئن كرد گرچه هنوز هم نمي توانم باور كنم مارتيا كه اون موقع حدود يكسال داشته چطوري اونجا را به خاطر اورده و اينكه با كالسكه هم بوده .

 همه دوستاني كه اينجا را مي خوانند مي دانند من و همسرم و مارتيا يك خانواده سه نفري هستيم اما  حدود يكماهي است كه ما شديم يك خانواده شش نفري به همين راحتی و به همین  سادگي

همه اينها را از كتاب قصه هاي شيرين  جهان و از داستان راكون بدجنس و خرگوش با هوش داريم .ماجرا اين است كه راكون بدجنس و ننه پي زين (پيرزن)و اقا پيرمرد  شدند عضوي از خانواده ما كه صبح با يادشان بيدار مي شويم و شبها با حرف و داستانش مي خوابيم .اغراق نمي كنم  اگه مي گويم عضو ثابت خانواده ما هستند .فكر كنم اعضاي يك خانواده اينقدر از هميديگر حرف نمي زنند كه پسر من به ياد اين سه شخصيت داستان است .

بخصوص راكون و ننه پي زين .تازگي ها وقتي مي رويم خيابان تا يك خانوم تقريبا مسن مي بينه مي گه :ننه پي زين خانه ات كجاست .و حدود سه روز پيش با بابا و مادر بزرگ رفته بوديم يك مركز خريد يك خانوم مسن ديده رفته چادر خانوم را گرفته و پرسيده :ننه پي زين خانه ات كجاست ؟؟؟؟

فكر كنم همين روزهاست كه ما يك كتك مفصل از خانومها بابت اينكه پسرمان به شان گفته ننه پي زين بخوريم نه ؟نوش جانمان

در راه برگشت از خانه به اصفهان  در شيراز  رفته بوديم رستوران كه يك خانوم و اقا خيلي مسن با نوه و دخترشان  امده بودند رستوارن وقتي بلند شدند كه بروند مارتيا ديدشان و فهميد اقا پيرمرد و ننه پيرزن دارند  ؟ مي گه : اقا پيرمرد راكون بد جنس ترب هايت را خورد ؟؟؟؟

خوبه صدايش بلند ونيست و داد نمي زنه وگرنه نمي دانم تكليف ما چي مي شد ؟؟؟؟شايد خانواده اون اقا احساس مي كردند اين يكجور طعنه يا متلك است .

خلاصه كه بگويم همش به فكر  اين سه موجود خيالي است و دست بردار هم نيست .

مارتيا توانايي هاي زيادي داره مثلا حالا ديگه از داستان تعريف كردن رسيده به داستان ساختن اگرچه كوتاه است و ا كثرا نمي توانه پايان برايشان بسازه اما من از همين اندازه پيشرفتش هم خوشحالم .انچنان وسط داستان هايش مي گه :” خلاصه ” كه دل ادم را مي بره .داستان هايش  تلفيقي از داستان هايي است كه شنيده  و مسائل روزمره. البته بيش از اين هم ازش انتظار ندارم و به نظرم تا همين حد هم خيلي خوبه .

يك كار خيلي جالب ديگه اين است كه تمام داستان را با سوال مي پرسه و اين يعني يك داستان طولاني را از حفظ است و ترتيب تمام وقايع را مي داند چند روز پيش با حدود 15 تا سوال غير تكراري از من و پدرش به تناوب  تمام داستان راكون بد جنس را سوال كرد .

مثلا ننه پي زين كجا زندگي مي كني ؟

ننه پي زين كي ترب هاي را خورد ؟

ننه پي زين راكون بد جنس چطوري فرار كرد  ؟

و ....

حرف ها و كارهايش شگفتی افرين است مي دانم من مادرش هستم و قضيه همان دست و پاي بلورين است. از گردش بر مي گشتيم توي ماشين من شهرام و مادرم و خانم برادرم هم بود .

با مارتيا حرف مي زديم و صدايش را ضبط مي كرديم .

راستي كوچولوي جديد خانواده ما دختر است و به احتمال زياد اسمش سارا است .

