<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مارتیا پسر دوست داشتنی ام</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/</link>
<description>مارتیا نامی است پهلوی به معنای آدمی و انسان </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Dec 2009 04:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>169:مارتيا و روش هاي خلع سلاح مامانا افشان </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>چقدر بد که یادم می رود همه کارهای مارتیا را وقتی برای اولین بار انجام می دهد بنویسم تا هرگز تاریخ هایش را ا یاد نبرم مثل نقاشی با پاهایش .چند ماهی است که با پایش نقاشی می کنه .نه جایی دیده نه از کسی شنیده خودش تصمیم گرفته که مداد را بگذاره لای انگشت های پایش و نقاشی بکشه .فکرش به جاهایی می رسه که باور نکردنی است  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز ۱۲ ساعت از نوشتن پست قبل نگذشته بود که از خودم پرسیدم چقدر کم د رمورد این کوچولو هایمان می دانیم .در پست قبل حساب کردم همه شعرهایی که مارتیا می توانه از حفظ بخواند .شب که داشتیم می خوابیدیم .دیدم داره مثل کسی که زیر لب حرف می زنه چیزی میگوید .گوشم را بردم جلو دیدم داره شعر گنجشگک اشی مشی را می خواند که یک ماه پیش اهنگش را تو خانه خودمان برایش چند باری گذاشته بودم و تو این یکماه اصلا تکرار نشده بود .فهمیدم خیلی چیزها ممکن است بداند یا از حفظ باشه که من اطلاع ندارم .متاسف شدم از اینکه چقدر کم در مورد بچه هایمان و توانایی هایشان می دانیم . و چقدر هم کم باورشان داریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید به نظر خیلی از ادمهای عصا قورت داده مسخره بیاید .من با مادرم دوست هستم خیلی زیاد رابط امان بیشتر شبیه دوتا دوست صمیمی بوده و هست  نه ماد رو دختر از اونهمه تکلف و سنگینی که تو رابطه بعضی از ماد رو فرزند ها هست نبوده و من با این قضیه خیلی راحت بودم و همیشه به مادرم و دوستی و اعتمادش وفادار ماندم . دلم می خواهد رابطه من و مارتیا هم همین طور باشه دوستی نزدیک همراه با حس وفاداری و احترام .پس خیلی با هم دوستیم .از اینکه احساساتم را ابراز کنم هیچ ابایی ندارم . از اینکه از سر  کول هم بالا برویم هم ایضا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس داریم شب تو خانه با هم بازی می کنیم . من می خوانم هر کی من را بگیره برنده می شه و مارتیا دنبال من می دود قایم موشک بازی می کنیم . یا اون ببر بادی را به هوا پرت می کنیم و از اینکه معلق می خوره و دوباره با پا فرود می اید می خندیم .وقتی بهم نزدیک می شود که من را بگیره جیغ می زنم البته نه بنفش از اون جیغ هایی که معنای هیجان می دهد .یا وقتی من را پشت پرده پیدا می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابیده ام و مارتیا سوار من است بعد می گوید می خواهم ماساژت بدهم .اول کمرم را ماساژ می دهد و بعد یکباره احساس وحشتناکی می کنم تو انگشت شست پای راستم . یک لحظه شوکه می شوم .بلند می شوم و قبل از اینکه مغزم هماهنگ کنه که این گاز یک دندان تیز پسرانه بود با شیطنت با یک لحن حق به جانب می گوید  :&lt;STRONG&gt;اخه تو خیلی خوشمزه ای &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انقد رکه توانایی دارم بوسش می کنم و بهش می گویم اما تو از همه دنیا خوشمزه تری پس باید من هم تو را گاز بگیرم .بعد بهش توضیح می دهم که جوراب چیز تمیزی نیست و نباید تو دهنت بکنی .بعد بهش می گویم اما خیلی درد بوس شدم . جورابم را در می اورم تا عمق فاجعه را ببینم اما شستم لاک داره پس بیخیال می شوم و شستم را ماساژ می دهم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; height=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها موجودات عجیب و غریبی هستند.مارتیا کوچکتر که بود دکترها را خیلی دوست داشت بعد به شدت از معاینه بیزار شد .چندی پیش بردمش چشم پزشکی برای معاینات روتین سالانه . توی مطب مرتب می گفت بریم خانه امان . بعد هم فکرکنم نوشتم که انگشت اشاره اش را دوبار به طرف یک خانوم میانسال نشانه گرفت که : &lt;STRONG&gt;ببین ننه پی زین را&lt;/STRONG&gt; .توی خانه به صورت کاملا فکاهی و شوخی باهاش بازی کرده بودم که خانم دکتر این طوری چشمهایت را معاینه می کنه . توی مطب خیلی همکاری کرد .از مطب که اومدیم بیرون بهش گفتم می توانه برای خوب بودنش جایزه بگیره یا خوراکی در سوپر و یا کتاب که خودش گفت &lt;STRONG&gt;یک کباک خوب می خواهم&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای سرماخوردگی دوشنبه بردمش دکتر پدرش هم نبود و من و مامان جون رفتیم دکتر .از قبل یک جایزه برایش گذاشتم تو ماشین و توی راه بهش گفتم اگه پسر خوبی باشه و با دکتر همراهی کنه تا دکتر بتوانه درست معاینه اش کنه من هم یک جایزه خیلی خیلی خوب برایش دارم .وقتی رفتیم تو مطب زیر گوشش گفتم جایزه خیلی خوب یادت نره .موقع معاینه گوش و حلقش که کلی هر بار گریه می کرد و دست و پا می زد اصلا اعتراض نکرد. موقع نشستن روی ترازو هم که هر بار کلی ادا می امد بازهم هیچی نگفت .من یک دفتر نقاشی پاپکو از اونهاییکه دسته دار است با یک جعبه مداد رنگی کادو شده داشتم .همیشه از این دست کادو ها دارم تا در موقع لزوم ازش استفاده کنم . توی ماشین بهش دادم و خیلی زیاد خوشحال شد  و گمان می کنم این دوبار معاینه بدون گریه و مخالفت باعث می شود تا کم کم دست از این حالت های لجبازی اش هنگام معاینات برداره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک نکته خیلی خنده دار اینکه این روزها بینی اش خیلی گرفته و ابریزش داره .امروز امده به من می گوید &lt;STRONG&gt;:مامانا برویم دماغ پزشکی&lt;/STRONG&gt; !!!!(این اصطلاح را از روی چشم پزشکی و دندان پزشکی ساخته ).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه کارتون ها و داستان ها و شعرها یا حداقل ۹۵ درصدشان دچار ایرادات فاحش تربیتی و روانشناسی هستند . در بین داستان های معمول و مرسوم هم که متاسفانه در ایران دستکاری شدند به صورتیکه تمام معنا و مفاهیم خوب را در داستان از بین بردند و فقط تبدیلش کردند به یک فرهنگ ایرانی کاملا همه چیز خوب در پایان . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در بین کارتونهایی که داریم مارتیا دامبو را دوست دارد .کارتونی که ۷۰سال پیش ساخته شده . اما این قدمت چیزی از جذابیت هایش کم نمی کنه . متعلق به کمپانی والت دیسنی است و ما دوبله نشده اش را داریم .یک قسمتی هست که کارگر های سیرک با اواز می خوانند که ما نه خواندن و نه نوشتن را یاد گرفتیم اما سخت کا رمی کنیم و خوشحالیم . به نظر من این بد اموزی داره . مثل اینکه قبلا فکرمی کردم نباید برای بچه ها قصه هایی را گفت که دیوو جن و غول دارند !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما حالا دارم به این نتیجه می رم که باید قضاوت را به عهده بچه ها گذاشت و باید بهشان این امکان را داد که خودشان بفهمند غول در دنیای واقعی وجود نداره و غول ها استعاره هستند از انسان های بد سرشت .البته مقالاتی که در این مورد خواندم بی تاثیر نبود . حالا کم کم دارم در مورد خیلی از این بد اموزی ها هم به این نتیجه می رسم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مدت زیادی است  برای مارتیا قصه هایی از غول ها می گویم اون داستان دیو سه چشم و پسر هیزم شکن  که تازه فهمیدم قسمت های بسیار خوبش را در داستان های چاپ شده در ایران حذف کردند و کلی تحریف داره و اصلا داستان را از مسیر خودش منحرف کرده و در اصل داستانش قصه دیو و ماهیگیر است که کلی پیام خوب داره اما همه در داستان های ایران حذف شده و تبدیل شده به یک خلاصه بی فایده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر اشکالی نداره در این باره نظراتتان را با من به اشتراک بگذارید ممنون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مجله شهرزاد ابان و اذر مطلبی از وبلاگ مارتیا چاپ شده بود .ممنون از مونا مامان رادین جان که بهم خبر داد .در ضمن من هم از وبلاگ هایی که می شناختم خاطرات مامان هنا را از بارداری اش چاپ کرده بودند . گفتم که خبر داده باشم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 04:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>168:مارتیا و من در یک نگاه به روزهای زندگی </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>هیچ کلامی توانایی وصف این لحظه را ندارد . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من  مامان افشان نشستم تو اتاق روی پاهایم پسری خوابیده که همه زندگی ام است  .دست هایش را توی دستم گرفتم .به سختی نفس می کشه پره های بینی اش از هم باز شده و لب هایش ورم کرده .گونه هایش گل انداخته و تب داره .پسرکم حرف می زنه و قلبم ریش ریش می شه .&lt;STRONG&gt;مامانا بیا بشماریم&lt;/STRONG&gt; (حرف هایش نشان از هذیان داره ) یک     دو    سه     چهار...   ده  .تا ده بیشتر بلد نیست دوباره دوباره ۱۰بار ۲۰ بار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لابلای شمردن می گوید &lt;STRONG&gt;بهم نوشیدنی بده&lt;/STRONG&gt; .پایم را بالاتر می اورم با یکدستم سرش را بالا می اورم و با دست دیگه کمی اب پرتقال می ریزم توی دهنش تا مزه بد دهنش و خشکی اش را برطرف کنه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مامان دستم را بگیر&lt;/STRONG&gt; .جرات نمی کنم بگویم دستم را ول کن تبت بالا می ره بیا روی زمین بخواب گرمای بدنم دمای بدنت را بالا می بره .&lt;STRONG&gt;مامانا بیا اینجا بشینیم&lt;/STRONG&gt; .تب داره داره هذیان می گوید .من بغض کردم اما باهایش می شمارم و به هذیان هایش جواب می دهم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در چند روز گذشته مارتیا سرما خورده بود .حالا بهتر شده . سخت بود .خیلی سخت تحمل کردن مریضی اش سخته .الهی هیچ وقت بچه ها مریض نشوند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها پست های زیادی دیدم از دوستای خوبم که گاه از سن دوسالگی و گاه از شیطنت ها و بازیگوشی های بی پایان بچه ها نوشته بودند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم می اید در وبلاگ یک خانم خواندم که نوشته بود زندگی همه این چیزهایی نیست که من می نویسم و همه شیرین سختی های زیادی هم داره و واقعا همین طور است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من انموقع خودم را و زندگی واقعی را با نوشته های وبلاگم مقایسه کردم و دیدم این یک واقعیت است .من یاد گرفتم کمتر گله کنم . یاد گرفتم کمتر از زندگی بنالم البته اینجا در وبلاگ مارتیا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وگرنه مارتیا فقط همین چند جمله و کلامی نیست که شما دوستانم اینجا می خوانید .گاهی انقدر شیطنت می کند که در خلوت خودم گریه می کنم زار زار (شاید باور نکنید )اما به رویش نمی اورم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک شیوه خیلی موثر که از اولین روزهای زندگی اش با خودم در پیش گرفتم این بود(یادتان هست شب و روز مارتیا شیر می خورد و گاهی من نیم ساعت هم نمی توانستم برا ی خودم باشم حتی برای دوش گرفتم همیشه با عجله بیرون می امدم چون صدای گریه را از حمام می شنیدم )به خودم می گفتم افشان این بچه فقط ۱۵ روز است امده تو این دنیا    فقط ۴۵ روز است امده تو این دنیا      فقط ... روز است و الی اخر گاهی تا همین الان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;د رعین حال که گاهی بسیار سخت گیر می شوم البته به جا  ولی گاهی مرتب با خودم این جملات را تکرار می کنم تا عصبانی نشوم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز برای کاری رفته بودیم بیرون از ابتدای سوار شدن می گفت کمر کم من را باز کن .کلی داستان و قصه و مضرات باز کردن کمربند و فوایدش که می دانم فایده نداره و برای سرگرمی بود و ... حواس پرت کردن در راه برگشت  حدود ۱۰ کیلومتری گریه کرد اما من اصلا و ابدا کوتاه نیامدم که از صندلی اش بیاید بیرون با این رانندگی ها و این ترمز های ناگهانی اصلا صلاح نمی دانم جگرم اب شد می توانم بگویم خودم هم داشتم تو دلم گریه می کردم اما به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم اصلا امکان نداره و می دانم این اخلاق بدش به خاطر سرماخوردگی هم بود اما گه بیرون می اوردمش دفعه دیگه هم می خواست این کار ار بکند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور نمی کنید بعضی از روزها چند بار موقع پایین امدن از میز ناهار خوری و ...!!!!!!!! می افته زمین و اصلا و ابدا هیچ باعث نمی شه که چند دقیقه بعد از میز دیگه ای بالا نرود . شرمنده ام اما برا ی مامانم زندگی نگذاشته نه میز نه مبل نه فرش .مادرم هم می گوید اشکالی نداره بگذار هر دو (مارتیا و سارا ) بزرگ بشوند عوضشان می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا مرتب دنبال پریز برق است درست است  پریز ها محافظ دارند اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رود جارو برقی می اره مامانم می گوید اشکالی نداره سرگرم می شود می ره درست مثل ما قفل کمد ا باز می کند رابط بر می داره جارو را می کشه تو اشپزخانه چون پریز ها بالاست محافظ ندارند ) و بعد از صندلی بالا می ره تا رابط را بزنه تو پریز برق بعد هم جارو را روشن می کنه و خانه را جارو می کشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی خمیر بازی بهش می دهم خمیر ها را بعد باید از وسایل خانه یکی یکی بکنم . !!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رنگ و مداد شمعی وهم به دیوار ها و فرش و موکت خانه !!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید درب ها را قفل کنیم وگرنه د رعرض چشم به هم زدن توی حیاط است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط از چند تا از اخلاق هایش خوشحالم هنوز هم جیغ نمی کشه  . نه و نکن و فعل نهی برایش معنا نداره .نمی گویم مامان نکن چون می گوید :&lt;STRONG&gt;می کنم می کنم می کنم &lt;/STRONG&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی هزاربار درب یخچال و فریزر را باز می کنه .می گویم چی می خواهی بگو من بهت بدهم می گوید &lt;STRONG&gt;نه می خواهم یک چیز خوشگل پیدا کنم&lt;/STRONG&gt; !