مارتيا سارا گريه كنه تو برايش چكار مي كني ؟

من  برايش اهنگ مي گذارم .

خوب ؟

مي برمش دستشويي .

خوب ؟

”پوپو ”ها را مي شورم بره فاضلاب  .

بعد خشكش مي كنم    پماد مي زنم     پوش پوش (پوشك ) مي بندم برايش .

تمام كارهايي را كه برايش انجام داديم با توالي درست مي خواهد براي سارا انجام بده در حال حاضر كه خيلي دوستش داره و مي گويد باهايش بازي مي كنم و اسباب بازي هايم را بهش مي دهم مي برمش تو اتاق بازي . تا بعدا چه نظري پيدا كنه .

يكي از خصوصيات منحصر بفردش اينه كه سعی مي كنه وقتي  كاري بر خلاف ميلش است تا جايي كه مي توانه دليل  قانع كننده به نظر خودش بياورد .

مثلا  وقتي بغلش مي کنيم و مي خواهد بيايد پايين .مي گويد : تو درد بو*سي ( اين اصطلاح را در فرهنگ  مارتيا تا به حال توضيح ندادم يعني  وقتي جايي اش درد مي گيره و من بايد ببو*سمش تا خوب بشه البته فقط بو*س من شفا بخشه برايش !!!

حالا فكر كنيد براي هر نوع دردي اصطلاح درد بو*س را به كار مي بره .

مثلا وقتي نمی خواهد مادرم از پله ها بياردش مي گويد: نه خودم مي ايم بالا تو درد بو*سي مامان دون .

يا به من يا پدرش يا مي گويد تومن را بگذار پايين من سنگينم !!!!!!!!!!!من را بگذار پايين  تو خسته اي !!!!!!!!!!!

دفعه پيش كه رفتيم خانه خودمان با هواپيما رفتيم .البته پروازمان از اصفهان به عسلويه بود و تا شهرك خودمان حدود 100 كيلومتري راه است كه حدود يكساعت مي شود .در  راه چون خسته بود و خيلي دوست ندارد سوار ماشين هاي نا اشنا بشه مي خواست پياده بشه حالا يك طرف جاده شركت هاي پتروشيمي و پالايشگاه است و طرف ديگر هم كوه .به پدرش مي گويد من مي خواهم پياده شوم بروم شركتم !!من مي خواهم بروم شركتم .شركتم اون بالاست (بالاي  كوه البته منظورش بود ).!!!!!!!!من مي خواهم پياده بشوم .

و اين طوري است كه براي هر كاري كه بخواهد بكنه كلي دليل و مدرك مي اورد .

و فكر كنيد وقت ياين حرف هاي قلمبه سلنبه را از خودش در مي اورد چه حالي مي شويم ما .

چند وقت پيش يك كاتالوگ از شركت پاناسونيك براي خريد يك وسيله گرفته بوديم .كه حتي اون هم براي مارتيا به عنوان يك كتاب جذاب بود مرتب از مادرم مي خواست كه برايش قصه اين كتاب را بگويد به قسمت جاروبرقي هاي بزرگ كه رسيده بود دیدیم مي گويد اين جارو برقي است مال هتل من است باهايش هتل من را جارو مي كنند ما تا حالا در مورد اين مساله باهايش حرف نزده بوديم شايد خودش يكبار توي يك هتل ديده و فهميده اين جارو ها مال هتل هاست .

خنده دار است انقد رچيزهاي عجيب غريب مي دانه كه حد نداره .خلاصه غرق در دنياي خيالات و خيال پردازي هاست .

 و در واقع به نسبت سنش  خيلي عالی و كامل حرف مي زنه و به نسبت كلماتي كه مي داند فكر كنم بايد حدود چهار ساله ها حرف بزنه .

يكروز بعد از ظهر پدرش پرسيده ازش كه خوب امروز چكار كردي . همه كارهاي خانه را اسم برده جارو كردم غذا پختم  سماور روشن كردم  و ...

و احتمالا من را هم باد زده .!!!!!!!!