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرتب شیر را از یخچال بیرون می اورد .روزی ده بار می گوید: &lt;STRONG&gt;خانوم گاوه به من گفته شیر من را بخور&lt;/STRONG&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از این ده بار لااقل ۹ بارش شیر را می ریزه رو فرش و موکت خانه مامانم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبه دفعه بعد می گوید  :&lt;STRONG&gt;یادته شیر را ریختم رو فرش   مامانا افشان پاک کرد&lt;/STRONG&gt; می گویم اره مامان یادم هست . همین دیشب بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد در عرض ۳۰ ثانیه دوباره شیر را در اثر کم توجهی می ریزه زمین .می روم برس یا ابر بیاورم زمین را پاک کنم  . می ره برای خودش اسکاچ می اره می گوید &lt;STRONG&gt;من هم می خواهم تمیز کنم&lt;/STRONG&gt; . انقد راین اسکاچ های نو را از کشو ها ی خانه مادرم اورده و کشیده روی میز که سطح میز صیقلی شده !!!!!!واقعا انقد رچیز کوبیده روی میز که دیگه به میزها نمی شود نگاه کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی ۱۵ بار کارتون دامبو (فیل پرنده )را می بینه البته می گوید روشن کن و بعد می ره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از صبح که بیدار می شود :&lt;STRONG&gt;مامانا بیا برویم بازی کنیم . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگی ها هم میزهای عسلی را می گذاره روی میز های جلو مبل و بعد گاو و گوسفندش را می گذاره رویش و می گوید :&lt;STRONG&gt;طویله ساختم&lt;/STRONG&gt;  البته رویش هم یک رومیزی می کشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز درست می کنه از طویله تا برج مراقبت فرودگاه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور نمی کنید اما گاهی انقد راتاق را به هم می ریزه که چشم از نگاه کردن خسته می شود اتاق را مرتب می کنم . بعددر عرض فقط ۱۰ ثانیه دوباره همه چیز را به هم می ریزه که خودم هم مات می شوم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا از هر ۱۰۰ باری که شیطنت می کند لااقل ۹۵ بارش را هیچ بهش نمی گویم .با خودم می گویم بچه است فقط دوسال توی این دنیا است نمی دانه که اتاق شلوغ اعصاب من را به هم می ریزه نمی دانه که نباید درب یخچال را باز بگذار و نباید بره داخل فریزر .قانون های زندگی را نمی دانه .بچه است خوب می شه . .سکوت سکوت سکوت و به دلیل اینکه نه معنا نداره پس سعی می کنم &lt;EM&gt;ارزش حرف خودم را حفظ کنم . &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ترفند دیگه اینه که نکن را به بکن تغییر می دهم .اهان مامان رفتی سر پریز برق اشکالی نداره بکن مامان  اگر درد بوس شدی فقط به من نگو باشه. مامان بازی کن .  .انوقت با حالت اعتراض می گوید  &lt;STRONG&gt;نه نمی کنم نمی کنم . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار دیگه ای که می کنه مرتب می تابه .خودش می گه بتاب بتاب کردم .بعد می ایسته می گوید &lt;STRONG&gt;چرا زمین اینجوری شد&lt;/STRONG&gt; از زمانی که تعادل کافی برای ایستادن پیدا کرده این کار را می کنه باید مراقب باشیم سرش گیج نره و به جایی بخورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ... تو خود حدیث مفصل بخوان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین گفتم گاه گریه می کنم بعد با خودم حرف می زنم ارام می شوم و می رویم روز بعد را با هم شروع کنیم . خنده دارم نه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستای خوبم در پست قبل نوشتم نمی دانم مادر شایسته ای هستم یا نه؟ باور کنید ننوشتم که کسی تاییدم کنه .برای این نوشتم که شک دارم برای این نوشتم که مبادا بد باشم مبادا کوتاهی کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دریک پست د رسه ماهگی مارتیا نوشته بودم دلم می خواهد بعد از شش ماهگی اش بروم سر کار یک کار پاره وقت اما فکرنکنم تا دوسالگی اش بتوانم .حالا چی می گویم فکر نکنم تا چها رساله بشود وبره مهد من بتوانم پایم را بیرون از خانه بگذارم برای کار . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;بعد از همه این شیطنت ها باید بگویم وقتی با یک جمله شیرین زبانی می کنه انگار نه انگا رکه مغزم دیگه تحمل نداشه دوباره شارژ می شوم .راستی به نظر شما ماری چه معنایی داره .این نیروی بی پایان کی و چه وقت بوجود امده .&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راست مارتیا در حال حاضر ۷ تا شعر را از حفظ است .خیلی خوبه نه .  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 08:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>167:مارتیا و شیرین زبانی های کودکانه </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>من  و مادرم و مارتیا داریم با هم می رویم جایی .یکباره صدی اعتراض مارتیا بلند میشه همراه با بغض :&lt;STRONG&gt;دارم اذیت می شوم دارم اذیت می شوم .&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و مادرم با هم :چی شد ؟چی شد عزیزم ؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کمرکم (کمربند )من را باز کن می خواهم بیایم جیو (جلو )می خواهم رانندگی کنم&lt;/STRONG&gt; . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**با اینکه همیشه اصرار و جدیت داشتیم در مورد نشستنش توی صندلی خودش و بستن کمربند اما هنوز هم اصرار داره که صندلی را ترک کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک صحنه دیگه از اون مسافرت درون شهری :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با مادرم گرم صحبت هستیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مارتیا :خدا عاشقتم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;**&lt;/STRONG&gt; من هم که مادر کم جنبه شروع می کنم به ابراز احساسات ( شما بخوانید چیزی شبیه جیغ زدن )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای خدا   عزیز من    خدا هم تو را دوست داره     خدا هم عاشق تو است     من هم عاشق شما هستم    من هم عاشق خدا هستم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; با پسرم :اینروزها بعد ا زدو سال و با این همه کنار هم بودن برای درمان دردی که همه مسکن ها را با سرعتی هر چه تمام تر پشت سر گذاشته و گوی سبقت را از همه مسکن ها ربوده و پیش رفته تا جایی که با خودش انواع و اقسام ددرهای دیگه را به ارمغان اورده به ناچار و از سر مجبوری برای اینکه بتوانم مادر بهتری باشم .برای اینکه بتوانم به درد کهنه غلبه کنم و به عنوان اخرین راه چاره راهی به غیر از طب سوزنی را پیدا نکردم که بارها و بارها پیش از این نیازموده باشم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان طولانی است مسیر رفت و برگشت دور است و شلوغ .از ترافیک متنفرم وادارم می کند به خاطر شلوغی مطب و پیدا کردن جایی برای پارک کردن دوساعت زودتر راهی شوم و تا برگردم چهار ساعت را ازتو دور بوده ام. این روزها بسیار از هم دور بوده ایم .اینکه بر من دران چهار ساعت لعنتی چه می گذرد گفتنی نیست .فقط چشمان مشتاق تو را می بینم که به محض امدن مامان پشت شیشه برق می زند  و سوال هر روزت که مامان کوگا (کجا ) بودی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخت است اما باور کن اگر هنوز معده و روده هایم ظرفیتی برای اینهمه مسکن داشتند بازهم صبر می کردم بازهم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین شب به دنیا امدن سارا به علت عدم شیر خوردن خودم پیشنهاد دادم که بیمارستان بمانم .شاید تجربه شیر دادن من می توانست کمکی باشد برای مادرش .و البته که به محض امدن من و تا دو سه بار بعد بسیار خوب شیر خورد و من کلی به خودم بالیدم که سارا حرف عمه خانم را زمین نمی اندازد .بگذریم .مارتیا خواب بود که رفتم  و تصمیم گرفتم که ماشین نبرم می دانستم حتی  ساعت ۱۰.۵ شب هم در ان خیابان نمی توانم جای پارک پیدا کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادرم گفت من را می رساند اما نخواستم چون از صبح ساعت ۴.۵کلی خسته شده بود و رفته بود و امده بود . زنگ زدم اژانس و وقتی فهمید دیگه دیر شده بود ناراحت شد اما ... به نظرم کار درستی کردم .البته فکر برگشت را نکردم .مارتیا خواب بود که رفتم .به مادرم گفتم صبح زود بر می گردم که مارتیا خواب باشد .رفتم و صبح ساعت ۵ از بیمارستان امدم بیرون زنگ زدم اژانس همیشگی گفت : ماشین نداریم یکی دوجای دیگر بر نداشتند .یا اشغال بود .اخر کار ۱۳۳ وقتی از دور ماشین پیکان قدیمی امد تو خیابان خلوت دلم ریخت پایین .بعد به خودم گفتم با چه جراتی امدم این ساعت توی خیابان ترسیده بودم و ... اما راهی نبود باید قبل از بیدار شدن مارتیا می رسیدم خانه  بگذریم که بعد فهمیدم اقای راننده مرد بسیار خوبی بود و گفت صبر می کند تا من بروم داخل خانه و بعد می رود .وقتی رسیدم مادرم پیش مارتیا خوابیده بود لباسم را عوض کردم دست و صورتم را شستم و خزیدم زیر لحاف تا به حال تنها نبودیم هیچ کدام  هیچ شبی .نفسم تا صبح به سختی بالا می امد وفکرش امانم را بریده  بود و نمی توانستم زنگ بزنم احوالش را بپرسم می ترسیدم صدای زنگ تلفن از خواب بیدارش کند و بفهمد من نیستم . تا صبح به مارتیا فکرکردم د رحالیکه به شدت و سختی می توانستیم سارا را راضی کنیم نخوابد و شیر بخورد و سینه مادر را بگیرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابیدم و بوسیدمش خوابیدم و نفس عمیق کشیدم لابه لای موهای نرم و نازکش که عطر خوش هلو می داد .از خودم پرسیدم من به معنای واقعی کی مادر شدم؟ اصلا می توانم ادعا کنم مادرم .اصلا می توانم ادعا کنم مادرخوبی ام .تا چند روز عذاب وجدان داشتم .با اینکه مارتیا خواب بود رفتم و خواب بود برگشتم اما خودم چه من که خواب نبودم من که فهمیدم من که دوری اش را با تمام وجود لمس کردم من که هر شب قبل از اینکه بخوابم بارها و بارها دوستت دارم را زیر گوشش زمزمه می کنم و می بوسمش حتی وقتی خواب باشد بازهم می بوسم و بازهم زمزمه می کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;کاش شایسته باشم کاش&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>166: مادر خوشبخت مارتیا </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سارا به دنيا امد روز يكم اذرماه ساعت 11:15 صبح و به روش طبيعي .وزنش فقط 2660 گرم و قدش 49 سانتي متر بود رويهم رفته از مارتيا كوچكتر بود .و مشكل ما تا همين امروز صبح 5 آذرماه اين بود كه سارا براي شير خوردن بيدار نمي شد .سينه مادر را نميگرفت و حتي موقع دادن شير از طريق  قاشق هم به خواب مي رفت .روز دوم پزشك برايش شير خشك تجويز كرد البته با قاشق اما امروز پرستار دكتر انقدر خوب توضيح داد براي مادرش كه توانست بهش شير بدهد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مارتيا خيلي با سارا راحت نيست به محض اينكه سارا بيايد خانه مادر بزرگ يا ما برويم خانه دائي شروع به كارهايي مي كنه كه تا به حال انجام نداده و من مانده ام كه ما چه كار اشتباهي كرديم كه مارتيا براي جلب توجه اين كارها را مي كند .من اصلا د رحضور مارتيا سارا را بغل نمي كنم و باهاش حرف نمي زنم .اما مارتيا بسيار حساس است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ممنون از راهنمايي هايتان د رمورد روانداز اما در مورد كتاب هيچكس من را راهنمايي نكرد .حالا در مورد اين حساسيت ها هم اگر تجربه داريد خوشحال مي شوم  من را راهنمايي كنيد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و این هم سارا کوچولو در ۵ روزگی .(البته سارا خیلی کوچولو  است مسلم است که عمه خانوم این عکس را با زوم گرفته )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.cda.ir/images/martia/post166/1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;من مادر خوشبختي ام&lt;/STRONG&gt; .&lt;STRONG&gt;من زن خوشبختی ام&lt;/STRONG&gt; .وقتي پسرم توي خيابان دستم را مي گيرد و مي گويد :&lt;STRONG&gt;مامانا بيا برويم با هم قدم بزنيم&lt;/STRONG&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;من خيلي خوشبختم&lt;/STRONG&gt;  وقتي پسركم دستش را مي اندازد دور گردنم ولب  هايش را غنچه مي كنه تا من را ببوسه و بخوابه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;من خيلي خوشبختم&lt;/STRONG&gt; چون  یک کوچولو می شوم و با پسرم بازی می کنم چون  گاهی ساعتها در روز و گاهی اکثر فرصت ها را با پسرم می گذارنم با هم نقاشی می کشیم با هم کتاب می خوانیم با هم کامیون بازی می کنیم با هم غذا می خوریم با هم رادیو تعمیر می کنیم (التبه دوتایی با هم می زنیم رادیو مادر بزرگ را داغان می کنیم و هنوز هم از تویش صدا د رمی اید ) با هم اب پرتقال و اب هویج می گیریم (اگر مارتیا را در گرفتن اب میوه ها مشارکت ندهیم اصلا نمی خوره برای این اب میوه می خوره که اب میوه گیری ها ناراحت نشوند !!!! و البته بتوانه کاری هم این میان انجام بده )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعضی وقت ها خوشحال می شوم که وادر دنیای کودکی شده ام .فرصت خوبی است فرصت بی نظیری است بچه بودن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;من زن خوشبختی ام&lt;/STRONG&gt; چون خدا بهم این فرصت را داده تا مارتیا را سوار بر شانه هایم کنم و پیتیکو پتیکو کنیم با هم .بعضی از وقت ها هم اون می خواهد من را سوار کنه !!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;من زن خوشبختی ام وقتی می بینم پسرم کودکی می کنه .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب می دانم این فرصتی نیست که هر بچه ای داشته باشه .اما ارزو می کنم دعا می کنم که هیچ بچه ای فرصت کودکی  کردن را از دست ندهند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 08:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>165:مارتیا در خواب و سارا در تلاش</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>حالا که دارم این مطالب را می نویسم  ساعت ۴:۴۵ دقیقه صبح اول اذر ماه است .حدود سه ربع ساعت پیش می دیدم که چراغهای بالا و پایین روشن و مرتب تردد هست اول گمان نمیکردم خبری باشه چون برادرم شب ها تا دیر وقت بیدار است .اما بالاخره دیدم انگار رفت و امد ها زیاد شد .حالا خانم برادرم با مادرش و مادرم رفتند بیمارستان گویا سارا در حال به دنیا امدن است .امدم بگم خوشحالم بالاخره داره به دنیا می اید . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا صبح مارتیا خیلی هیجان زده می شود ببینه سارا داره از بیمارستان بر می گرده و به دنیا امده .خدا کنه هر دوسالم باشند .آمین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یک عالمه حرف و عکس از تولدش دارم که فکرمی کنم الان فرصتش نیست می ترسم مارتیا بیدار بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا همه فرشته هارا در پناه خودش نگه داره از جمله سارا و مارتیای ما را .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 01:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>164:مارتیا و مادر بزرگ </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>دورزو پیش بود داشتم با مارتیا بازی می کردم .وسط بازی بدون مقدمه گفت :