يك جشن چهار روزه در شهرك ما بود كه اسمش جشنواره سلامت بود البته ما كه زياد نتوانستيم از برنامه هايش استفاده كنيم چون مارتيا دوست داره بازي كنه تا بشينه و مرتب برنامه ها راببينه اما حسنی كه داشت  سه تا دفترچه از اتش نشاني گرفته كه تويش كلي مسائل  خطر زا را توضيح داده .و مارتيا صد باري تا حالا اونها را خوانده و حسن بزرگ شاينه كه ديگه از روي مبل بالا نمي ره .

ديشب رفته بوديم كتاب فروشی براي مارتيا دوجلد باقيمانده از پنج جلد کتاب قصه هاي شيرين جهان را بخريم  .بغل پدرش بوده گفته من را بگذار پايين بهش گفتم بايد قول بدهي كه دست به وسائل اينجا نزني چون اينها مال ما نيست و نبايد بهم بريزي . مثلا مي ره سر قفسه ها كتاب را مي گذاره تو قفسه  مداد رنگی ها مداد رنگی ها را جا به جا مي كنه .تراش ها و پا ك كن ها را قاطي مي كنه و ...و كلي جاي كتا بها را عوض می كنه .

قول داده و امده پايين و الحق ديگه خيلي  خانه تكاني  نكرد . اما ديگه تحمل اش در پايان ماجرا تمام شده بود رفته بود سراغ مداد رنگي ها و دوتا مداد رنگي برداشته بود  .بهش مي گويم دوتا براي  كي مي خواهي مي گويد :براي سارا مي خواهم !!!!!!!!!

يك روز بعد اظهر خوابيده بودم بيدار شد و صدام كرد خودم را زدم به خواب ديدم داره براي خرسش چهار تا از شعرهايي كه من برايش مي خوانم موقع خواب را مي خواند .

و اما يك داستان از مارتيا :

يك ننه پي زين بود ، تو خانه اش تو جنگل زندگي مي كرده بود . يك سماور داشت . سماور داشت شيطاني مي كرده بود  .يكهو سماور چپ شد .

و بقيه داستان را نمی گويد يا شايد قوه تخيلش اين اندازه بهش اجازه مي ده .

البته داستان هاي ديگه اي هم داره.اما همه در مورد ننه پي زين . است و. البته راكون بد جنس .

راستي توي يكي از داستان هایش  (مهمان ناخوانده )گربه مي ايد همه مهمان هاي ننه پي زين را مي خوره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مادرم میزبان پسر دایی و خانومش بود که دختری یکماهه دارند به اسم کیمیا .انقدر کیمیا را دوست داره که حد نداره .می رفت اسباب بازی هایش را می گذاشت بالای سر کیمیا که یعنی وقتی بیدار شد باهاش بازی کنه .یا وقتی پدر کیمیا رفت بیرون رفته به مادرش می گوید تو هم برو کیمیا را بگذار و برو .وقتی هم کیمیا گریه می کرد به مادرم می گفت :مامان دون بگیرش برو بگیرش .

و دیگه اینکه داره روزشمار تولد پسرکم کم کم شروع می شه و لی ما روز جمعه هشتم ابان برای مارتیا یک تولد خیلی مختصر گرفتیم برای اینکه نگران بودیم تولدمارتیا مصادف بشه با تولد یا اولین روزهای بعد از تولد سارا دختر برادرم .

اهان راستی مارتیا متخصص خوشمزه کردن غذاها است اگه کسی خواست غذایش خوشمزه بشه می توانه ایده های خوبی بده مثل قاطی کردن شیر با ماکارونی و همزدنش تا جایی که بشه البته خوردنی نیست ها خودش هم نمی خوره ولی خوشمزه که می شه .

بعدا مفصل می نویسم از تولدش .فعلا یک عکس می گذارم.

 

 پ.ن۱:پست ویرایشی است

پ.ن۲:به علت فرصت کم قاطی پاطی هم زیاد داره .

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:43  توسط افشان مامان مارتيا (martia.net)  | 
 
  بالا