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;می خواهد دلم برا مامان دون تنگ بشه .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترا به خدا حرف زدنش را ببینید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب داشتم برایش قصه می گفتم از بس قصه تولد ازم خواسته دیگه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;.دیشب به شهرام گفتم بیا رفتیم اصفهان یک کیک با کادو بگیریم دوباره برایش تولد بگیریم تا برای من تنوعی بشه بابا روزی سی بار دارم این قصه را می گویم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد داشتم می خندیدم و به شهرام می گفتم فکرش را بکن وقتی ۵ سالش شد من باید روزی ۵۰بار قصه ۵ تا تولد را از اول تا اخر بگویم که شهرام هم از تصور این اتفاق زد زیر خنده یکباره مارتیا می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;باشه داری من را اذیت می کنی ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا تا خیلی خیلی دل پسرکمان و مادربزرگ برای هم تنگ نشده امروز می رویم اصفهان و توی همین چند روز اینده هم &lt;STRONG&gt;سارا&lt;/STRONG&gt; دختر برادرم به دنیا می آید .خدابه خیر بگذراند .تصمیمات جدید مارتیا حکایت از حمام بردن سارا داره  .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 05:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>163:مارتیا و من</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>مارتیا داره تو اتاق بازی (به قول خودش )بازی میکنه من پشت کامپیوتر نشسته ام و دارم وبلاگ می خوانم .نمی فهمم کی اومده ولی وقتی متوجه صدایش می شوم :&lt;STRONG&gt;مامانا چرا جواب من را نمی دهی؟&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار یک تلنگر بزرگی من را برمی گردانه به دنیای خانه  .وای خدای من مادر ببخش من را .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا یک مدعی دارم خوبه نه .به نظر من خوبه .درست است سهوا بود و نه عمدا اماخوبه که من را متوجه کرد که زیادی فرو رفتم تو دنیای خودم .یادتان باشه تو این سن حتی اگه دارید با کسی تلفنی حرف می زنید باید صحبتتان را قطع کنید ولو در زمان کوتاه و جواب بچه را بدهید و یا حتی باید تلفن را قطع کنید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز من و مارتیا با هم نمایش بازی کردیم به درخواست خودش البته نه با اسم و رسم دیدم من را راکون بدجنس خیال کرده و داره باهام به زبان بی زبانی خودش نمایش بازی میکنه من هم ادامه دادم دیدم تمام جملات کتاب را از حفظ است حتی جملاتی که زیاد به نظر با اهمیت نمی امدند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز من یک شغل خطیر هم داشتم .اون مته های حفاری را دیدید که مثل دریل است .امروز شغل من همانا مته بود تمام اتاق را به صورت فرضی سوراخ کردم و بیل مکانیکی (مارتیا )همه را ریخت تو کامیون تا ببره محل دفن زباله .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز فهمیدم شعر اقا خرگوشه را هم حفظه .خیلی خوشحال شدم نمی دانم چرا خودش از روی میل نمی خوانه فقط من باید با ترفند از زیر زبانش بکشم بیرون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب دوبار از روی میز عسلی پذیرایی افتاد .اینبار لبش هم خون امد &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 10:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>162:مارتیا و روز تولد دوسالگی </title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; همه دل نگرانی های بارداری همه استرس ها و دکتر رفتن ها .همه قرص خودن ها و سر ساعت بیدار شدن ها برای جلوگیری از زایمان زودرس .همه دل درد ها و کمر درد ها . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; همه شب بیداری ها ؟همه شیر خوردن هایت ساعت به ساعت  که نه ۱۵ دقیقه یکبار تا خود صبح ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; واکسن زدن ها تب کردن هایت تا صبح ناله های تو وقتی بغلم بودی ؟ بازهم واکسن دوماه بعد د.وباره تب خدایا !!!!کاش می شد کاش می شد اصلا بهت واکسن نزنم . &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;هر بار این فکر وسوسه ام می کرد زود گذشت نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; همان دو سه بار بیماری ویروسی را می گویم . اون روزئولا اینفانتوم لعنتی .همان که اشک من را در اورد .همان که سه روز تا تشخیص قطعی اش با هیچ تب بری تبت پایین نیامد .همان که شب اخر وادارم کرد در مقابل نگاه ملتمسانه ات لختت کنم و با شیر اب دستشوئی بشورمت .همان وقت که گریه می کردی و با نگاهت ازم می پرسیدی چرا ازارم می دهی مامان ؟فکر کردم دوستم داری .و من قلبم را چیزی چنگ می زد اما مجبور بودم تنها راهم بود یکربع بود که تب بر مصرف کرده بودی اما تبت  بازهم بالاتر رفته بود .وحشت داشتم از تشنج مامان .وحشت داشتم . یا اون بار اولی که سرماخوردی یادت نمی اید یادت هست ؟نه !وقتی سرفه می کردی هر بار هربار من گریه می کردم با مادرم تنها بودنم و بابات اکثر مواقع نبود هر بار گریه می کردی من اشک می ریختم یادم است چشمت قی کرده بود و من نصفه شب دیدم از قی باز نمی شد .نمی دانستم اون بار که از علائم بیماری های باکتریایی است .بعد فهمیدم . اما دیدن تو تو اون وضع باعث شد همه سرم داغ بشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; تلاش تو برای حرف زدن .قبل از ۸ ماهگی .همان وقت که سعی می کردی اسم مامان جون را از ته حلق و بدون باز کردن دهان ادا کنی .همه خنده اشان می گرفت تو بدون اینکه دهانت راباز کنی می گفتی دون دون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt; پوشکت می کردم روزی ۱۰بار و شاید بیشتر پاهایت را می شستم در تمام مدت دوسال هیچ وقت تو را پوشک نکردیم مگر اینکه پاهایت ر ا با یک روغن و یا کرم مخصوص و یا وازلین چرب نکرده باشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; خودم را به یاد می آورم که قبل از یکسالگی همیشه یا توی بغلم شیر می خوردی یا داشتم می شستمت و پوشکت می کردم و چرب می کردم و داروی تقویتی می دادم .همیشه داشتم می دویم همیشه عرق به پیشانی ام نشسته بود .همیشه ضعف داشتم . همیشه به خاطر شیر دادن زیاد تشنه بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;  خیلی زود نه ؟&lt;/STRONG&gt; یادت می اید خدا راشکر که یادت نمی اید .همان بار که پایت شکست .خداراشکر که یادت نیست بابت شکستن پایت چقد رگریه  کردی .خداراشکر که یادت نیست برای گچ گرفتن و باز کردن گچ چقدر گریه کردی و خداراشکر که یادت نیست که با پای شکسته با سختی می دویدی !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; خیلی زود گذشت مامان دوسال را می گویم .دوسال به مامان چسبیده بودی زود گذشت نه ؟همان ۲۲ ماه و ۲۱ روز شیر خوردن را می گویم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; خیلی زود . خوابیدن یادم رفته بود دگه این اواخر شیر خوردن تو خوابیدن یادم رفته بود .خوابم می امد اما دیگه انگا رنمی دانستم چطوری باید خوابید .وقتی تو استراحت می کردی من خوابم می امد و هر چی مامان جون اصرار می کرد می گفتم دیگه نمی توانم بخوابم .زود گذشت فکر می کردم دیگه نمی توانم بخوابم اما اینهم زود گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;همه چیز زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; دوسال دوسال پیش روز سه شنبه چقدر زود گذشت ۲۲ ابان بود یادم هست یادم می ماند برای ابد تا روزی که زنده ام ساعت ۹ صبح را یادم هست .زود گذشت اونروز و همه دردها و سختی های زایمان گذشت .زود گذشت ساعت ۶.۵ شب دوسال پیش من روی تخت بیمارستان سینا بودم و برای شیر نخوردنت غصه می خوردم .حالا امسال ساعت ۶.۵ تو از میز اشپزخانه بالا فتی و از روی میز می افتی و گریه میکنی و مامان قلبش برا ی لحظاتی می ایسته .اما اینهم گذشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت&lt;/STRONG&gt; .دوسال پیش در ساعت ۸ شب من به حال التماس برای شیر خوردن بودم حالا نشسته ام پشت درب حمام تا تو بیایی بیرون شیر اب که بسته می شود صدایت را می شنوم که به بابا شهرام می گویی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مامانا می گویم خودم را شستم   مثل گل شدم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به این زودی دوسال شد .اگه کسی دوسال پیش به من این حرف ها را می زد می گفتم خواب و خیال است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت .&lt;/STRONG&gt;  خیلی زود .گمان می کردم راه درازی است .بود. نبود؟ گمان میکردم راه دشواریه ؟بود. نبود مامان ؟راه سخت و دشواری بود اما پیمودنش من را به سر انجامی رساند که بالندگی تو و پیشرفت تو و رشد تو بود .رسیدن به یک مارتیای دوست داشتنی بود مهربان و خوش اخلاق باهوش و دانا و توانمند و صادق .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت مامان نه ؟&lt;/STRONG&gt; مارتیای من دوسال زود گذشت .حالا فردا برای ما سال سوم شروع می شه سال سوم با تو بودن. خوب بود می شد تاریخ زندگی امان مبداش تولد تو باشه نه .فردا شروع سومین سال تولد تو است و برای ما شروع سومین سال عاشقی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زود گذشت نه ؟&lt;/STRONG&gt; سخت و دشوار و اما شیرین مثل بالا رفتن از کوه نفست می گیره تا برسی اما وقتی رسیدی و هوای پاک را تنفس کردی اصلا همه اون نفس گیری ها یادت می ره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه از خود گذشتن ها .همه بیخوابی ها .همه خستگی ها .همه عرق ریختن ها و ... چه ارزشی داره وقتی به من می گویی مامانا خیلی دوستت دارم .یا وقتی محکم من را می بوسی .چه اهمیتی داشت نتیجه تو بودی مارتیا تو که اندازه همه داشته ها  و نداشته هایم دوستت دارم و حالا شدی یک انگیزه و یک دلیل برای بقا و تلاش و زندگی ما .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتی نیست هیچ وقت نیست من کاری را کردم که بدون منت از دیگری دریافت کرده بودم همان کارها که مادرم شاید هم بیشتر برای من کرده بود .وظیفه ام بود وظیفه مادری می شد کمتر و بیشتر هم باشد اما ببخش اگر کم بود در حد بضاعتم بود .درحد توانم خوب انجام دادم ومابقی قضاوت باشد برای تو و خدای تو .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستت داریم تولدت مبارک .روزی شاید نه چندان دور نوشته هایم را بخوانی اما تا پدر نشده ای نمی دانی چه حسی داشتم وقت نوشتن این حرف ها برای تو .مثل همیشه دوستت دارم تا زمانی که زنده باشم . دعایم سلامتی تو و مادرم و شایسته خوبیهای این دو عزیز بودن است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو چند تا پست قبلی نوشتم که ما برای مارتیا زودتر تولد گرفتیم .عکس ها روی کامپیوتر اصفهان است رفتم می گذارم التبه یکی اش را گذاشته بودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز برایش خودم کیک درست کردم با جچند تا کتاب بهش هدیه بدهیم که تولد خشک و خالی نباشه وقتی بیدار شد شکلات کیک را داده بودم اما مگه گذاشت تزیینش کنم مرتب گفت من کیک تولد می خواهم .منم هول هولگی با خامه معمولی یک چیزکی درست کردم .فقط قاشقش را زد تو شکلات کیک و یک ذره اش را خورد اما دریغ از یک ته کیک .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیای پاییزی در خانه مادر بزرگ .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم مارتیا به قول خودش د رخانه مامانا .بعد از باغبانی ئر حال تاب سواری .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/3.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بابا شهرام از پسر من کار می کشه ببنید قبل از حمام رفتن داره دستشویی حمام را می شوره !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/4.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نقاشی را یکماهی هست چسباندم به اول تقویمم مارتیا کشیده .خودش می گوید جوجو است .درست است ایرادات زیادی داره اما فکر کنم برای سن مارتیا عالی است .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/5.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داره از دست مامانش فرار می کنه تا ازش عکس نگیره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/6.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر دارها فکر نکنید اینکارها فقط مال دختر هاست پسر من هم بلده موهایش را براشینگ کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/7.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید ازش بخواهم کم کم برای من هم سشوار بکشه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/8.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ره کفش های من را می اره و می گه می خواهم برم تردبیل !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/9.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت من پای کامپیوتر باشم م یخواهد با کامپیوترکار کنه می اید ماوس را از دست من می گیره و میگوید :بگذار من یک کمی کا رکنم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/10.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم کیک با عجله تزیین شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/11.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی مارتیا دست کرد تویش شبیه کاراکترهای جتنایی فیلم ها شده .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/12.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون قاشق دست گرفتنش با دست چپ خیلی باحال است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://cda.ir/images/martia/post162/13.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم مارتیا که محو فیلم شده البته از معدود دفعاتی بود که این طوری جذب تلویزیون شده بود .فیلم جالبی هم نبود .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 11:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>161: مارتیا و آغازی برای دوسالگی 1</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>فردا روز تولد تو است .خدایا به یاد دارم شب قبل تاخود صبح نخوابیدم و پلک به هم نزدم .منتظر بودم منتظر این معجزه خدا که ۹ ماه د ردرونم و با من زندگی کرده بود .بارها پرسیده بودم از خودم که تو چه شکلی هستی؟ بارها از خودم پرسیده بودم :من مادر لایقی خواهم بود ؟.بارها پرسیده بودم چه بکنم تا ازا بدنیا امدنت راضی و خشنود باشی ؟.بارها پرسیده بودم  بارها وبارها .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا می دانم و خوب می دانم که تو یک فرشته بودی پاک و معصوم .از وقتی دیدمت حتی لحظه  ای دچار تردید نشدم .هرگز اجازه ندام ضعف بیحالی و سستی بعد از زایمان و ان حالت افسردگی کذایی بعداز زایمان کوچکترین خللی در عشق من به تو بوجود بیاورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من شاید یک مادر ایده ال نباشم اما مادر بدی هم نبودم همه سعی و تلاشم را کردم تا به نحو احسن از تو نگهاداری کنم همه سعی ام را می کنم  همه دانش اندک و بضاعت ناچیزیم را به کار می گیرم تا بهترین ها را برایت بوجود بیاورم .خوشحالم که بهترین مادری هستم که می توانستم باشم و البته می خواهم بازهم همه سعی ام را بکنم تا چیزی باشم فراتر از توانم و امیدوارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا برای خواب همیشه مقاومت می کند امروز ساعت ۲ بعد از ظهر سعی کردم بخوابانمش در حالیکه چشم هایش را بزرو باز نگه می داشت و گاهی از زور خستگی پلک هایش روی هم می افتاد می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من خیلی قوی ام .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من :بله عزیزم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من می توانم موتور آب مکینه را روشن کنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من می توانم ماشین حفاری را روشن کنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;می توام بزنم توی برق .اما با انبردست .دست نمی زنم چون خطرکانه .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دوباره پلک هایش بسته می  شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزی که امدیم خانه برای استقبال از ما دارند کوچه هارا می کنند و البته مرتبا صدای بیل و کلنگ و اون ماشین حفاری می اید از ساعت ۷ صبح . به مدد همسایه های فهیم هم هر وقت بین روز کارگرها استراحت می کنند صدای بوق ماشین و جیغ و داد بچه های همسایه می اید دیروز مارتیا را دوبار خواباندم و هر دوبار با الطاف همسایه پشتی از خواب پرید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش می شد بروم یک چیزی بگم بهشان ولی فکر میکنم اگر قرار بود بفهمند ساعت ۳ بعد ازظهر بچه اشان را تو حیاط ول نمی کردند تا جیغ بزنه و مرد محترمشان هم بوق ماشینش را به صدا در نمی اورد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانید اصولا ادم های اینجا زمان را گم کردند صب ها تا ساعت ۱۲ و یک می خوابند و بعداز یک بیدارند و ساعت خوشی اشان شروع می شود ما که صبح زود بیدار می شویم و می خواهیم موقع بیداری اونها بخوابیم دچار مشکل می شویم .یا ما اشتباهیم یا اونها ؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا امروز اصرا داشت بره حیاط یک کلاه البته از سرش بزگ بود گذاشتم سرش چون افتاب بود و رفت توی حیاط که کارگرهایی را ببینه که کوچه را می کنند .از پشت نرده های خانه .چند بار رفتم سر زدم دفعه اخر که رفتم دیدم نیست با اینکه درهای خانه قفل است وحشت برم داشت پریدم تو حیاط دیدم پشت خانه است مارتیای گل رفته دست کش های باغبانی بابادا  را دستش کرده و با بیل خودش باغچه را می کند .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد ازم خواست تاب سواری کنه گذاشتم روی تاب و داشتیم باهم صحبت می کردیم .در راستای شبیه سازی و خیال پردازی هایش به من می گوید : &lt;STRONG&gt;مامانا تو شتری؟؟؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدایم را عوض میکنم و با اجازه لب هایم را هم مثل شتر و می گویم بله من شترم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا می گوید :&lt;STRONG&gt;نی نی ات کجاست ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم :توی دلم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا می گوید: &lt;STRONG&gt;چی می خوری ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم .علف می خورم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و مارتیا :&lt;STRONG&gt;علف &lt;/STRONG&gt;بخور &lt;STRONG&gt;علف بخور .(&lt;/STRONG&gt;به صورت امری )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدیم توی خانه .می گوید تو شتری من گاوم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک لحظه به فکر فرو می روم چی بگویم اگه این حرف را جایی بزنه مبادا کسی گمان کنه که ما این حرف ها را زدیم که یاد گرفته .بعد بی خیال می شوم و می گویم عشق مارتیا  این است که خودش را جای اقا پیرمرد مزرعه دار و یا راننده ماشین حفاری و یا حتی گاو جا بزنه و در موردشان با هم حرف بزنیم .پس بیخیال همه فکر ها می شوم و با هم شتر بازی گاو بازی می کنیم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی فهمیدم مهارتهای کلامی می توانند قسمتی از هوش بالا باشند فکر می کنم که برای مارتیا با این درجه از مهارت های کلامی باید کاری بکنم . راستش خودم هم تا به حال بچه دوساله ای را ندیده بودم که شعر بخوانه از خودش داستان بگوید و تمام کلماتی که بزرگ تر ها استفاده می کنند را تکرا کنه و معانی انها را بدانه برای بچه ها در سن مارتیا دانستن معنای مکینه اب و ماشین حفاری و ... کم نیست با تعاریفی که از تعداد کلمات به کار برده در بچه ها هست مارتیا باید حدود ۵ ساله ها کلمه بلد باشه و این مهارت را نه در دوسالگی بلکه حدود ۴ ماه بیشتر است که داره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون می شوم کتاب هایی را به من معرفی کنید و یا حتی دکترهای روانشناسی را که بتوانم با اونها در مورد مارتیا  صحبت کنم .راستش گمان می کنم باید اموزش را شروع کنم برایش اما دلم می خواست این اموزش در محل های عمومی باشه که در حال حاضر اصلا و ابدا با این شیوع انفولانزای انسانی و غیر انسانی حاضر نیستم بگذارمش مهد کودک و یا هر کلاس دیگه ای .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارها تا حالا برنامه ریزی کردیم با بابایی برویم خرید کتاب و یک گشت سر فرصت بزنیم اما تا به حال فرصت نشده البته بدون منبع م نیستم اما دلم کتاب های بیشتری می خواهد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در جست و جو در یک کتاب فروشی کودکانه برای مارتیا یک کتاب در مورد داستان های کودکانه پیدا کردم  که دیدم را نسبت به داستان ها عوض کرده اما باید بیشتر بدانم و بیشتر برای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مارتیا &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که هدیه و نعمتی است از طرف خداوند و دنیایی را برایمان ساخته ماورای همه تصورات قبلی امان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در اخر بگویم امروز بعد ازظهر داشتم به مارتیا غذا می دادم بابایی که اومد سریع شروع کردیم به جمع و جور کردن وسائل نسکافه . قرار بود با یک از دوستانمان برویم باغ شهرک و ساعتی روی نیمکت ها بنشینیم و حرف بزنیم .کاسه ماست هنوز روی مبل بود و من خبر نداشتم .چند دقیقه ای بود صدای مارتیا نمی امد .صدایش زدیم تا بفهمیم کجاست امد اشپزخانه چند دقیقه بعد من رفتم نشیمن و دیدم ماست ها مالیده روی مبل که البته مشکی هم هست . خنده ام گرفته بود اما هیچ چیز نگفتم صدا زدم شهرام تو نمیدانی این مبل چرا اینجوری شده  و ماست ها ریخته روی مبل ؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا دوان دوان می اید طرف نشیمن و می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فکر کنم من ریختم&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا نمی توانم در چنین مواردی باهاش برخورد تند بکنم نمی دانم تا چه حد اغماض درست است البته نمی خندم و بوسش هم نمی  کنم خودم را خیلی کنترل می کنم .اما بهش تذکر می دهم که مبل کثیف شده و خانه حالا زشت می شه  و باید مامان تمیزش کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیشتر از همه چیز روراستی و صداقت را ازش یاد می گیرم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>160:مارتیا و آغازی برای دوسالگی 2</title>
<link>http://ourbaby.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>صبح روز ه شنبه ساعت ۵ بیدار شدیم .تقریبا تمام وسائلمان را بسته بودیم .پروازمان به جم بود .حسن پروازهای جم این است که یکساعت پرواز است و بعد تا ۲۰ دقیقه الی ۳۰ دقیقه بعد خانه هستیم چون فرودگاه بهمان نزدیک است و این زمان تلف شده هم به خاطر این است که چمدان ها برسند .اما در پروازهای عسلویه پروازها عمدتا از شرکت های معتبر تری هستند اما تا رسیدن به خانه لااقل دوساعتی معطل می شویم .ما بیشتر از فرودگاه جم استفاده می کنیم .چون برای مارتیا راحت تر است .و البته پروازهای جم چارتر شرکت ما نیست &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; height=18&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترجیح دادیم تا یکربع قبل از رفتن مارتیا را بیدار نکنیم .من و مادر و شهرام نشسته بودیم لبه تخت و نگاهش می کردیم .مادرم که عاشقانه نگاهش می کرد .مادرتیا هم در خواب جواب عشقش را می داد .داشت خواب می دید و توی خواب می  گفت :&lt;STRONG&gt;مامان دون ساندویچت&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;راخوردی ؟؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی بهش لباس پوشاندیم بیدار شد و از اینکه داریم می رویم فرودگاه خوشحال بود .اما دست مادرم را گرفت و گفت :مامان دون بیا برویم برای همین  به مامان خوبم گفتیم برای بدرقه ما نیاید توی حیاط .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولا هواپیما رادوست داره وبرایش جذاب است و مرتب از جزییات سوال می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون ممکن بود مارتیا گریه کنه .بعد از این هم که رسیده بودیم خانه خودمان تلفن را برداشته بود و به مامان دون زنگ می زد و می گفت: &lt;STRONG&gt;مامان دون زود بیاد&lt;/STRONG&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز اومده تلفن اسباب بازی اش را داده دست من و می گوید :&lt;STRONG&gt;بیا مامان دون فریده است .&lt;/STRONG&gt;بعد هم خودش با تلفن حرف زده و به من می گوید :&lt;STRONG&gt;با مامان دون فریده صحبت کردم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان می ترسم همین یک هفته ده روز هم نتوانه دوری اتان را تحمل کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته خوابیده روی تخت خواب ما دمر البته .می گوید :&lt;STRONG&gt;من ماساژ می خواهم .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته دستورات پسرم زود اجرا می شه  با روغن بچه خوب ماساژش دادم و کلی پسرم کیف کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داره برای خودش اهنگ می خواند :من و بابایی بهش می گوییم بلند بخوان ما هم بشنویم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشتش را می کنه به ما و می گوید :&lt;STRONG&gt;نه می خواهم برای خودم بخوانم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قربانت که برای دل خودت می خوانی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یکباره برگشته به من می گوید :&lt;STRONG&gt;مامانا من را قورت نده .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بس روزی هزار بار بهش می گویم می خورمت ها .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بس چیزهای عجیب و غریب می دانه ما شاخ در می اوریم مثلا فرض کنید همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را می شناسه ماشین پلیس    ماشین حراست شهرک      ماشین شهرداری   و یا اتش نشانی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا با هم هیچ کدام را قاطی نمی کنه و ا زاون دست بچه هایی نیست که همه ماشین هایی که چراغ گردان دارند را به نام ماشین پلیس بشناسه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دیشب بابادا موقع خواب داشت یک شوارک راحت خواب می پوشید که اصلا مدتها بود من هم ندیده بودمش و یادم هم نیامد که هدیه یا سوغاتی بوده یا خودمان خریدیم .از اون پارچه هایی که مثل پلنگی است و رنگش طیفی از رنگ سبز است از روشن تا تیره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارتیا تا دیده به بابا گفته : &lt;STRONG&gt;بابادا شمبادلباس اقای پلیس را پوشیدی ؟؟؟؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جور لباس ها زیادبین نیروهای ایرانی رسم نیست شاید باشه اما انقد رزیاد که پسرک من هنوز به دوسالگی نرسیده بدانه .مادرم گاهی می گوید انگار یکبار دیگه زندگی کرده که اینهمه چیز بلده و اطلاعاتش قویه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ourbaby&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>ourbaby</dc:creator>
<guid>http://ourbaby.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
